خب بحث شرفه دیگه نمیشه بدقولی کرد.میشه؟
حس میکردم هوا از گوش راست وارد گوش چپم میشه،اما هیچ دردی حس نمی کردم!خشم تموم وجودمو گرفته بود.دقایقی بعد در زدن،سامان اینبار خودش رفت سمت در،آقای صاحبخونه بود،با دیدن قیافه ی تابلو من نگاهی به سامان کرد و گفت:آقا خوبیت نداره،دست رو زن بلند کردن...تا اومدم چیزی بگم دست سامان محکم خورد به سرم،رومو برگردوندم،از اون آقا خیلی شرمم شد.
آقای نوروزی از سامان خواست بیاد بیرون،با هم رفتن...پلیس اون پایین منتظر بود!دیگه آبروریزی از این حد بالاتر؟؟
دقایق برای من به کندی قرنها می گذشت،اون نامرد درو از پشت قفل کرده بود،دستم به جایی بند نبود،نمی دونم چرا بابا خودش دم در نیومده بود،کاش میومد و منو با خودش می برد.
ساعتی بعد در زدن،از چشمی بیرونو نگاه کردم،سیاه سیاه بود،از اونجا که سامان واقعا روانی بود،چیزی به در چشمی چسبونده بود.صدای پدر و مادر سامان که حالا برای من نحس ترین و نفرت انگیزترین صداها بود میومد که می خواستن بیان تو.بهشون گفتم پسر بی شرفشون درو قفل کرده و رفته،شایدم الان کلانتری باشه یا هر جای دیگه.نمی دونم برای چی اومده بودن یا کی بهشون خبر داده،اما وقتی سامان برگشت و درو وا کرد اومدن تو.ماجرا رو می پرسیدن،سامان به سمت من حمله کرد...اونا جلوشو گرفتن،اما فحشای رکیکی که به پدر و برادرم می داد از هر چیزی آزار دهنده تر بود...
پدر سامان از وضع ناراحت بود و خودش جواب فحشای پسرش رو میداد.حقیقتا هم خودش لایق همه اون توهینها بود...بس که بی عرضه و بدبخت بود.
نمی دونستم دقیقا چی شده،گویا سامان رو برده بودن و ازش تعهد گرفته بودن که منو کتک نزنه بعدش هم سامان بابا اینا رو تعقیب کرده بود و انگاری میخواسته با ماشینش بزنه به اونا.
پدر مادر سامان بزور منو بردن خونه شون،اون پست فطرت هم اومد و همونجا گوشی و سیمکارت ایرانسلمو برداشت،یه مقدار هم مادر خودش رو کتک زد!!!!
من با همه وجودم گریه می کردم...چرا باید اونجا می موندم؟؟؟من به اون فضا تعلق نداشتم،من با بی آبروئی و کتک کاری بیگانه بودم،من تو این جو بزرگ نشده بودم...چیزی که تو خونواده سامان طبیعی بود!
منو بردن اتاق دیگه ای برای نصیحت!!!!مادر سامان اومد و دلیل دعوامونو پرسید،براش توضیح دادم که اون مرتب توهین می کنه و میگه نباید با خونواده م تماس داشته باشم. فیلسوف وار!!نگاهم کرد و گفت:ببین عزیزم تو دیگه بچه نیستی باید بدونی زن تابع محض شوهرشه،طبیعیه که زن از شوهرش کتک بخوره،فحش بشنوه،تو نباید به بابات میگفتی!!!
مغزم داشت منفجر میشد،اینا دیگه کی بودن؟؟خود این زن بطور کامل از شوهرس سواری می گرفت و اون بدبخت مفلوک حق اعتراض نداشت،دختر خودشون هر وقت با شوهرش دعواش میشد آسمونو رو سرش خراب میکرد،حتی به گفته همسایه هاشون یه شب دختره با چاقو شوهرشو تهدید کرده بود و اون مادر مرده بزور خلع سلاحش کرده بود...اونوقت این وسط من،بدون هیچ دلیل مشخصی باید اینهمه خورد می شدم!
اون شب با حرفهای صد من یه غاز اونا گذشت و نشون به اون نشون که تا سه روز نذاشتن من از جام تکون بخورم،من دیگه قصد زندگی با اون جونور و خونواده غیرنرمالشو نداشتم ولی نمی دونم چرا هنوز جرات نداشتم فرار کنم.
با خواهر سامان رفتم دکتر،گفت پرده های گوشم ملتهب شدن و حسابی عفونت کردن،اما سالم بودن،کاش همون روز ازش یه گواهی می گرفتم،ولی حیف که حماقت و خجالت بیخود من نذاشت!
چقدر شرم داشتم کسی بدونه کتک خوردم،چقدر برام سنگین و غیر قابل هضم بود.
سه روز بعد برگشتم خونه ی خودم،دم غروب عموی سامان و خانومش اومدن و غیرمستقیم هر دوی مارو نصیحت کردن،حرفاشون برام بقدری مضحک بود که اصلا متوجه نشدم چی گفتن.وقتی اونا رفتن،بیصدا روی تخت دراز کشیدم،سامان هم اومد،رومو ازش برگردوندم،بزور خودشو بهم چسبوند،دستشو تو دستم قلاب کرد و با خشم گفت:از این به بعد حق استفاده از موبایل رو بهیج وجه نداری،حق رفت و آمد با خونواده پدرتو نداری،اگرم ببینم جاتو از من جدا کردی من می دونم و تو،باید هر شب تا خود صبح بغل من باشی!
تنم یخ کرده بود،نه اینکه از تهدیداش بترسم،نه،از این حرفای آخرش هول کردم،این پسر حال طبیعی نداشت،اونهمه شکنجه که به من میداد با این حرکاتش اصلا جور در نمیومد.
چنان عاشقانه و محکم بغلم کرده بود که انگار نه انگار من چقد ازش متنفرم!!!!!!!!!
هیچ کار دیگه ای هم نکرد...فقط حلقه ی بازوشو مرتب تنگ تر می کرد.
فردا صبح که بیدار شدم رفته بود سرکار،منگ منگ بودم،احساس می کردم یه جورایی خودمم دارم روانی میشم،حس کسی رو داشتم که اشتباها توی تیمارستان قاطی دیوونه ها بستریش کردن و هر کاری میکنه که در بره نمی تونه.
تو آینه خودمو نگاه می کردم،وزنم داشت بشدت افت می کرد،البته من چاق بودم و لاغری برام خوب بود،اما بدیش حالت چشمام بود که روز بروز بیمارگونه تر میشد.
هیچوقت یادم نمیره دو سه شب بعد از برگشتنمون به خونه بود،من با سامان حرف نمی زدم،خیلی دیر برگشت شاید حدودای دو نصف شب بود و من تنهایی خوابیده بودم...صدای در اومد و باز کردم،بی هیچ حرفی اومد تو،منم همونجوری افتادم رو تخت و درست در همون لحظه خوابم برد...نمی دونم چقد گذشت که یهو حس کردم دستی به تنم خورد،چنان با ترس و تشنج از خواب پریدم که فرداش یه تبخال گنده رو لبام درومد،سامان بود...حس سک.ص بهش دست داده بود!!!!وای خدای من!چقد ازش تنفر داشتم،وقتی منو می بوسید مرگمو از خدا می خواستم.
فک میکنم ده روزی که از ماجرا گذشت،با وساطت این و اون سامان اجازه داد برم خونه ی بابا اینا...اونجا بهم یه گوشی و سیمکارت دادن که دزدکی ازش استفاده کنم... یکی از صمیمی ترین دوستامم داشت میومد نزدیکای ما،فرزانه،از بهترین دوستای دانشگاهم بود،خودش و شوهرش باهام همکار بودن،شاید اومدن اونا اثر خوبی رو زندگی در معرض نابودی ما میذاشتن...چرا که نه؟
شبی که اسباب اثاثیه شونو آوردن مما براشون شام بردیم،و با هم خوردیم...رفتار شوهر فرزانه رو که میدیدم قند تو دلم آب میشد،چنان فرزانه جان می گفت که حس میکردی الان براش جون میده.
یکی دو روز هم صبح ها می رفتم پیش فرزانه،و فقط تو این ساعات بود که یادم می رفت چه زندگی مزخرفی دارم.فرزانه از حال و روزم کم کم داشت متوجه یه چیزایی می شد.
***
یک هفته دیگه هم گذشت،خیلی دلتنگ خونه بابا شده بودم،عصرها که میشد و چراغهای اون شهر نحس-شهر بدبختی های من-روشن می شد،یاد شادی و هیاهوی اونجا میفتادم و بغض می کردم.رفتارم با سامان عادی شده بود و عاری از عشق،اما به تموم وظایفم عمل می کردم.اونم با اینکه متوجه شده بود گوشی موبایل دارم و کی بهم داده گیر خاصی نداده بود.
یه ختم قرآن شروع کردم،تصمیم داشتم تو یک هفته تمومش کنم،به نیت اینکه یا سامان درست بشه و برای همیشه دست از کارای وحشتناکش برداره یا اینکه هر چی زودتر همه چی تموم شه و قبل از دق مرگ شدن من از هم جدا شیم.
شب پنج شنبه بود،بهش گفتم دوس دارم برم خونه بابا اینا،یهو اخلاقش سگی شد و با خشم گفت حق نداری!فقط ماهی یکبار میتونی بری،بقدری عصبی شدم که تموم آزارهاش اومد جلوی چشمم،فقط گفتم "این توئی که غلط می کنی"!از همین لحظه زنگ خطری با قدرت هر چه تموم تر توی دلم شروع به نواختن کرد...از خدا خواسته بودم بهم نشونه ای،سرنخی بده که بفهمم باید چه کار کنم...گویا می گفت تموم تلاشهات بی فایده س.
اینو وقتی کاملا فهمیدم که تو وسایل سامان که گوشه ای مخفی کرده بود،سه بسته قرص ترامادول صد میلی گرمی پیدا کردم،یک بسته بطور کامل خورده شده بود،پس این کیف همیشه قفل،این راز بزرگ رو در خودش محفوظ داشته،پس اون کج خلقیهای بی دلیل سامان،اون دیدارهای بدموقه ش با دوستاش و اون احمد نامرد...خدای من!چی به سر ویولت اومده؟؟؟شوهرش علاوه بر همه ی اینا معتاد هم بود؟؟؟
براش اس ام اس دادم که شاید دلیل همه ی مشکلات ما این قرصای لعنتیه،بهم زنگ زد...چنان فحش میداد و تهدید میکرد که اگه قبلنا بود از ترس سکته می کردم اما با این واکنشش فهمیدم شکی که بهش داشتم بیخود نبوده و حلقه ی گمشده ی قصه انگار همینجاست!
چرا وقتی میگفت همه ی تنم درد میکنه و بدخلق میشد من باور میکردم که از سر پا ایستادن زیادش تو محل کاره؟چرا وقتی با چشمای سرخ میومد خونه وبوی قلیون میداد من خونه رو رو سرش خراب نمی کردم؟؟یاد رفتار غریبش افتادم تو اون شبی که همش نوک دماغمو می گرفت...
دیگه مطلقا باهاش حرف نمی زدم،همه چی بوی فاجعه میداد،حس کسی رو داشتم که آماده ی سفره،شب که سامان برمیگشت و می خوابید،من سرسجاده م بلند بلند با خدا حرف می زدم،قران رو روی دستام بلند می کردم و زار می زدم...خدایا!زندگی من داره نابود میشه،اگه امتحان توئه،اگه خواست توئه منو مصمم کن...
شب تب می کردم،هذیون می گفتم خودم پا می شدم دستمال خیس روی پیشونیم می ذاشتم...ناله می کردم...خدا رو صدا می زدم...آه خدایا!
سامان همون شب که بهش گفته بودم غلط می کنی تموم وسایلمو،لباسامو،کیف پولم و هر چی داشتمو تو کمد قایم کرده بود و کلیدشو برداشته بود...میخواست اینجوری نذاره من برم!
چه خیال خامی!از یک طرف با تبر به جون زندگی افتاده بود و از طرفی مذبوحانه و ابلهانه سعی در حفظش داشت...
پدر و مادرم یک روز غروب اومدن خونه پدر مادر سامان و باهاشون اتمام حجت کردن،منم حرفامو زدم و تاکید کردم که به خواست پسرشون و با حمایت اونا زندگی ما در حال فروپاشیه،چه سود که برای این قوم احمق همه چیز چقدر کودکانه بود،نهایت دلسوزیشون این بود که رفتن پیش یه رمال و کشف کردن!!!که همه چیز زیر سر یکی از خاله های منه که مارو جادو کرده!!!
من با یک عده مریخی روبرو بودم...باید تا همرنگشون نشده بودم درمیرفتم!
روز بعد از اومدن پدر مادر روزه بودم،با لبهای خشک و هیکل تکیده م با لباسهای کهنه و مزخرفی که ته مونده چپاول سامان بود رفتم خونه پدر سامان،با قاطعیت بهش گفتم اگه تا همین امشب سامان تکلیف خودش و منو روشن نکنه فردا صبح برای همیشه میرم،زیاده از این حرفی نزدم،و مادر سامان برای اولین بار گفت باشه،حق با توئه!
با پول خوردهایی که قبلا صدقه گذاشته بودم و الان به خود مستحقم رسیده بود تاکسی گرفتم و برگشتم خونه!سامان حتی یک ریال تو خونه نذاشته بود...حتی یه چوب کبریت نخریده بود در طول اون دو هفته...حتی برای من که اون چن روز روزه بودم...
شب که اومد تازه افطار کرده بودم...تپش قلب داشت بیچاره م می کرد...صدای بلند شمارش معکوس تو کاسه ی سرم انعکاس غریبی داشت...بغض داشتم اما مصمم بودم...
پ ن:بخدا اینقدر گریه کردم که اصلا متوجه نشدم چی نوشتم...باور کنید حال اون موقعم هم بدتر از پریشونی این متن بود.