تبليغاتX
به خاطر خدا همسرت را ببوس - پست بیست و سه







به خاطر خدا همسرت را ببوس

سلام بر"بوسه"!این زیباترین راه برای دوام وصل

پست بیست و سه

پدر بزرگ رفت...پدر بزرگ شاعر مسلک و مهربانم...با دلی لبریز از آرامش و سیمایی روشن...از همه حلالیت خواست و جمعه شب  کبوتر وار پرکشید.

***

بیشتر شبا با سری پر از چرا به خواب می رفتم،همیشه هم یک ساعت بعد از خوابیدن سامان!اون همیشه زود می خوابید،همنوز مشکل من به طور کامل حل نشده بود و سامان هم طبعا کج خلق و عصبی بود،جدیدا می گفت من مطمئنم زن داداشت!!بهت گفته زیر بار س.کص نرو و اینجوری اذیتش کن!!!!!مغز خر خورده بود این سامان،هر چی می گفتم دیوونه من عاشقتم،دکتر گفته اوایلش سخته و نیاز به گذر زمان داره،در ضمن آخه اون چرا باید همچین حرفی بزنه و من گوش کنم اما...فایده نداشت.خیلی بدبین بود و قصه هایی که خودش برای خودش می ساخت رو باور می کرد.

یه شب دوباره دعوامون شد،اینبار من بشدت عصبانی شدم بخدا عاصی شده بودم،کم آورده بودم،اون هیچ حرمتی برای من و خونواده م قایل نمی شد همش توهین می کرد،منم نمی تونستم ساکت بمونم و جوابشو می دادم،تو همین کش و قوس کاسه صبرم لبریز شد،برای ترسوندنش گفتم که همین الان می رم خونه ی بابام،حتی لباسامو پوشیدم اما سامان درو قفل کرد و فوری به پدر مادر مادرش زنگ زد بیان،منگ مونده بودم،نمی دونستم میخواد چیکار کنه.چن دقیقه بعد اونا اومدن و با تعجب جویای ماجرا شدن.

براتون باور کردنی نیست که سامان تموم حرفایی که جواب من به حرفاش بود رو ضرب در چهار و به توان صد کرد و تحویل پدر مادرش داد،از غصه داشتم می ترکیدم...گریه کردم!پاک بی پناه و بی کس شده بودم.

پدر مادر سامان می دونستن که من بیخود و بی جهت حرفی نمی زنم،برای همین ازم پشتیبانی کردن و من فرصت پیدا کردم دلیل ناراحتیامو بگم،گفتم همش قهر میکنه و توهین...و اونها هم نصیحتش کردن.

سامان مثل آتشفشان عصبانی بود،با داد و هوار زدن سر پدر مادرش می گفت شماها باید از من پشتیبانی کنید نه این!!-خودتون ببینید دیگه چقد این انسان کودک و میزان درکش پایین بود!-در یک آن بلند شد و سوئیچ ماشینشو برداشت،دم در داد زد می رم که خودمو از شر همه تون خلاص کنم!!!و رفت.

پدرش گفت برو به جهنم.همه ساکت موندیم.آثار نگرانی تو چهره مادرش کاملا مشخص بود،یهو هر دو با هم رو به پدر سامان گفتیم برو دنبالش...جواب داد گور پدرش که من باشم.بذار بره...

اما سامان ممکن بود همچین کاری هم بکنه.ازش بعید نبود.نیم ساعت بعد همه در به در دنبالش می گشتیم.مادرش شیون می کرد،پدرش فحش می داد و من در حالت نیمه بیهوش گریه می کردم،هر چی شماره شو میگرفتم جواب نمی داد.اومدیم تو خیابون...همه جا رو گشتیم.دیگه داشتیم به دوستا و فامیلا زنگ می زدیم که گوشی رو برداشت...اونقد من بدبخت پشت تلفن ضجه زدم و جیغ زدم که حاضر شد دو دقیقه حرف بزنه.بهش گفتم من می رم فقط برگرد نذار مادرت فک کنه من باعث مرگت شدم...گفت بر نمی گردم!

داشتم دیوونه میشدم.تو حیاط خونه سامان اینا من با صدای بلند گریه می کردم که خواهر کوچیک سامان با خوشحالی گفت که ماشینش دم دره!

اومد تو...تا یک ساعت بعد سامان در حال سخنرانی و محکوم کردن من بود...اینبار کسی چیز خاصی نگفت.بقیه سعی داشتن قضیه ماست مالی بشه...با التماس و قربون صدقه های مادر سامان قرار شد هر دو آروم باشیم و برگشتیم خونه.

اون شب تا نیمه های شب من اشک می ریختم و سامان با حرفای حق به جانب منو اذیت می کرد.

دلم ازش خون بود.اون مشکل داشت.من هم شاید اساسا دیوانه بودم که اینهمه حقارت رو تحمل می کردم.

فردای اون روز پنجشنبه بود...از سامان خواستم منو ببره ترمینال که برم خونه بابام...منو برد،بی هیچ حرفی!

خونه بابا...آه که چقدر این خونه آرامش داشت و همه ی غصه ها رو از یادم می برد.خیلی عادی به همه گفتم سامان آخر هفته هم شیفته و شاید فردا بیاد.کسی از قضیه بو نبرد.

فردا عصر به سامان زنگ زدم که بیاد دنبالم...اومد و خیلی هم خوشحال بود.آخه فک می کرد من به نیت قهر اومدم و حالا که میدید اینطور نبوده کلی ذوق کرده بود.

گفتش آماده شو اول بریم چرخی بیرون بزنیم.یک ساعت بعد روبروی هم توی کافی شاپ نشسته بودیم و سامان با قاشق خودش بستنی دهن من میذاشت...خودش می دونست چقد ازش دلگیرم.گویا پشیمون هم شده بود.کمی بعد هم برگشتیم خونه و سامان بعد از شام و یه خداحافظی گرم از همه منو برگردوند خونه...

مهربون شده بود...دستمو گذاشته بود روی پاش و رانندگی می کرد...دستمو بوسید که اینبار اشکام سرازیر شد.ضربه سختی به قلبم زده بود و خودشم می دونست...دیگران رو وارد حریم خصوصیمون کرده بود و منو تا حد مرگ خجالت زده کرده بود و می فهمید گویا.برای همین بود که اشکامو می بوسید و لبهاشو چن دقیقه یکبار  رو لبام میذاشت.

رسیدیم دم خونه مون.پیاده که شدیم دستمو گرفت و با هم رفتیم بالا.درو که بستم محکم بغلم کرد.یعنی که ببخشید.

بخشیدمش...بخدا به همین سادگی.

اون شب اونقد سرمو به سینه گرفت و عاشقانه عشقبازی کرد که همه ی وجودم حرارت و محبت شده بود."انسان بنده ی محبته"شاید اگه سامان همیشه اینطور بود همه چی درست می شد...

نیمه های همون  شب هم مشکل رفع شد...اونقدر می خواستمش و بهش کشش داشتم که تسلیمش شدم...شدم همونی که سامان می خواست...من از مزر دخترانه گی عبور کردم.برای همیشه زن شدم.

از فردا سامان تا مدتی بیشتر محبت می کرد...من هم خیلی بهش میرسیدم...و کاش اوضاع همون جور می موند...

 پ ن:پراکنده گویی ها و احیانا غلط های دستوری و املایی رو بخاطر حال غمگین این روزهام ببخشید.

سامان و پدر مادرش اومده بودن ختم پدربزرگ...مادرش خودشو انداخته بود تو بغلم و کلی گریه کرد...اما من عین یک تخته سنگ سرد و بی احساس بودم...دیگه بی فایده س!

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388 توسط ویولت |