پست بیست و یکم
سلام به روی ماه همه ی دوستای گلم.
ببخشید که تاخیرم خیلی طولانی شد...بالاخره امام رضا منو طلبید و تونستم چن روزیرو در کنار اون مکان آرامش بخش نفس بکشم.جای همه تون خالی.
***
من داشتم تصمیم درستی می گرفتم هر چند ته قلبم هنوز ذره ای عشق مونده بود...این برام خیلی جای تعجب بود که چطور هنوز کاملا ازش متنفر نیستم،مواضع من که به خونواده سامان منتقل شد مثل مور و ملخ ریختن تو خونه مون،یه بار خواهش می کردن یه بار دلیل میاوردن قول پشت قول،حرف پشت حرف،خونواده من و بخصوص مادرم خیلی برای طلاق جدی بودن اما اونا به طرز احمقانه ای همه چیو به شوخی می گرفتن.هنوز کسی خارج از خوانواده ها از این موضوع باخبر نبود و من داشتم داغون می شدم.
سامان پشت سر خانواده ش قایم شده بود و حتی جرات نداشت بیاد خونه ما...آخر سر هم یه روز جمعه اومد خونه مون و خیلی با جسارت گفت من هیچ احتیاجی به پول تو ندارم و حق نداری یه قرونشم تو خونه من خرج کنی،من مردم دندم نرم کار می کنم،پدرش و عموش هم تصدیق کردن و با اشک و ناله و خواهش خواستن که تو نظرمون تجدید نظر کنیم.
دوراهی سختی بود،ای کاش و هزار ای کاش که اشکها و التماسهاشون رو ندیده می گرفتم و می دونستم همش فیلمه،اما باورم شد،بازم اشتباه بزرگتری کردم و قبول کردم عروسی کنیم.
و عروسی کردیم!!!!باوجود گدابازی و بی شخصیتی محض سامان و مادرش،باز هم کلی کدورت پیش اومد و من درست روز عروسی با اشکی گوشه چشمم و داغی روی دلم رفتم آتلیه عکس گرفتم،خانوم عکاس از دستمون کفری شده بود،هر دو عبوس و بدخلق،و من ناامید و غمگین...
هیچوقت نگاه پر از دلسوزی یکی از خانومهای فامیلشون یادم نمیره،که آخر مراسم جلوی مادرم گریه ش گرفته بود...که می گفت خدا خودش نگهدار دختر یکی یه دونه ت باشه...اون به خوبی عمق فاجعه رو فهمیده بود،خود من هم می دونستم،اما به خودم امیدهای واهی می دادم و زورکی لبخند می زدم.
اون شب،شب عروسی ما بود...من با وضو،با خوندن آیه آیه های کتاب خدا،میون روشنی آب و آیینه،بین اشکهایی که می ریختم و از خدا خوشبختی می خواستم عروس شدم،عوض شدم،به مرز زن بودن رسیدم و به خواب رفتم.صبح که روشنی شو رو تخت مشترک ما ریخت صدای شیون و زاری تموم کوچه رو پر کرد،با نهایت ناباوری فهمیدم همسایه ی بغلیمون که خواهر یکی از دوستان نزدیکمم بود شوهرش رو از دست داده،شوهرش به قتل رسیده بود...پسر بسیار جوون و خوش تیپی بود که سر یه طلب که از یه مرد شرور داشت جونش رو از دست داده بود،این هم از صبح اولین روز زندگی مشترکم!!
پا شدیم رفتیم خونه پدر سامان،کمی اونجا موندیم و بار سفر رو بستیم...مثلا ماه عسل،دو روز و نیم سنندج بودیم...و برگشتیم.
سامان بی صبر بود،من هنوز نتونسته بودم نیاز اون رو کاملا برآورده کنم،چه جور بگم،بسیار مشکل بود که به اون سرعت همه چی انجام بشه،اما اون بی طاقتی می کرد و گاهی هم قهر!!
با اون حال ویولت صبح هر روز با صدای کلاغی که به پنجره ی خونه نوک میزد از خواب بیدار می شد،به شوهرش صبحونه می داد...کارای خونه شو انجام می داد و سر کار می رفت،هر روز یه غذای جدید رو با عشق و سلیقه می پخت و جلوی شوهرش می ذاشت،اونم راضی بود...
مادر سامان روزی چند بار به خونه ما سر می زد و پدرش هم روزی سه چهار بار تماس می گرفت،نمی فهمیدم اونا نگران چی هستن،برامم چندان مهم نبود.
یکی از روزهای گرم اوایل خرداد بود،تو محل کار سردرد بدی گرفته بودم،برای همین تا رسیدم خونه دو سه تا مسکن خوردم و عین جنازه افتادم روی تخت...نفهمیدم چند ساعت خوابیدم اما وقتی چشممو وا کردم دیدم مادر سامان بالای سرمه!!!خدایا من که درو قفل کردم اینا کی و چه جور اومدن؟؟؟
وحشت کرده بودم،مادرسامان با خنده گفت هر چی در زدیم باز نکردی،کلید داشتم خودم درو وا کردم!!!!
بله!شوهر با درایت من یکی از کلیدهای خونه رو به مادرش داده بود تا حس کنجکاوی و نگرونیش زیاد معطل نشه!
اصلا لازم ندیدم به روی خودم بیارم،اما وقتی یه روز دیگه عین این اتفاق افتاد و مادر سامان با خشم به من گفت چرا قفل خونه رو عوض کردی-قفل خونه عوض نشده بود،بلکه چون کلید تو قفل بود از اونور باز نمی شد-طاقت نیاوردم و به سامان اعتراض کردم چرا کلیدو به اونا داده،اونم کلی بهش برخورد که بده مادرم میاد برات ظرف می شوره؟؟؟(یکبار که من خونه نبودم یه قابلمه رو برام شسته بود)
براتون باور کردنی نیست که به هیچ عنوان نمی شد این آدم و مادرشو از رو برد،برای هر حرف منطقی سفسطه ای داشتن و هر وقتم کم میاوردن قهر می کردن،ترجیح میدادم سر به سرشون نذارم،من محتاج آرامش بودم.
بعد ظهر پنج شنبه بود...سامان باید عصرمی رفت سر کار ،مامانم زنگ زد که این آخر هفته ای بیاین اینجا که یکی از دوستاتم گفته میخوام ببینمش،می دونستم که سامان نمی تونه بیاد،حتی نمی تونست منو تا ترمینال بیاره،برای همین خودم آماده شدم که تنها بیام،در همین حال مادر سامان سر رسید،براش چایی ریختم و گفتم که باید برم،یه حالتی به خودش گرفت که ترسیدم اما چیزی نگفت،گفت آماده شو خودم تا ترمینال باهات میاد...منو سوار کرد و خودش رفت...
بعد از نیم ساعت رسیدم...مادرازم استقبال کرد...حسابی از حال و احوالم پرسید،من همتی قوی داشتم برای خوشبختی برای همین بهش اطمینان دادم کاملا خوشبختم.و مادر خوشحال بود.


