پست بیست و چهار
سامان همچنان تا دیر وقت کار میکرد و زندگی می چرخید،اما همونطوری که گفتم زمام امور زندگی ما به کلی دست کس دیگری بود،نمی دونم دقیقا چه کسی،سامان،مادرش یا هردو،بهر حال من که سیاهی لشکری بیش نبودم.
یه نکته یادم اومد حیفم میاد نگم که بخندین،یه روز-اون وقتا که هنوز عروسی نکرده بودیم-سامان خونه ما بود و داشت برای داداش کوچیکم محمد حرف میزد،منم براشون چایی بردم و نشستم دیدم داره از زبون یکی از استادهای دانشگاهشون یه قصه ای رو نقل می کنه،می گفت:یه روز یه مردی بوده که تنها زندگی می کرده،این آقا هر شب لباساشو مرتب و اتو می کرده و به جا رختی آویزون میکرده،اما هر روز صبح که از خواب بیدار میشه می بینه که لباساش چروک شده و از جا رختی افتاده!!!این آقا شاخ درمیاره که قضیه چیه؟برای همینم شب تا صب خودشو به خواب میزنه که بفهمه قضیه چیه،که می بینه بعله!یه گربه میاد تو اتاقش به شکل یه مرد درمیاد،لباسای مرده رو می پوشه و میره!!!چن ساعت بعد هم برمی گرده و لباسارو زودی درمیاره و میره و مجددا گربه میشه!!!
قاطی این حرفاشم هزار تا قسم بود که محمد مثلا باور کنه!
اونقد از این حرفش ناراحت شدم و احساس تحقیر کردم که خدا میدونه....بخصوص که گوشه ی لب محمد پونزده ساله ما هم یه لبخند معنی دار جاخوش کرده بود و سرشم حکیمانه تکون می داد.
آخرای شب خیلی مهربون بهش تذکر دادم که درست نیست این حرفای بچه گانه رو ولوی جلوی داداش کوچیکه بزنه چون محمد خیلی عاقله و این داستانا رو باور نمی کنه،حتی ممکنه به عقل تو هم شک کنه،سامان خیلی با اطمینان گفت :یعنی تو این چیزا رو باور نداری؟استغفروالله!حالا بعدا که خودت نصفه شب تو خونه خودت تنها بودی این جور چیزا رو با چشم خودت می بینی!!
من خیلی شبا تو خونه خودمون تا سه نصف شب منتظر برگشت سامان از سر کار بودم،حتی تو اون ساعت شب دم ساختمون میرفتم و در کوچه رو براش باز میکردم(آخه کلید نداشت)،یکی دو بارم به شوخی گفتم پس چرا این آقا گربهه سراغ من نمیاد؟و سامان اخم میکرد مث بچه ها!
بله!متاسفانه همونطوری که قبلا هم گفتم سامان اینا اعتقاد عجیب و راسخی به خرفات و دعانویسی و جادو جنبل داشتن،نمیدونم براتون گفتم یا نه که یه زمانی پسر دومیشون عاشق دختر همسایه شده بود،اینا پاشدن بدو بدو پیش یه دعانویس که مثلا مشکلو حل کنن،طرف کلی سفارشات و دعا دادش و قرار شد صد تا دونه گندم بدن به یه مرغ قهوه ای کمرنگ تا عشق و عاشقی از سر پسره بیفته!!!
که خوشبختانه طرف هنوز هم با دختره در ارتباطه و بقول شاعر:"انگار اثر نداشت دعا!"
شبی از شبها بین من و سامان بازم دلخوری پیش اومده بود،سامان از خونه رفت بیرون،منم جلوی تلویزیون گرفتم خوابیدم،یکساعتی گذشت و سامان اومد،حضورش رو کنارم حس کردم،می خندید!!دماغمو با دو انگشت گرفته بود،دستشو کنار زدم،اینبار هم دماغمو گرفته بود هم جلوی دهنمو،چشامو باز کردم و دستشو بازم پس زدم،ولی اون قهقهه میزد و کاروش تکرار میکرد،ترسیدم،انگاری حالش طبیعی نبود،بوی سیگار هم میداد،شاید حدود صد بار این کارو تکرار کرد،بلند شدم اومدم تو اتاق خواب،بازم اومد و دوباره اذیت کرد...چند تا حرف کلفت بارش کردم که دیگه بیخیال شد و مثلا خوابید،من که واقعا از رفتارش ناراحت و متعجب بودم بلند شدم یه فنجون آب روش خالی کردم و گفتم:می فهمی؟شوخی تو هم همینقد مسخره و زشت بود.(دیگه داشتم مث خودش میشدما)یهو بلند شد و هر چی کنار تخت بود رو کوبید به دیوار...
هاج و واج مونده بودم،داد زدم مگه دیوونه شدی این وقت شب،چرا همچی میکنی؟و بحث و یکی بدو همان و سیلی های بی رحمانه سامان هم همان،میزد!با خشم و جدیت خیلی زیاد،پرتم کرد رو تخت و کشیده پشت کشیده بود که روی منو مورد لطف قرار میداد،من پوست سفید و حساسی دارم،با کوچیکترین ضربه سرخ و بعدش کبود میشم،خودشم خوب میدونست فردا به وضوح جای این سیلی ها خودشو نشون میده چون بعد از حدود نیم ساعت پا شد رفت تو آشپزخونه،مث بید میلرزیدم فک میکردم رفته چاقویی چیزی بیاره که دیدم نه،یه عالمه یخ-از اون ریزهاش-آورد و گذاشت روی صورت و بدنم،من جیغ میزدم و پشت سر هم می گفتم سامان ازت متنفرم!اونم با خیال راحت کارشو تموم کرد و بعدش محکم بغلم کرد،خورد و خمیر شده بودم و از گرمای تن سامان احساس تهوع داشتم،اون یقینا روانی بود شایدم موادی چیزی مصرف کرده بود...پشت پنجره ایستاده بودم،خون گریه میکردم و از خدا میخواستم یه جوری به مادرم الهام کنه داره بهم چی میگذره...
اون شب لعنتی که صب شد و سامان سرکار رفت دست به کار شدم،کارهامو انجام دادم و تا بعد از ظهر تصمیم خودمو گرفتم،سامان زود برگشت،منو که حاضر و آماده دید بهش گفتم منو برسون،بدون گفتن کلمه ای مث آدم کوکی منو رسوند..از ماشین که پیاده شدم و چند قدم رفته بودم بوق زد،برنگشتم و سوار ماشین دیگه ای شدم...
به خونه ی پدر برمی گشتم...پر از شرم و تردید شده بودم،خدایا!بگم یا نگم،قیافه م هوار میزد چه غم بزرگی تو دلم دارم...مادر از حال سامان پرسید و من با لکنت و من و من بهش گفتم دعوامون شده...خیلی ناراحت شد،چیزی گفت که برق از سرم پرید!گفت دیشب خواب دیدم دو نفر دارن کتکت میزنن،یکیشون با لگد به سینه ت می زد...اشک از چشام فوران کرد...زیر لب گفتم:اتفاقا همینجورم بود...
مادر با ناباوری گفت:تو رو زده؟سامان؟و ماجرا رو براش تعریف کردم...
تو خونه محشری به پا شد،داداشم دستمو گرفته بود و قسمم میداد که باید همین الان بریم پزشک قانونی...پدر میگفت باید همه چی تموم بشه و من وحشت زده بغض میکردم...
تازه فهمیده بودم که اونا خودشون متوجه عمق فاجعه زندگی من بوده ن و تا حالا چیزی نمی گفتن...
جلوی بابا رو نمیشد گرفت،روز بعد به محل کار پدر سامان رفت،اونو به گوشه خلوتی کشونده بود و اونچه که لایقشونبود و این مدت یکسال بابا تو دلش بخاطرمن نگه داشته بود رو بهش گفت...آخر سر هم تاکید کرد اگه سامان عذرخواهی نکنه و متعهد نشه که کارای غیرانسانیش رو تکرار نمیکنه،جدایی حتمی خواهد بود.
کو گوش شنوا؟کو انسان با انصاف؟کو شرافت مردونه؟کو عقلانیت...؟
از همون روز سامان مدادم اس ام اس میزد و حال منو بدتر...توهین و فحش...بی حرمتی...حتی دوروز بعد به خونه زنگ زد و اونچه که لیاقت خودش بود به مادرم گفت!!
فردا عصرش هم به من زنگ زد و گفت قفل خونه رو عوض کرده و اونجا دیگه جای من نیست!!
خونه ی خودم دیگه خونه من نبود...با قاطعیت به بابا گفتم همین الان باید بریم ببینم واقعا وقاحتش در این حد هست یا بازم خالی بسته...مادر هم حاضر شد و رفتیم دیدیم بعله،قفل عوض شده...مادر گفت ولش کن برگردیم،اما من نمی خواستم ببازم،من باید خوردشون میکردم،به بابا گفتم باید بریم پیش پلیس...اما نه،بذار اول بریم درخونه باباش ببینیم قضیه واقعا چیه...
رفتیم،پدر سامان گردنشو بالا داده بود و میگفت خونه پسر خودمه و خودمم قفلشو عوض کردم،بابا گفت این کار معنی نداره،اون خونه دختر من هم هست،شما حق همچین کاری ندارین،خوبه الان من برم پیش پلیس شکایت کنم؟؟با وقاحت گفت:خب برید،منم میام...
صورت بابا از عصبانیت کبود شده بود،به پلیس زنگ زد،دو تا مامور اومدن و سامان رو مجبور کردن درو باز کنه...همه اومدن تو خونه،پدر و مادر سامان،خودش و ما...سامان فحاشی میکرد و پدرش اینبار با کله کج حرف نمی زد،مادرش حق به جانب تقصیرها رو گردن مادر من!!مینداخت و ابدا قبول نمیکرد پسرش مشکل داره،تو دل من هم فقط این بود که فرداهایی که خواهد آمد حکم عدم تمکین شامل حال من نشه...
جز مادر و پدر کسی نمیدونست برنامه من چیه،اون شب با بددهنی سامان گذشت،پدر و مادر رفتن و من موندم!
مادر سامان بعد از رفتن پدر و مادرم با چشای دریده بهم حالی!!!کرد که 1-من بعد حق ندارم هر وقت دلم خواست به خونه پدرم برم2-چنانچه تموم حقوقمو مرتب و به وقت به سامان تحویل ندم حق رفتن به سرکار رو ندارم!!3-نباید خونواده م در جریان هیچ موردی از زندگی ما قرار بگیرن.
سامان هم شروطش رو گفت که از فردا حق استفاده از موبایل و تماس با خونواده مو ندارم و کلا نباید به خونه بابا برم.
تو دلم قاه قاه به همشون می خندیدم...رسما و محترمانه پدر مادر سامان رو از خونه بیرون کردم و رفتم تو اتاق...
سامان بعد از بدرقه اونا برگشت،یکی دو تا سیلی به من زد که منم با اجازه همه تون دو تا سیلی خوشگل مهمونش کردم...
اما اینکه روحم و شخصیتم به چه اندازه منهدم شده بود را فقط خداداند!
اون شب،سامان منو مجبور به انجام اون کار هم کرد...الان که دارم اینا رو می نویسم قلبم تیر می کشه،من ضجه میزدم و از ته دل اشک می ریختم و سامان مشغول کار خودش بود...اون شب،اون شب لعنتی...فقط خدایا شکر که به سر رسید...
پ ن:خیلی شرمنده م که خاطراتم تلخه!و شرمنده ترم از تحمل اونهمه تحقیر
عید همگی مبارک باشه...
شاد باشید و شادی آفرین!


