تبليغاتX
به خاطر خدا همسرت را ببوس







به خاطر خدا همسرت را ببوس

سلام بر"بوسه"!این زیباترین راه برای دوام وصل

پست بیست و هشت

فردای اون روز روزی بود که رفتم دادگستری و مهرمو اجرا گذاشتم.مصمم و عصبانی!

خوانواده م که از خودمم بهتر مطمئن بودن،کنارم بودن و بهم دلگرمی می دادن.

توی خونه بابا لیاسی برام نمونده بود...مانتویی که دیشب باهاش اومده بودم توسط سامان پاره شده بود بخاطر همین با مامانم رفتم و یه مانتو جدید گرفتم.همون شب هم موهامو یه رنگ خوشگل زدم و به کوری چشم سامان رفتم عروسی برادر زن داییم.

وقتی برگشتم به بابا گفتم باید برای آوردن لباسام برم خونه...بابا زیاد راضی نبود و میگفت ولش کن دوباره بگیر اما واسه من لباسهای تنم خیلی مهم بودن.حاضر بودم همه چیو از دست بدم اما اونا رو بیارم.وقتی رفتیم اونجا مثل همیشه توحش سامان در حد بالایی بود و تا از دهنش درومد فحش داد،البته بابا هم خوب حالش رو گرفت.از اونجا که ما برای گرفتن کلید خونه دم اداره بابای سامان رفته بودیم رئیس اداره شون که از دوستای بابا هم بود اومد و مقداری با پدرم صحبت کرد.خیلی غصه خورد که ما با این خونواده وصلت کردیم،به بابا گفت کاش برای تحقیق پیش خودم میومدی تا همه چیزو بهت می گفتم و نشست یک دل سیر از جنایتهایی که مادر سامان سر اون و زنش-وقتی که تو خونه سازمانی های شرکت همسایه بودن-تعریف کرد!

بعدش که سامان و پدرش اومدن با خشم و عصبانیت بهشون توپید که شماها لیاقت این خونواده رو ندارید وگرنه اینجوری رفتار نمی کردید!برام جالب بود که اون آقای محترم انقد جانانه لیچار بار اونا می کرد،طفلک سر درد دلش وا شده بود.

سامان کلید رو نمی داد و خودش رفت یه مقدار از لباسامو آورد...

دوست داشتم چشاشو دربیارم بخصوص که پدرش اومده بود گله می کرد که چرا پسرمو کتک زدین!!!

چقدر بی دین و بی انصاف بود این موجود پست...بهش گفتم همه ی غصه م از اینه که چرا خونشو نریختن و از مهلکه جون سالم بدر برده،انگشت سامان شکسته بود و جیگر من آی خنک بود...!

روزای بعدی با جلسات شورای حل اختلاف طی می شدن،من از اون جلسات مسخره جز اعصاب خوردی خاطره ای ندارم.حرف من دست آخر فقط یک چیز بود:اینکه پرونده بره دادگاه،اینکه دیگه برنخواهم گشت!

جالب اینجا بود که یکروز عصر پدر مادر سامان و عموش با وقاحت تموم اومدن دنبال من!مادر که خیلی عصبی بود به پدر سامان اعتراض کرد و اون موجود حقیر هم با پررویی می گفت چیزی که زیاده دختره،اصلا ما برای پسرمون یکی رو هم کاندید کردیم!!

اینجا بود که مادر بلند شد و گفت یا همین الان محترمانه میرید بیرون یا به پلیس زنگ می زنم!!

از رو که نمی رفتن...نشسته بودن!می دونم که عرف مهمون نوازی میگه حتی اگه قاتل هم تو خونه آدم مهمون بود باید حرمتش رو نگه داشت،اما برای من مسلم بود که این قوم از بی شرف ترین موجودات دنیا هستن...خودم بیرونشون کردم.رسما بهشون گفتم هرررری!

برای بار اول از اینکه انقد بد رفتار می کردم احساس لذتی وصف ناپذیر داشتم.به همه سپردم هر کدوم از افراد تیر و طایفه ی سامان که اومدن با اردنگی بندازنشون بیرون.

همینم شد!

گلای نازنینم!روزگار خوبی رو می گذرونم...دوستام و فامیل کنارم هستن و نمی ذارن غصه بخورم.تو این پنج ماه که برگشتم خونه بابا واقعا همه حسابی درکم کردن و بهم لطف دارن،باقی جریان رو هم کم کمک تعریف می کنم اما یه مدت کمتر میام چون واسه کنکور رشته بیوتکنولوژی شرکت کردم و یه مقدار درسام سنگینه.برام دعا کنید.

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388 توسط ویولت |

پست بیست و هفتم

شامم تازه حاضر شده بود که پدر مادر سامان و خواهر کوچیکش اومدن،خوب می دونستم برای چی اومدن...

یه مقدار به احوالپرسی گذشت و بعدش سفره رو پهن کردم...غذا توی گلوم مث زهر بود...اونا هم معذب بودن و سعی می کردن خونسرد باشن.بعد از شام براشون چایی گذاشتم و با خواهر سامان رفتیم تو تراس تا اونا حرفاشونو بزنن...می شنیدم که داشتن در مورد ساخت خونه بحث می کردن،جرات نداشتن بحث اصلی رو پیش بکشن اما بعد از نیم ساعت شرو کردن به بحث،مادر سامان با صدای آروم میگفت:بذار بره یه روز به خونه شون سربزنه گناه داره...سامان با لجاجت میگفت:شما حق دخالت ندارید،زندگی خودمه نمی ذارم کسی برام تعیین تکلیف کنه...نمی ذارم بره...بعدش هی حرف زدن و بحث کردن و توهینهای سامان به خونواده من شرو شد...بد و بیراه گفتناش...دستامو روی گوشام گذاشتم تا نشنوم و جوابی ندم اما هر چن دقیقه که برمیداشتم می شنیدم که داره بدتر و بدتر حرف می زنه...

دیگه طاقت نداشتم.اومدم تو،روبروش نشستم و زل زدم تو چشماش.محکم و صریح بهش گفتم به چه حقی منو از رفت و آمد به خونه پدرم محروم می کنی؟مگه من یا اونا چه کار بدی در حقش کردیم که اینجوری می کنی؟حرفی زد که فقط خریتش رو ثابت کرد،با وقاحت گفت:قانون خونه من اینه و تو باید اطاعت کنی...!!جوابش رو دادم و دوباره شروع به توهین کرد...حضور پدر و مادرش برام سنگین بود و نمی تونستم خوب جوابشو بدم...خودشم می دونست برای همین هر چی از دهنش درمیومد میگفت...

کفرم درومده بود،خطاب به پدر و مادرش گفتم شاهد باشن که رفتار پسرشون داره این زندگی رو از هم می پاشه،به خون حسین قسم خوردم که دیگه باهاش زندگی نمی کنم و همین امشب میرم،صداشو بلند کرد که هررری!همین الان گمشو برو...

بلند شدم برم که لباسامو بپوشم،به سمتم حمله کرد،پدر مادرش بینمون رو گرفتن،یهو بلند داد زد که همش تقصیر شماهاس که امشب اومدین و آرامش منو به هم زدین...پدرش سرش داد زد...من دویدم تو اتاق...اونام اومدن...سامان درو بست و گفت همه تونو می کشم...پدرش باهاش دست به یقه شد...همین که رفت جلو سامان چنان کوبیدش به دیوار که داد اون بدبخت درومد...چن بارم توی سرش زد...مادرش جلو رفت که اونم زد...با خشمی که تموم وجودمو گرفته بود رفتم روبروش و گفتم بزن ببینم چقد مردی،زد!منم زدمش!فحش داد...بدترشو بهش جواب دادم...پدر سامان خودشو به غش زده بود که پسرش کوتاه بیاد و بترسه،با التماسهای مادر سامان درو باز کردن و بردنش بیرون...سامان هم فحاشی کنان اومد بیرون...قرآنی که به سامان کادو داده بودم...قرآنی که به نیت عاقل شدنش ختم کرده بودم روی کنسول آشپزخونه بود،اومدم برش دارم که از دستم قاپیدش،چنان پرتش کرد روی زمین که همه وجودم لرزید،دویدم،برش داشتم و با چشای خونین بوسیدمش...پاره شده بود!!!

باز اومد سمتم و گوشی موبایل رو خواست،فهمیده بود چن دقیقه پیش برش داشتم...نمی خواستم بدمش اما همش داد میزد،دست آخر جلوی پاش کوبیدمش زمین و چن تیکه شد،سریع جنازه شو برداشت و به سمت صورتم پرت کرد،سرمو زدیدم و با فاصله چن سانت از کنار گونه م رد شد و خورد به دیوار...

محشری شده بود...باز دویدم تو اتاق که لباس بپوشم...تو چن دقیقه که اونا داد و فریاد میکردن لباس تنم کردم و اومدم تو هال...سامان هوار می زد که باید همین امشب ببرمش خونه باباش...منم بلند داد می زدم که اره بیا منو ببر...

این وسط مادر سامان هم التماس می کرد که نبرش...زشته این موقه شب و...

سامان درو وا کرد که بریم...رفتیم...وسط کوچه بازم داد و بیداد کردن...پاک آبروریزی شده بود،اما خدارو شکر کسی بیرون نیومد...

سوار شدیم،مادر سامان همونجوری با لباس خونه خودشو پرت کرد تو ماشین و سامان گاز داد و حرکت کرد...

پدر و خواهرشم سوار ماشین خودشون شدن و برگشتن خونه.

تو ماشین سامان یکریز فحش میداد و تهدید می کرد...من زیر لب فقط می خندیدم!!!

ویراژهای ماشین و تریلی هایی که به فاصله ی نیم متری از ما رد می کردن هم منو نمی ترسوند اما هراس آبروریزی کردن سامان تنها نگرانی من بود.

بعد نیم ساعت رسیدیم دم خونه،سریع پیاده شدم و زنگ مخصوص رو زدم-همه بچه ها تو خونه ما یه زنگ مخصوص دارن که ریتم خاص بوق ماشین عروسه!-در باز شد...سریع دویدم تو...همه متعجب و هراسون اومدن جلو،ساعت حوالی دوازده شب بود...پریدم سمت آبتین داداشم،که از همه بیشتر از سامان متنفر شده بود،آبتین داداشم دو ماهی میشد که جراحی کرده بود و من براش خیلی می ترسیدم،بغلش کردم،گفتم سامان برای دعوا اومده تو رو خدا جلو نرو...تا اینو گفتم مث ببر زخمی رفت جلو اما نذاشتمش از در بره بیرون.

سامان اومده بود تو حیاط...مادر و بابا گیج و منگ جلو رفتن...مادر دست سامان رو گرفت و گفت سامان عزیزم چی شده،اونم با بی حیائی دست مادرو پس زد و به بابا گفت اینم دخترتون...دفه دیگه ببینم دخالت می کنید تو کار من...داداش چهارمیم که بیشتر با سامان صمیمی بود جلو رفت باش صحبت کنه که سامان محکم زد روی سینه ش و یه فحش خیلی بد داد...

خون مادر به جوش اومده بود،با حرکتی که ازش خیلی بعید و بی سابقه بود اروم گفت:بزنید این پدر سوخته بی ادب رو،ومحکم زد تو گوش سامان،مادر سامان جلو اومد و یه دفه همه چی از کنترل من خارج شد،داداشم و مادرم سامان رو میزدن،بابا می خواست نذاره دعوا بالا بگیره یه هو مادر سامان چنان جیغی زد که دلم ریخت!داد میزد آهای همسایه ها بیان کمک!

در حالیکه کسی ضربه جدی به سامان نزده بود...این حرکتو که کرد منم جارویی که اون گوشه بود رو برداشتم و تمام عقده ای که از سامان داشتم رو با چن ضربه محکم رو سرش خالی کردم...بابا سامان رو سمت در حیاط هل داد و به همه گفت ولش کنن...صندلهای سامان از پاش درومده بود و به حالت فرار رفت سمت ماشینش...همسایه ها اومده بودن بیرون،داداشم یه لگد محکم زد به ماشین در حال حرکت سامان و ماشین با در باز گاز داد و رفت...

این اوج آبروریزی برای خونواده ما بود!!!تو اون هیجده سال که توی این محل بودیم و حتی قبل از اون کسی صدای بلندی از خونه ما نشنیده بود و حالا...

بابا رفت طرف آقایون همسایه و موضوع رو تعریف کرد.آبتین هم به پلیس زنگ زد و جریان اومدن سامان رو تعریف کرد...همه چی صورت جلسه شد و همه اومدن خونه.

ویولت که باعث همه ی این فاجعه بود شرم زده و بغض آلود گوشه ای وایساده بود...همه منتظر حرف زدن من بودن...گفتم اومدم که برنگردم،دیگه با اون وحشی زندگی نمی کنم.

روی صورت خشم آلود همه لبخندی نشست و نشستم و به تعریف همه ی قضایا...

صبح روز بعد ویولت بود که پر درد و مصمم به سمت دادگستری می رفت!همون روز مهریه مو اجرا گذاشتم...

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388 توسط ویولت |

پست بیست و ششم

خب بحث شرفه دیگه نمیشه بدقولی کرد.میشه؟

حس میکردم هوا از گوش راست وارد گوش چپم میشه،اما هیچ دردی حس نمی کردم!خشم تموم وجودمو گرفته بود.دقایقی بعد در زدن،سامان اینبار خودش رفت سمت در،آقای صاحبخونه بود،با دیدن قیافه ی تابلو من نگاهی به سامان کرد و گفت:آقا خوبیت نداره،دست رو زن بلند کردن...تا اومدم چیزی بگم دست سامان محکم خورد به سرم،رومو برگردوندم،از اون آقا خیلی شرمم شد.

آقای نوروزی از سامان خواست بیاد بیرون،با هم رفتن...پلیس اون پایین منتظر بود!دیگه آبروریزی از این حد بالاتر؟؟

دقایق برای من به کندی قرنها می گذشت،اون نامرد درو از پشت قفل کرده بود،دستم به جایی بند نبود،نمی دونم چرا بابا خودش دم در نیومده بود،کاش میومد و منو با خودش می برد.

ساعتی بعد در زدن،از چشمی بیرونو نگاه کردم،سیاه سیاه بود،از اونجا که سامان واقعا روانی بود،چیزی به در چشمی چسبونده بود.صدای پدر و مادر سامان که حالا برای من نحس ترین و نفرت انگیزترین صداها بود میومد که می خواستن بیان تو.بهشون گفتم پسر بی شرفشون درو قفل کرده و رفته،شایدم الان کلانتری باشه یا هر جای دیگه.نمی دونم برای چی اومده بودن یا کی بهشون خبر داده،اما وقتی سامان برگشت و درو وا کرد اومدن تو.ماجرا رو می پرسیدن،سامان به سمت من حمله کرد...اونا جلوشو گرفتن،اما فحشای رکیکی که به پدر و برادرم می داد از هر چیزی آزار دهنده تر بود...

پدر سامان از وضع ناراحت بود و خودش جواب فحشای پسرش رو میداد.حقیقتا هم خودش لایق همه اون توهینها بود...بس که بی عرضه و بدبخت بود.

نمی دونستم دقیقا چی شده،گویا سامان رو برده بودن و ازش تعهد گرفته بودن که منو کتک نزنه بعدش هم سامان بابا اینا رو تعقیب کرده بود و انگاری میخواسته با ماشینش بزنه به اونا.

پدر مادر سامان بزور منو بردن خونه شون،اون پست فطرت هم اومد و همونجا گوشی و سیمکارت ایرانسلمو برداشت،یه مقدار هم مادر خودش رو کتک زد!!!!

من با همه وجودم گریه می کردم...چرا باید اونجا می موندم؟؟؟من به اون فضا تعلق نداشتم،من با بی آبروئی و کتک کاری بیگانه بودم،من تو این جو بزرگ نشده بودم...چیزی که تو خونواده سامان طبیعی بود!

منو بردن اتاق دیگه ای برای نصیحت!!!!مادر سامان اومد و دلیل دعوامونو پرسید،براش توضیح دادم که اون مرتب توهین می کنه و میگه نباید با خونواده م تماس داشته باشم. فیلسوف وار!!نگاهم کرد و گفت:ببین عزیزم تو دیگه بچه نیستی باید بدونی زن تابع محض شوهرشه،طبیعیه که زن از شوهرش کتک بخوره،فحش بشنوه،تو نباید به بابات میگفتی!!!

مغزم داشت منفجر میشد،اینا دیگه کی بودن؟؟خود این زن بطور کامل از شوهرس سواری می گرفت و اون بدبخت مفلوک حق اعتراض نداشت،دختر خودشون هر وقت با شوهرش دعواش میشد آسمونو رو سرش خراب میکرد،حتی به گفته همسایه هاشون یه شب دختره با چاقو شوهرشو تهدید کرده بود و اون مادر مرده بزور خلع سلاحش کرده بود...اونوقت این وسط من،بدون هیچ دلیل مشخصی باید اینهمه خورد می شدم!

اون شب با حرفهای صد من یه غاز اونا گذشت و نشون به اون نشون که تا سه روز نذاشتن من از جام تکون بخورم،من دیگه قصد زندگی با اون جونور و خونواده غیرنرمالشو نداشتم ولی نمی دونم چرا هنوز جرات نداشتم فرار کنم.

با خواهر سامان رفتم دکتر،گفت پرده های گوشم ملتهب شدن و حسابی عفونت کردن،اما سالم بودن،کاش همون روز ازش یه گواهی می گرفتم،ولی حیف که حماقت و خجالت بیخود من نذاشت!

چقدر شرم داشتم کسی بدونه کتک خوردم،چقدر برام سنگین و غیر قابل هضم بود.

سه روز بعد برگشتم خونه ی خودم،دم غروب عموی سامان و خانومش اومدن و غیرمستقیم هر دوی مارو نصیحت کردن،حرفاشون برام بقدری مضحک بود که اصلا متوجه نشدم چی گفتن.وقتی اونا رفتن،بیصدا روی تخت دراز کشیدم،سامان هم اومد،رومو ازش برگردوندم،بزور خودشو بهم چسبوند،دستشو تو دستم قلاب کرد و با خشم گفت:از این به بعد حق استفاده از موبایل رو بهیج وجه نداری،حق رفت و آمد با خونواده پدرتو نداری،اگرم ببینم جاتو از من جدا کردی من می دونم و تو،باید هر شب تا خود صبح بغل من باشی!

تنم یخ کرده بود،نه اینکه از تهدیداش بترسم،نه،از این حرفای آخرش هول کردم،این پسر حال طبیعی نداشت،اونهمه شکنجه که به من میداد با این حرکاتش اصلا جور در نمیومد.

چنان عاشقانه و محکم بغلم کرده بود که انگار نه انگار من چقد ازش متنفرم!!!!!!!!!

هیچ کار دیگه ای هم نکرد...فقط حلقه ی بازوشو مرتب تنگ تر می کرد.

فردا صبح که بیدار شدم رفته بود سرکار،منگ منگ بودم،احساس می کردم یه جورایی خودمم دارم روانی میشم،حس کسی رو داشتم که اشتباها توی تیمارستان قاطی دیوونه ها بستریش کردن و هر کاری میکنه که در بره نمی تونه.

تو آینه خودمو نگاه می کردم،وزنم داشت بشدت افت می کرد،البته من چاق بودم و لاغری برام خوب بود،اما بدیش حالت چشمام بود که روز بروز بیمارگونه تر میشد.

هیچوقت یادم نمیره دو سه شب بعد از برگشتنمون به خونه بود،من با سامان حرف نمی زدم،خیلی دیر برگشت شاید حدودای دو نصف شب بود و من تنهایی خوابیده بودم...صدای در اومد و باز کردم،بی هیچ حرفی اومد تو،منم همونجوری افتادم رو تخت و درست در همون لحظه خوابم برد...نمی دونم چقد گذشت که یهو حس کردم دستی به تنم خورد،چنان با ترس و تشنج از خواب پریدم که فرداش یه تبخال گنده رو لبام درومد،سامان بود...حس سک.ص بهش دست داده بود!!!!وای خدای من!چقد ازش تنفر داشتم،وقتی منو می بوسید مرگمو از خدا می خواستم.

 

فک میکنم ده روزی که از ماجرا گذشت،با وساطت این و اون سامان اجازه داد برم خونه ی بابا اینا...اونجا بهم یه گوشی و سیمکارت دادن که دزدکی ازش استفاده کنم... یکی از صمیمی ترین دوستامم داشت میومد نزدیکای ما،فرزانه،از بهترین دوستای دانشگاهم بود،خودش و شوهرش باهام همکار بودن،شاید اومدن اونا اثر خوبی رو زندگی در معرض نابودی ما میذاشتن...چرا که نه؟

شبی که اسباب اثاثیه شونو آوردن مما براشون شام بردیم،و با هم خوردیم...رفتار شوهر فرزانه رو که میدیدم قند تو دلم آب میشد،چنان فرزانه جان می گفت که حس میکردی الان براش جون میده.

یکی دو روز هم صبح ها می رفتم پیش فرزانه،و فقط تو این ساعات بود که یادم می رفت چه زندگی مزخرفی دارم.فرزانه از حال و روزم کم کم داشت متوجه یه چیزایی می شد.

***

 

یک هفته دیگه هم گذشت،خیلی دلتنگ خونه بابا شده بودم،عصرها که میشد و چراغهای اون شهر نحس-شهر بدبختی های من-روشن می شد،یاد شادی و هیاهوی اونجا میفتادم و بغض می کردم.رفتارم با سامان عادی شده بود و عاری از عشق،اما به تموم وظایفم عمل می کردم.اونم با اینکه متوجه شده بود گوشی موبایل دارم و کی بهم داده گیر خاصی نداده بود.

یه ختم قرآن شروع کردم،تصمیم داشتم تو یک هفته تمومش کنم،به نیت اینکه یا سامان درست بشه و برای همیشه دست از کارای وحشتناکش برداره یا اینکه هر چی زودتر همه چی تموم شه و قبل از دق مرگ شدن من از هم جدا شیم.

شب پنج شنبه بود،بهش گفتم دوس دارم برم خونه بابا اینا،یهو اخلاقش سگی شد و با خشم گفت حق نداری!فقط ماهی یکبار میتونی بری،بقدری عصبی شدم که تموم آزارهاش اومد جلوی چشمم،فقط گفتم "این توئی که غلط می کنی"!از همین لحظه زنگ خطری با قدرت هر چه تموم تر توی دلم شروع به نواختن کرد...از خدا خواسته بودم بهم نشونه ای،سرنخی بده که بفهمم باید چه کار کنم...گویا می گفت تموم تلاشهات بی فایده س.

اینو وقتی کاملا فهمیدم که تو وسایل سامان که گوشه ای مخفی کرده بود،سه بسته قرص ترامادول صد میلی گرمی پیدا کردم،یک بسته بطور کامل خورده شده بود،پس این کیف همیشه قفل،این راز بزرگ رو در خودش محفوظ داشته،پس اون کج خلقیهای بی دلیل سامان،اون دیدارهای بدموقه ش با دوستاش و اون احمد نامرد...خدای من!چی به سر ویولت اومده؟؟؟شوهرش علاوه بر همه ی اینا معتاد هم بود؟؟؟

براش اس ام اس دادم که شاید دلیل همه ی مشکلات ما این قرصای لعنتیه،بهم زنگ زد...چنان فحش میداد و تهدید میکرد که اگه قبلنا بود از ترس سکته می کردم اما با این واکنشش فهمیدم شکی که بهش داشتم بیخود نبوده و حلقه ی گمشده ی قصه انگار همینجاست!

چرا وقتی میگفت همه ی تنم درد میکنه و بدخلق میشد من باور میکردم که از سر پا ایستادن زیادش تو محل کاره؟چرا وقتی با چشمای سرخ میومد خونه وبوی قلیون میداد من خونه رو رو سرش خراب نمی کردم؟؟یاد رفتار غریبش افتادم تو اون شبی که همش نوک دماغمو می گرفت...

دیگه مطلقا باهاش حرف نمی زدم،همه چی بوی فاجعه میداد،حس کسی رو داشتم که آماده ی سفره،شب که سامان برمیگشت و می خوابید،من سرسجاده م بلند بلند با خدا حرف می زدم،قران رو روی دستام بلند می کردم و زار می زدم...خدایا!زندگی من داره نابود میشه،اگه امتحان توئه،اگه خواست توئه منو مصمم کن...

شب تب می کردم،هذیون می گفتم خودم پا می شدم دستمال خیس روی پیشونیم می ذاشتم...ناله می کردم...خدا رو صدا می زدم...آه خدایا!

سامان همون شب که بهش گفته بودم غلط می کنی تموم وسایلمو،لباسامو،کیف پولم و هر چی داشتمو تو کمد قایم کرده بود و کلیدشو برداشته بود...میخواست اینجوری نذاره من برم!

چه خیال خامی!از یک طرف با تبر به جون زندگی افتاده بود و از طرفی مذبوحانه  و ابلهانه سعی در حفظش داشت...

پدر و مادرم یک روز غروب اومدن خونه پدر مادر سامان و باهاشون اتمام حجت کردن،منم حرفامو زدم و تاکید کردم که به خواست پسرشون و با حمایت اونا زندگی ما در حال فروپاشیه،چه سود که برای این قوم احمق همه چیز چقدر کودکانه بود،نهایت دلسوزیشون این بود که رفتن پیش یه رمال و کشف کردن!!!که همه چیز زیر سر یکی از خاله های منه که مارو جادو کرده!!!

من با یک عده مریخی روبرو بودم...باید تا همرنگشون نشده بودم درمیرفتم!

روز بعد از اومدن پدر مادر روزه بودم،با لبهای خشک و هیکل تکیده م با لباسهای کهنه و مزخرفی که ته مونده چپاول سامان بود رفتم خونه پدر سامان،با قاطعیت بهش گفتم اگه تا همین امشب سامان تکلیف خودش و منو روشن نکنه فردا صبح برای همیشه میرم،زیاده از این حرفی نزدم،و مادر سامان برای اولین بار گفت باشه،حق با توئه!

با پول خوردهایی که قبلا صدقه گذاشته بودم و الان به خود مستحقم رسیده بود تاکسی گرفتم و برگشتم خونه!سامان حتی یک ریال تو خونه نذاشته بود...حتی یه چوب کبریت نخریده بود در طول اون دو هفته...حتی برای من که اون چن روز روزه بودم...

شب که اومد تازه افطار کرده بودم...تپش قلب داشت بیچاره م می کرد...صدای بلند شمارش معکوس تو کاسه ی سرم انعکاس غریبی داشت...بغض داشتم اما مصمم بودم...

 

پ ن:بخدا اینقدر گریه کردم که اصلا متوجه نشدم چی نوشتم...باور کنید حال اون موقعم هم بدتر از پریشونی این متن بود.

+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388 توسط ویولت |

پست بیست و پنج

چند روز پیشا تو اوج گرفتاری و شلوغی سر(امورات شغلی)اومدم کلی مطلب تایپ کردم،حدودا وسطاش بودم که برق کل شهر رفت!!دیگه از لجم گذاشتم الان.خب خوبین شما؟قربون لطف همیشگی تک تکتون عزیزای من.

فردای اون روزم با هم حرف نمیزدیم،کل روز روی تخت دراز به دراز افتاده بودم و گریه میکردم،بخصوص که مادرمم زنگ زد گفت داداشهات اصلا با طلاق موافق نیستن،یه جوری باهاش تا کن که انگاری مریضه،شاید خوب بشه...

صد در صد میدونستم نمیشه،من زنش بودم،هم بستر و هم خونه ش،غیر طبیعی بودن خودش و خونواده ش غیر قابل انکار بود.

عصر که اومد خونه با هم حرف نزدیم.من غذا رو درست کردم و اومدم تو اتاق داشتم برای خودم حافظ میخوندم و نمی از اشک گوشه چشام بود،نیم ساعت بعد روبرو ایستاده بود،لرزش خفیفی همه تنمو گرفته بود و شدت تپش قلب راه نفسمو بند میاورد،همینجور که پلکامو روی هم فشار می دادم کتابو از دستم گرفت،دستمو کشید و بلندم کرد،خنده کوتاهی کرد و رفتیم روبروی تلویزیون.بی هیچ حرفی ماهواره نگاه میکردیم.سرمو روی بازوش گذاشته بود و من سرد سرد به مقابلم خیره شده بودم.

کمی که گذشت منظورشو فهمیدم...ناز و نوازش و س...

دیگه واسه خودم آدم آهنی شده بودم.تموم روز در خدمت خودم بودم و سعی می کردم به انتظار اون اتفاق زیاد بهم سخت نگذره!

شبی از همون شبا سامان پیشنهاد کرد بریم خونه عموش با خواهرش اینا،روبات وار!لباس تنم کردم و رفتیم...خواهرش یه پیرهن صورتی جیغ که من براش آورده آوردم و فقط برای پوشیدن تو خونه بود رو تنش کرده بود و یه مانتوی طوسی روش پوشیده بود!!من کاری به کارش نداشتم با اینکه از طرز لباس پوشیدن دهاتیش خیلی شرمم میشد اما به خودم اجازه اظهار نظر نمی دادم،من و خواهرش عقب نشسته بودیم و اونا جلو بودن.تو آیینه شالمو که تکون خورده بود مرتب میکردم یهو خواهر سامان گفت:بنظر من آدم لازم نیست هرجا میره آرایش کنه!!!خب من آرایش کرده بودم...مثل همیشه خیلی هم عادی و معمولی بود.اصولا من اخلاقم همینه که هرجا بخوام برم بدون آرایش ولو در حد خیلی ملایم نمیرم،دلیلی هم نمیدیدم به کسی توضیحی بدم...سکوت کردم.حرفای اون که دیگه اصصصلا برام اهمیت نداشت.

رفتیم در خونه عموشون که خونه نبودم.سامان پیشنهاد کرد بریم خونه خواهرش و شام با هم باشیم.گوشی من شارژ نداشت برای همین سیمکارتمو انداختم رو گوشی سامان...

سر شام که بودیم برادر کوچیکه سامان اومد و گفت داشتن میومدن اونجا که لاستیک ماشینشون پنجر کرده...و از سامان خواست بره کمک.

من پای منقل داشتم کبابها رو زیر و رو میکردم،ماشینشون درست دم در بود...قاعدتا باید آدمای توش پیاده میشدن میومدن تو خونه اما نیومدن...خودم پا شدم و با روی برج زهرمار مادر سامان احوالپرسی کردم.

شام خوردیم و برگشتیم.هنوز وقت خواب نبود و من خیلی خسته و بیحال روبروی تلویزیون دراز کشیدم.سامان هم اومد و کم کم حرف زد.بحثو کشوند که برادرای من و گفت اونا اصلا منو تحویل نمیگیرن و از من بدشون میاد...چرت میگفت داداشای من تا همین اواخر که رذالت رو در وجود سامان کشف کرده بودن باهاش خوب بودن.

من برای آروم کردن اون و کوتاه کردن بحث گفتم حق با توئه...ولی سرد شدن اونا دلیلش فقط رفتارای اخیر تو و کمی هم رفتارهای نسنجیده مادرته که شایدم از روی سادگیه.

مث اسفند رو آتیش پرید که این خوانواده تو اند که دنبال عیب تو آدم میگردن.مادر من اگه کادوهای عقد و عروسی رو از دست مادرت قاپیده-هنوزم یادش میفتم شرمم میشه-یا اینکه از فامیلای خودمون پذیرایی نکرده مبادا چند هزار تومن ضرر کنیم!!!هیچکدوم حرکت زشتی نبوده و نیست.

حالم از حرفاش بهم میخورد...هی ادامه میداد...منم ادامه دادم.عصبیم کرد،بازم توهین و فحش...منم جوابشو دادم و یهو باز برق از گوشه چشام پرید...وقتی زد چشامو بستم و اونچه که واقعا مستحقش بود رو بهش گفتم.بازم زد...چند تا که سیلی خوردم خودم رفتم تو اتاق درو بستم که شاید آرومتر بشه.اما نمیشد!دنبالم اومد منو کشید بیرون و گفت باید کنارش بخوابم!خوابیدم اما دهنش یکریز کار میکرد...بازم حرف مفت و جواب دادن من...بازم سیلی،بی رحمانه میزد...یه دفه آنچنان محکم زد که حالت تهوع بهم دست داد،دویدم تو دستشوئی...تشنج کرده بودم...یه مشت آب به صورتم زدم و به آیینه نگاه کردم!خدای من وحشتناک بود،تموم صورتم به سرخی خون شده بود و آنچنان پف کرده بود که خودمو بزور شناختم!!

با لگد درو وا کرد،دستمو کشید و گفت برو بیرون!درو باز کرده بود و چادر نمازمو به طرفم پرت کرد...جیغ میزدم-خدایا!ساعت یک صبح بود...کجا میرفتم؟زن همسایه حتما بیرون میومد و منو میدید-نرفتم...فرار کردم سمت اتاق...دوباره کشیدم بیرون...نشستم رو زمین...منو کشوند رو زمین...دستمو از دستش بیرون کشیدم...پامو گرفت و کشون کشون بردم دم در!

به خدایی خدا قسم که تنها شاهد اون شب سیاه بود چهار پنج بار کشون کشون منو برد که بندازه بیرون اما با سماجت و زور اومدم تو...خدایا!لباس تنم نبود...دختر بی حیایی نبودم...چرا با من اینجور تا میکرد...؟

دختر یکی یه دونه مامان!!!نازک نارنجی بابا!بس که لوسش کرده بودن بابا بهش میگفت پیشی کوچولو!!حالا سرخ و کبود و کتک خورده ته اتاق گریه میکرد و میلرزید.

سامان از خونه رفت بیرون...چهار صبح برگشت.نفهمیدم کجا رفته.اما چن روز بعد خواهرش گفت اومده خونه باباش،آخرشم نفهمیدم برای چی رفته.

فردا صبحش تموم صورتم کبود شده بود...گوشه به گوشه ش...سیمکارتمو برده بود...پولی هم نداشتم...شکسته و داغون بودم.

بعدظهر که برگشت گوشیش که سیمکارت من روش بود مرتب زنگ میخورد،اونم قطش میکرد...چند باری که زنگ خورد پرتش کرد سمت من.مادر بود اما قط کرده بود،داشتم شماره رو میگرفتم که زد زیر دستم...گفت شمارره کیو میگیری؟گفتم مادرمو نگرانه بذار زنگ بزنم.گوشیو ازم گرفت!گفتم به چه حقی سیمکارتمو برداشتی هدیه مادرمه!گفت:مادرت غلط کرد!!!

نباید جوابشو میدادم؟جواب دادم.و باز هم کتک...اونقد زد که خسته شد و رفت بیرون.

یه سیمکارت ایرانسل داشتم انداختم رو گوشی و به مادرم زنگ زدم...داشت دق میکرد...با صدای لرزون گفتم مادر زنگ نزن...تو زنگ میزنی من کتک میخورم...بیچاره مادر...طفلک مادر...

گفت آخه چرا؟برای چی؟وایسا بابات بیاد ببینم حرف حسابش چیه.بهش سپردم نگه من زنگ زدم..دیگه نفهمیدم چی شده...سامان با عصبانیت برگشت.فحش میداد...خط و نشون میکشد که بذار بیان.ال میکنم و بل می کنم.گویا بابام داشت میومد خونه ما...

ترسیده بود،یه چاقو از تو آشپزخونه برداشت و بغل دست خودش گذاشت.خدایا چیکار میخواس بکنه.مدام شماره میگرفت..یه لحظه بلند شد رفت اون اتاق،چاقو رو برداشتم قایم کردم.دوباره نشست به شماره گرفتن،یکریز فحش میداد،به بابایی من!!!در یک آن نفهمیدم چطور شد مث یه فن تکواندو با روی پا محکم زدم به مچ دستش و گوشی پرت شد سمت دیوار...حمله کرد،با افتخار زدمش!در حدی که لایق بود...دنبالم کرد،رفتم تو اتاق اینبار گلومو گرفت و محکم فشار داد...داشتم خفه میشدم،بی اراده به صورت و گردش چنگ زدم تا ولم کرد.

چند تا که فحش داد صدای در اومد.بابام بود.سامان درو قفل کرده بود و باز نمی کرد...به بابا گفتم باز نمی کنه در نزن...بابا سخت متعجب بود.باورش نمیشد سامان انقد پست باشه.دیگه چیزی نگفت،فقط داد زد:خیلی خب آقا سامان،میرم اما با پلیس برمیگردم.کمی که گذشت سامان یکدفه چنان زد تو گوشم که یه عالمه هوا محکم اومد تو گوشم...منگ شدم.صداها گنگ و نامفهوم شدن...شاید کر شده بودم...

 

پ ن:قول شرف میدم حداکثر سه روز دیگه آپ کنم.نفرینم نکنید باشه؟

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 توسط ویولت |

پست بیست و چهار

سامان همچنان تا دیر وقت کار میکرد و زندگی می چرخید،اما همونطوری که گفتم زمام امور زندگی ما به کلی دست کس دیگری بود،نمی دونم دقیقا چه کسی،سامان،مادرش یا هردو،بهر حال من که سیاهی لشکری بیش نبودم.

یه نکته یادم اومد حیفم میاد نگم که بخندین،یه روز-اون وقتا که هنوز عروسی نکرده بودیم-سامان خونه ما بود و داشت برای داداش کوچیکم محمد حرف میزد،منم براشون چایی بردم و نشستم دیدم داره از زبون یکی از استادهای دانشگاهشون یه قصه ای رو نقل می کنه،می گفت:یه روز یه مردی بوده که تنها زندگی می کرده،این آقا هر شب لباساشو مرتب و اتو می کرده و به جا رختی آویزون میکرده،اما هر روز صبح که از خواب بیدار میشه می بینه که لباساش چروک شده و از جا رختی افتاده!!!این آقا شاخ درمیاره که قضیه چیه؟برای همینم شب  تا صب خودشو به خواب میزنه که بفهمه قضیه چیه،که می بینه بعله!یه گربه میاد تو اتاقش به شکل یه مرد درمیاد،لباسای مرده رو می پوشه و میره!!!چن ساعت بعد هم برمی گرده و لباسارو زودی درمیاره و میره و مجددا گربه میشه!!!قاطی این حرفاشم هزار تا قسم بود که محمد مثلا باور کنه!

اونقد از این حرفش ناراحت شدم و احساس تحقیر کردم که خدا میدونه....بخصوص که گوشه ی لب محمد پونزده ساله ما هم یه لبخند معنی دار جاخوش کرده بود و سرشم حکیمانه تکون می داد.

آخرای شب خیلی مهربون بهش تذکر دادم که درست نیست این حرفای بچه گانه رو ولوی جلوی داداش کوچیکه بزنه چون محمد خیلی عاقله و این داستانا رو باور نمی کنه،حتی ممکنه به عقل تو هم شک کنه،سامان خیلی با اطمینان گفت :یعنی تو این چیزا رو باور نداری؟استغفروالله!حالا بعدا که خودت نصفه شب تو خونه خودت تنها بودی این جور چیزا رو با چشم خودت می بینی!!

من خیلی شبا تو خونه خودمون تا سه نصف شب منتظر برگشت سامان از سر کار بودم،حتی تو اون ساعت شب دم ساختمون میرفتم و در کوچه رو براش باز میکردم(آخه کلید نداشت)،یکی دو بارم به شوخی گفتم پس چرا این آقا گربهه سراغ من نمیاد؟و سامان اخم میکرد مث بچه ها!

بله!متاسفانه همونطوری که قبلا هم گفتم سامان اینا اعتقاد عجیب و راسخی به خرفات و دعانویسی و جادو جنبل داشتن،نمیدونم براتون گفتم یا نه که یه زمانی پسر دومیشون عاشق دختر همسایه شده بود،اینا پاشدن بدو بدو پیش یه دعانویس که مثلا مشکلو حل کنن،طرف کلی سفارشات و دعا دادش و قرار شد صد تا دونه گندم بدن به یه مرغ قهوه ای کمرنگ تا عشق و عاشقی از سر پسره بیفته!!!که خوشبختانه طرف هنوز هم با دختره در ارتباطه و بقول شاعر:"انگار اثر نداشت دعا!"

شبی از شبها بین من و سامان بازم دلخوری پیش اومده بود،سامان از خونه رفت بیرون،منم جلوی تلویزیون گرفتم خوابیدم،یکساعتی گذشت و سامان اومد،حضورش رو کنارم حس کردم،می خندید!!دماغمو با دو انگشت گرفته بود،دستشو کنار زدم،اینبار هم دماغمو گرفته بود هم جلوی دهنمو،چشامو باز کردم و دستشو بازم پس زدم،ولی اون قهقهه میزد و کاروش تکرار میکرد،ترسیدم،انگاری حالش طبیعی نبود،بوی سیگار هم میداد،شاید حدود صد بار این کارو تکرار کرد،بلند شدم اومدم تو اتاق خواب،بازم اومد و دوباره اذیت کرد...چند تا حرف کلفت بارش کردم که دیگه بیخیال شد و مثلا خوابید،من که واقعا از رفتارش ناراحت و متعجب بودم بلند شدم یه فنجون آب روش خالی کردم و گفتم:می فهمی؟شوخی تو هم همینقد مسخره و زشت بود.(دیگه داشتم مث خودش میشدما)یهو بلند شد و هر چی کنار تخت بود رو کوبید به دیوار...

هاج و واج مونده بودم،داد زدم مگه دیوونه شدی این وقت شب،چرا همچی میکنی؟و بحث و یکی بدو همان و سیلی های بی رحمانه سامان هم همان،میزد!با خشم و جدیت خیلی زیاد،پرتم کرد رو تخت و کشیده پشت کشیده بود که روی منو مورد لطف قرار میداد،من پوست سفید و حساسی دارم،با کوچیکترین ضربه سرخ و بعدش کبود میشم،خودشم خوب میدونست فردا به وضوح جای این سیلی ها خودشو نشون میده چون بعد از حدود نیم ساعت پا شد رفت تو آشپزخونه،مث بید میلرزیدم فک میکردم رفته چاقویی چیزی بیاره که دیدم نه،یه عالمه یخ-از اون ریزهاش-آورد و گذاشت روی صورت و بدنم،من جیغ میزدم و پشت سر هم می گفتم سامان ازت متنفرم!اونم با خیال راحت کارشو تموم کرد و بعدش محکم بغلم کرد،خورد و خمیر شده بودم و از گرمای تن سامان احساس تهوع داشتم،اون یقینا روانی بود شایدم موادی چیزی مصرف کرده بود...پشت پنجره ایستاده بودم،خون گریه میکردم و از خدا میخواستم یه جوری به مادرم الهام کنه داره بهم چی میگذره...

اون شب لعنتی که صب شد و سامان سرکار رفت دست به کار شدم،کارهامو انجام دادم و تا بعد از ظهر تصمیم خودمو گرفتم،سامان زود برگشت،منو که حاضر و آماده دید بهش گفتم منو برسون،بدون گفتن کلمه ای مث آدم کوکی منو رسوند..از ماشین که پیاده شدم و چند قدم رفته بودم بوق زد،برنگشتم و سوار ماشین دیگه ای شدم...

به خونه ی پدر برمی گشتم...پر از شرم و تردید شده بودم،خدایا!بگم یا نگم،قیافه م هوار میزد چه غم بزرگی تو دلم دارم...مادر از حال سامان پرسید و من با لکنت و من و من بهش گفتم دعوامون شده...خیلی ناراحت شد،چیزی گفت که برق از سرم پرید!گفت دیشب خواب دیدم دو نفر دارن کتکت میزنن،یکیشون با لگد به سینه ت می زد...اشک از چشام فوران کرد...زیر لب گفتم:اتفاقا همینجورم بود...

مادر با ناباوری گفت:تو رو زده؟سامان؟و ماجرا رو براش تعریف کردم...

تو خونه محشری به پا شد،داداشم دستمو گرفته بود و قسمم میداد که باید همین الان بریم پزشک قانونی...پدر میگفت باید همه چی تموم بشه و من وحشت زده بغض میکردم...

تازه فهمیده بودم که اونا خودشون متوجه عمق فاجعه زندگی من بوده ن و تا حالا چیزی نمی گفتن...

جلوی بابا رو نمیشد گرفت،روز بعد به محل کار پدر سامان رفت،اونو به گوشه خلوتی کشونده بود و اونچه که لایقشونبود و این مدت یکسال بابا تو دلش بخاطرمن نگه داشته بود رو بهش گفت...آخر سر هم تاکید کرد اگه سامان عذرخواهی نکنه و متعهد نشه که کارای غیرانسانیش رو تکرار نمیکنه،جدایی حتمی خواهد بود.

کو گوش شنوا؟کو انسان با انصاف؟کو شرافت مردونه؟کو عقلانیت...؟

از همون روز سامان مدادم اس ام اس میزد و حال منو بدتر...توهین و فحش...بی حرمتی...حتی دوروز بعد به خونه زنگ زد و اونچه که لیاقت خودش بود به مادرم گفت!!

فردا عصرش هم به من زنگ زد و گفت قفل خونه رو عوض کرده و اونجا دیگه جای من نیست!!

خونه ی خودم دیگه خونه من نبود...با قاطعیت به بابا گفتم همین الان باید بریم ببینم واقعا وقاحتش در این حد هست یا بازم خالی بسته...مادر هم حاضر شد و رفتیم دیدیم بعله،قفل عوض شده...مادر گفت ولش کن برگردیم،اما من نمی خواستم ببازم،من باید خوردشون میکردم،به بابا گفتم باید بریم پیش پلیس...اما نه،بذار اول بریم درخونه باباش ببینیم قضیه واقعا چیه...

رفتیم،پدر سامان گردنشو بالا داده بود و میگفت خونه پسر خودمه و خودمم قفلشو عوض کردم،بابا گفت این کار معنی نداره،اون خونه دختر من هم هست،شما حق همچین کاری ندارین،خوبه الان من برم پیش پلیس شکایت کنم؟؟با وقاحت گفت:خب برید،منم میام...

صورت بابا از عصبانیت کبود شده بود،به پلیس زنگ زد،دو تا مامور اومدن و سامان رو مجبور کردن درو باز کنه...همه اومدن تو خونه،پدر و مادر سامان،خودش و ما...سامان فحاشی میکرد و پدرش اینبار با کله کج حرف نمی زد،مادرش حق به جانب تقصیرها رو گردن مادر من!!مینداخت و ابدا قبول نمیکرد پسرش مشکل داره،تو دل من هم فقط این بود که فرداهایی که خواهد آمد حکم عدم تمکین شامل حال من نشه...

جز مادر و پدر کسی نمیدونست برنامه من چیه،اون شب با بددهنی سامان گذشت،پدر و مادر رفتن و من موندم!

مادر سامان بعد از رفتن پدر و مادرم با چشای دریده بهم حالی!!!کرد که 1-من بعد حق ندارم هر وقت دلم خواست به خونه پدرم برم2-چنانچه تموم حقوقمو مرتب و به وقت به سامان تحویل ندم حق رفتن به سرکار رو ندارم!!3-نباید خونواده م در جریان هیچ موردی از زندگی ما قرار بگیرن.

سامان هم شروطش رو گفت که از فردا حق استفاده از موبایل و تماس با خونواده مو ندارم و کلا نباید به خونه بابا برم.

تو دلم قاه قاه به همشون می خندیدم...رسما و محترمانه پدر مادر سامان رو از خونه بیرون کردم و رفتم تو اتاق...

سامان بعد از بدرقه اونا برگشت،یکی دو تا سیلی به من زد که منم با اجازه همه تون دو تا سیلی خوشگل مهمونش کردم...

اما اینکه روحم و شخصیتم به چه اندازه منهدم شده بود را فقط خداداند!

اون شب،سامان منو مجبور به انجام اون کار هم کرد...الان که دارم اینا رو می نویسم قلبم تیر می کشه،من ضجه میزدم و از ته دل اشک می ریختم و سامان مشغول کار خودش بود...اون شب،اون شب لعنتی...فقط خدایا شکر که به سر رسید...

پ ن:خیلی شرمنده م که خاطراتم تلخه!و شرمنده ترم از تحمل اونهمه تحقیر

عید همگی مبارک باشه...شاد باشید و شادی آفرین!

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 توسط ویولت |

پست بیست و سه

پدر بزرگ رفت...پدر بزرگ شاعر مسلک و مهربانم...با دلی لبریز از آرامش و سیمایی روشن...از همه حلالیت خواست و جمعه شب  کبوتر وار پرکشید.

***

بیشتر شبا با سری پر از چرا به خواب می رفتم،همیشه هم یک ساعت بعد از خوابیدن سامان!اون همیشه زود می خوابید،همنوز مشکل من به طور کامل حل نشده بود و سامان هم طبعا کج خلق و عصبی بود،جدیدا می گفت من مطمئنم زن داداشت!!بهت گفته زیر بار س.کص نرو و اینجوری اذیتش کن!!!!!مغز خر خورده بود این سامان،هر چی می گفتم دیوونه من عاشقتم،دکتر گفته اوایلش سخته و نیاز به گذر زمان داره،در ضمن آخه اون چرا باید همچین حرفی بزنه و من گوش کنم اما...فایده نداشت.خیلی بدبین بود و قصه هایی که خودش برای خودش می ساخت رو باور می کرد.

یه شب دوباره دعوامون شد،اینبار من بشدت عصبانی شدم بخدا عاصی شده بودم،کم آورده بودم،اون هیچ حرمتی برای من و خونواده م قایل نمی شد همش توهین می کرد،منم نمی تونستم ساکت بمونم و جوابشو می دادم،تو همین کش و قوس کاسه صبرم لبریز شد،برای ترسوندنش گفتم که همین الان می رم خونه ی بابام،حتی لباسامو پوشیدم اما سامان درو قفل کرد و فوری به پدر مادر مادرش زنگ زد بیان،منگ مونده بودم،نمی دونستم میخواد چیکار کنه.چن دقیقه بعد اونا اومدن و با تعجب جویای ماجرا شدن.

براتون باور کردنی نیست که سامان تموم حرفایی که جواب من به حرفاش بود رو ضرب در چهار و به توان صد کرد و تحویل پدر مادرش داد،از غصه داشتم می ترکیدم...گریه کردم!پاک بی پناه و بی کس شده بودم.

پدر مادر سامان می دونستن که من بیخود و بی جهت حرفی نمی زنم،برای همین ازم پشتیبانی کردن و من فرصت پیدا کردم دلیل ناراحتیامو بگم،گفتم همش قهر میکنه و توهین...و اونها هم نصیحتش کردن.

سامان مثل آتشفشان عصبانی بود،با داد و هوار زدن سر پدر مادرش می گفت شماها باید از من پشتیبانی کنید نه این!!-خودتون ببینید دیگه چقد این انسان کودک و میزان درکش پایین بود!-در یک آن بلند شد و سوئیچ ماشینشو برداشت،دم در داد زد می رم که خودمو از شر همه تون خلاص کنم!!!و رفت.

پدرش گفت برو به جهنم.همه ساکت موندیم.آثار نگرانی تو چهره مادرش کاملا مشخص بود،یهو هر دو با هم رو به پدر سامان گفتیم برو دنبالش...جواب داد گور پدرش که من باشم.بذار بره...

اما سامان ممکن بود همچین کاری هم بکنه.ازش بعید نبود.نیم ساعت بعد همه در به در دنبالش می گشتیم.مادرش شیون می کرد،پدرش فحش می داد و من در حالت نیمه بیهوش گریه می کردم،هر چی شماره شو میگرفتم جواب نمی داد.اومدیم تو خیابون...همه جا رو گشتیم.دیگه داشتیم به دوستا و فامیلا زنگ می زدیم که گوشی رو برداشت...اونقد من بدبخت پشت تلفن ضجه زدم و جیغ زدم که حاضر شد دو دقیقه حرف بزنه.بهش گفتم من می رم فقط برگرد نذار مادرت فک کنه من باعث مرگت شدم...گفت بر نمی گردم!

داشتم دیوونه میشدم.تو حیاط خونه سامان اینا من با صدای بلند گریه می کردم که خواهر کوچیک سامان با خوشحالی گفت که ماشینش دم دره!

اومد تو...تا یک ساعت بعد سامان در حال سخنرانی و محکوم کردن من بود...اینبار کسی چیز خاصی نگفت.بقیه سعی داشتن قضیه ماست مالی بشه...با التماس و قربون صدقه های مادر سامان قرار شد هر دو آروم باشیم و برگشتیم خونه.

اون شب تا نیمه های شب من اشک می ریختم و سامان با حرفای حق به جانب منو اذیت می کرد.

دلم ازش خون بود.اون مشکل داشت.من هم شاید اساسا دیوانه بودم که اینهمه حقارت رو تحمل می کردم.

فردای اون روز پنجشنبه بود...از سامان خواستم منو ببره ترمینال که برم خونه بابام...منو برد،بی هیچ حرفی!

خونه بابا...آه که چقدر این خونه آرامش داشت و همه ی غصه ها رو از یادم می برد.خیلی عادی به همه گفتم سامان آخر هفته هم شیفته و شاید فردا بیاد.کسی از قضیه بو نبرد.

فردا عصر به سامان زنگ زدم که بیاد دنبالم...اومد و خیلی هم خوشحال بود.آخه فک می کرد من به نیت قهر اومدم و حالا که میدید اینطور نبوده کلی ذوق کرده بود.

گفتش آماده شو اول بریم چرخی بیرون بزنیم.یک ساعت بعد روبروی هم توی کافی شاپ نشسته بودیم و سامان با قاشق خودش بستنی دهن من میذاشت...خودش می دونست چقد ازش دلگیرم.گویا پشیمون هم شده بود.کمی بعد هم برگشتیم خونه و سامان بعد از شام و یه خداحافظی گرم از همه منو برگردوند خونه...

مهربون شده بود...دستمو گذاشته بود روی پاش و رانندگی می کرد...دستمو بوسید که اینبار اشکام سرازیر شد.ضربه سختی به قلبم زده بود و خودشم می دونست...دیگران رو وارد حریم خصوصیمون کرده بود و منو تا حد مرگ خجالت زده کرده بود و می فهمید گویا.برای همین بود که اشکامو می بوسید و لبهاشو چن دقیقه یکبار  رو لبام میذاشت.

رسیدیم دم خونه مون.پیاده که شدیم دستمو گرفت و با هم رفتیم بالا.درو که بستم محکم بغلم کرد.یعنی که ببخشید.

بخشیدمش...بخدا به همین سادگی.

اون شب اونقد سرمو به سینه گرفت و عاشقانه عشقبازی کرد که همه ی وجودم حرارت و محبت شده بود."انسان بنده ی محبته"شاید اگه سامان همیشه اینطور بود همه چی درست می شد...

نیمه های همون  شب هم مشکل رفع شد...اونقدر می خواستمش و بهش کشش داشتم که تسلیمش شدم...شدم همونی که سامان می خواست...من از مزر دخترانه گی عبور کردم.برای همیشه زن شدم.

از فردا سامان تا مدتی بیشتر محبت می کرد...من هم خیلی بهش میرسیدم...و کاش اوضاع همون جور می موند...

 پ ن:پراکنده گویی ها و احیانا غلط های دستوری و املایی رو بخاطر حال غمگین این روزهام ببخشید.

سامان و پدر مادرش اومده بودن ختم پدربزرگ...مادرش خودشو انداخته بود تو بغلم و کلی گریه کرد...اما من عین یک تخته سنگ سرد و بی احساس بودم...دیگه بی فایده س!

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388 توسط ویولت |

پست بیست و دوم

واقعیتش این بود که من چندان با آرامش زندگی نمی کردم،ما نمی تونستیم مث همه ی زن و شوهرا با هم بحث و گفتگو کنیم یا با هم راحت شوخی و بگو بخند داشته باشیم.سامان از هر حرف و شوخی ناراحت می شد و هر گونه تعریف و مثال زدن دیگران رو به رخ کشیدن می دونست.نمی دونم چه دلیلی داشت که اون بی نهایت بدبین بود و هر حرفی رو به بدترین شکلش تعبیر می کرد و بعدش هم قهر بود،اونم قهر های طولانی...

یکی دو روز بود سامان با من قهر بود،سر موضوع بی اهمیتی که از فرط مسخرگیش اصلا یادم نیست،من تو شرایط نرمالی نبودم،دوری از خونواده و محیط جدید خیلی اذیتم می کرد،خونه هم تلفن نداشت و من با اون خط ایرانسل زیاد نمی تونستم تماس بگیرم-خط همراه اول هر دوتامون بخاطر بدهی قطع بود!!و سامان اصلا نیازی نمی دید لااقل مال منو وصل کنه-شب که کنارش رو تخت می خوابیدم بدون هیچ عکس العملی روشو اونور می کرد و با حفظ فاصله یواش یواش خوابش می برد.این خیلی دردناک بود برام که اون حتی تو این شرایط هم حاضر به تموم کردن قهرش نبود.تجربه ی بارها و بارها قهر کردنش هم بهم ثابت کرده بود منت کشی های من بی اثره و اون آشتی ناپذیر.

اون شب تاپ و دامن مشکی کوتاهی پوشیده بودم و غم از سر و روم می بارید،وقتی رفتیم رو تخت بازم همون کار رو تکرار کرد....چن دقیقه ای که گذشت و من نا امیدانه از جام بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه یه لیوان آب خوردم.از پشت پنجره چشمم به تارکی شهر و چراغهای روشنش افتاد و سیل اشکام جاری شد...سامان ذره ای به فکر تنهایی و غم و غصه ی من نبود!همونجور که چند دقیقه ای روی صندلی نشسته بودم و گریه می کردم یهو حس کردم اومده کنارم وایساده،سرمو برگردوندم،دستمو گرفت و با لحن مسخره ای گفت:چیه؟چته؟چرا گریه می کنی...من فقط گریه می کردم،دستمو کشید و منو برد تو اتاق خواب،روی تخت دراز کشیدم،دوس داشتم باهام حرف بزنه و بگه سر چی اینجور منو اذیت میکنه اما انگار نه انگار....برای همین گریه م شدیدتر شد،اونم شرو به حرف زدن کرد،بهش گفتم از قهرهای بچه گانه و مسخره ش دلم خونه،بهش گفتم اینجا من فقط اونو دارم و خیلی احساس غربت می کنم.اما...اما...اون یکریز حرف می زد و منو مقصر می دونست،میگفت من بداخلاق و پرروام و ازش حساب نمی برم،میگفت هیچ کاری برای زندگیمون نکردم و...حرفاش اونقد ظالمانه بود که نتونستم ساکت بمونم،بحثمون بالا گرفت و من گریه کنان حرف می زدم و اون توهین می کرد،برای بار اول داشت به خونواده من بد و بیراه می گفت و طبعا من تحملشو نداشتم،منم تو اون حال وحشتناک جوابشو دادم و گفتم خونواده من هیچ نقطه ضعف خاصی ندارن که من اجازه بدم اون بهشون توهین کنه و بهتره اگه خیلی آدم حساس و نکته سنجیه به فکر اصلاح رفتار خونواده خودش باشه،یهو سامان خودشو بسرعت به من رسوند و با دستش محکم زد روی پام،اصلا باورم نمی شد!!

جای چهار انگشتش سرخ و دردناک روی پای من بود،با همه وجودم گریه می کردم،کمی بعد انگار پشیمون شد،اومد بغلم کرد و سعی کرد آرومم کنه،جای سیلیش روی پام درد داشت اما کاری تر از اون زخمی بود که روی قلبم نشونده بود و غرورم که بدتر از همیشه شکسته بود.همونطور که منو تو بغلش فشار میداد و حرف میزد خوابم برد و من دعا میکردم خواب وحشتناکم فردا صبح تموم بشه،که این دست بلند کردن سامان روی من یه کابوس باشه و دیگه تکرار نشه...

فردا اومد و فرداهای دیگه...نه خدای من،یه چیزی تو زندگی من اشکال جدی داشت،سامان انگار زیاد به من وابسته نبود،همش سرکار بود،از شیش صبح تا گاهی نه یا ده شب،و گاهی اوقات هم بیشتر،از حقوق گرفتناش هم خبر خاصی نمی داد،همش از من پول می خواست یه بار میگفت دیر حقوق میدن،یه دفه میگفت چک پول دارم و خورد کردنش سخته!!!و از این حرفا...

مادر سامان هم این بین هر روز میومد خونه ما و میگفت باید سریعا کار ساخت خونه شروع بشه،چون مصالحی که اونجا خالی کردین برای اهل محل مزاحمت ایجاد کرده،سامان و من پول خاصی نداشتیم که صرف این کار کنیم،اما مادر سامان همش اصرار می کرد،جدیدا همش از من می پرسید کی حقوق می گیرم و اینکه چقد تو بانک پس انداز دارم!!!

از این حرفش اونقد ناراحت می شدم که دوس داشتم بمیرم،آخه مگه اون نمی دونست و شاهد نبود که سامان تموم پولای منو گرفته بود و باهاش مصالح ساختمون خریده بود،نکنه این زن فک می کرد من میلیاردرم؟چرا از من همچین انتظاری داشت؟؟؟تازه قرار هم بود خونه رو به اسم پدر یا مادر سامان بسازن.خدایا اینا دیگه کی بودن.آخه این بشر چقد میتونه طلبکار و بی انصاف باشه؟؟؟

پ ن:از گل روی همه تون شرمنده که این روزا مشغله م زیاده و امکان سرزدن به وبلاگاتون خیلی کم.انشالا در اولین فرصت جبران میکنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط ویولت |

پست بیست و یکم

سلام به روی ماه همه ی دوستای گلم.

ببخشید که تاخیرم خیلی طولانی شد...بالاخره امام رضا منو طلبید و تونستم چن روزیرو در کنار اون مکان آرامش بخش نفس بکشم.جای همه تون خالی.

 

***

من داشتم تصمیم درستی می گرفتم هر چند ته قلبم هنوز ذره ای عشق مونده بود...این برام خیلی جای تعجب بود که چطور هنوز کاملا ازش متنفر نیستم،مواضع من که به خونواده سامان منتقل شد مثل مور و ملخ ریختن تو خونه مون،یه بار خواهش می کردن یه بار دلیل میاوردن قول پشت قول،حرف پشت حرف،خونواده من و بخصوص  مادرم خیلی برای طلاق جدی بودن اما اونا به طرز احمقانه ای همه چیو به شوخی می گرفتن.هنوز کسی خارج از خوانواده ها از این موضوع باخبر نبود و من داشتم داغون می شدم.

سامان پشت سر خانواده ش قایم شده بود و حتی جرات نداشت بیاد خونه ما...آخر سر هم یه روز جمعه اومد خونه مون و خیلی با جسارت گفت من هیچ احتیاجی به پول تو ندارم و حق نداری یه قرونشم تو خونه من خرج کنی،من مردم دندم نرم کار می کنم،پدرش و عموش هم تصدیق کردن و با اشک و ناله و خواهش خواستن که تو نظرمون تجدید نظر کنیم.

دوراهی سختی بود،ای کاش و هزار ای کاش که اشکها و التماسهاشون رو ندیده می گرفتم و می دونستم همش فیلمه،اما باورم شد،بازم اشتباه بزرگتری کردم و قبول کردم عروسی کنیم.

و عروسی کردیم!!!!باوجود گدابازی و بی شخصیتی محض سامان و مادرش،باز هم کلی کدورت پیش اومد و من درست روز عروسی با اشکی گوشه چشمم و داغی روی دلم رفتم آتلیه عکس گرفتم،خانوم عکاس از دستمون کفری شده بود،هر دو عبوس و بدخلق،و من ناامید و غمگین...

هیچوقت نگاه پر از دلسوزی یکی از خانومهای فامیلشون یادم نمیره،که آخر مراسم جلوی مادرم گریه ش گرفته بود...که می گفت خدا خودش نگهدار دختر یکی یه دونه ت باشه...اون به خوبی عمق فاجعه رو فهمیده بود،خود من هم می دونستم،اما به خودم امیدهای واهی می دادم و زورکی لبخند می زدم.

 

اون شب،شب عروسی ما بود...من با وضو،با خوندن آیه آیه های کتاب خدا،میون روشنی آب و آیینه،بین اشکهایی که می ریختم و از خدا خوشبختی می خواستم عروس شدم،عوض شدم،به مرز زن بودن رسیدم و به خواب رفتم.صبح که روشنی شو رو تخت مشترک ما ریخت صدای شیون و زاری تموم کوچه رو پر کرد،با نهایت ناباوری فهمیدم همسایه ی بغلیمون که خواهر یکی از دوستان نزدیکمم بود شوهرش رو از دست داده،شوهرش به قتل رسیده بود...پسر بسیار جوون و خوش تیپی بود که سر یه طلب که از یه مرد شرور داشت جونش رو از دست داده بود،این هم از صبح اولین روز زندگی مشترکم!!

پا شدیم رفتیم خونه پدر سامان،کمی اونجا موندیم و بار سفر رو بستیم...مثلا ماه عسل،دو روز و نیم سنندج بودیم...و برگشتیم.

سامان بی صبر بود،من هنوز نتونسته بودم نیاز اون رو کاملا برآورده کنم،چه جور بگم،بسیار مشکل بود که به اون سرعت همه چی انجام بشه،اما اون بی طاقتی می کرد و گاهی هم قهر!!

با اون حال ویولت صبح هر روز با صدای کلاغی که به پنجره ی خونه نوک میزد از خواب بیدار می شد،به شوهرش صبحونه می داد...کارای خونه شو انجام می داد و سر کار می رفت،هر روز یه غذای جدید رو با عشق و سلیقه می پخت و جلوی شوهرش می ذاشت،اونم راضی بود...

مادر سامان روزی چند بار به خونه ما سر می زد و پدرش هم روزی سه چهار بار تماس می گرفت،نمی فهمیدم اونا نگران چی هستن،برامم چندان مهم نبود.

یکی از روزهای گرم اوایل خرداد بود،تو محل کار سردرد بدی گرفته بودم،برای همین تا رسیدم خونه دو سه تا مسکن خوردم و عین جنازه افتادم روی تخت...نفهمیدم چند ساعت خوابیدم اما وقتی چشممو وا کردم دیدم مادر سامان بالای سرمه!!!خدایا من که درو قفل کردم اینا کی و چه جور اومدن؟؟؟

وحشت کرده بودم،مادرسامان با خنده گفت هر چی در زدیم باز نکردی،کلید داشتم خودم درو وا کردم!!!!

بله!شوهر با درایت من یکی از کلیدهای خونه رو به مادرش داده بود تا حس کنجکاوی و نگرونیش زیاد معطل نشه!

اصلا لازم ندیدم به روی خودم بیارم،اما وقتی یه روز دیگه عین این اتفاق افتاد و مادر سامان با خشم به من گفت چرا قفل خونه رو عوض کردی-قفل خونه عوض نشده بود،بلکه چون کلید تو قفل بود از اونور باز نمی شد-طاقت نیاوردم و به سامان اعتراض کردم چرا کلیدو به اونا داده،اونم کلی بهش برخورد که بده مادرم میاد برات ظرف می شوره؟؟؟(یکبار که من خونه نبودم یه قابلمه رو برام شسته بود)

براتون باور کردنی نیست که به هیچ عنوان نمی شد این آدم و مادرشو از رو برد،برای هر حرف منطقی سفسطه ای داشتن و هر وقتم کم میاوردن قهر می کردن،ترجیح میدادم سر به سرشون نذارم،من محتاج آرامش بودم.

بعد ظهر پنج شنبه بود...سامان باید عصرمی رفت سر کار ،مامانم زنگ زد که این آخر هفته ای بیاین اینجا که یکی از دوستاتم گفته میخوام ببینمش،می دونستم که سامان نمی تونه بیاد،حتی نمی تونست منو تا ترمینال بیاره،برای همین خودم آماده شدم که تنها بیام،در همین حال مادر سامان سر رسید،براش چایی ریختم و گفتم که باید برم،یه حالتی به خودش گرفت که ترسیدم اما چیزی نگفت،گفت آماده شو خودم تا ترمینال باهات میاد...منو سوار کرد و خودش رفت...

بعد از نیم ساعت رسیدم...مادرازم استقبال کرد...حسابی از حال و احوالم پرسید،من همتی قوی داشتم برای خوشبختی برای همین بهش اطمینان دادم کاملا خوشبختم.و مادر خوشحال بود.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط ویولت |

پست بیستم

یا اینکه برگردی پیش خودمون!"سامان"این کارخونه بدون تو حسابی می لنگه،کیفیت کار خیلی اومده پایین،مدیر عامل دربه در دنبال یه کارشناس کار بلد مث تو میگرده،الان موقعیت خوبیه که دوباره برگردی،اینا تازه قدرتو فهمیدن برگرد!

این ابلیس که اینجوری داشت سامان خوش خیال رو فریب میداد احمد بود!همون کسی که تازگیا دخترک معصومی رو عقد کرده بود و با یه زن شوهر دار هم رابطه داشت،کسی که چشماش هوار میزد بنگیه،کسی که قبله و معبود سامان شده بود(نمی دونم از چه موقع)،کسی که فقط یکبار دیدمش و دیگه هرگز نمی خوام ببینمش...

شبی که سامان موضوع برگشتنش رو به کارخونه،و زندگی ما تو شهر سامان اینا رو مطرح کرد بدون شک از بدترین شبای زندگیم بود،اینکه چه مدت اشک ریختم رو فقط خدا میدونه چون سامان بعد از گفتن موضوع راحت گرفت خوابید!!!

اون نباید اینکارو با من میکرد،من اونهمه کم و کسری و اهمال رو تحمل کرده بودم فقط به این امید که سامان دیگه اینو ازم نخواد و حالا داشت اینکارم میکرد،خیلی بهش التماس کردم خیلی...اما نظرش برنگشت.

دلم به یکباره داشت از عشق سامان خالی میشد،از درون احساس تهی بودن میکردم،نه بخاطر اینکه از خونوادم دور میشدم،نه،بخاطر اینکه سامان زیر قولش زده بود،بخاطر اینکه می دیدم چقدر دمدمی مزاج و ناپایداره،چون داشتم به یقین می رسیدم که تکیه گاه امنی نیست،اون روز از سرکار که برگشتم چشمای سرخ مادر رو که دیدم دلم میخواست بمیرم،مادر اومد استقبالم با لبخند تلخی گفت"ویولت ناراحت نباش...راهی نیست که،ارزش نداره بخاطر این موضوع زندگیتو بهم بریزی،سامان خودش خیلی ناراحته،باهاش حرف زدم،میگه مجبورم برگردم چون مطمئن نیست حقوق کارخونه ی جدید ماه به ماه بهش پرداخت بشه،کارگرای کارخونه چند وقته حقوق نگرفتن و..."!

اومدم تو اتاق...سامان اونجا دراز کشیده بود،چشماش خسته و سرخ بودن،با وجودی که از کارش بشدت ناراحت بودم اما وقتی نگاهم کرد هنوز ته قلبم امید کوچیکی بود که همه چیز درست میشه...

کمی بعد پدر مادر سامان هم اومدن خونه ی ما...خود سامان روش نمیشد بره قرارداد خونه رو فسخ کنه،به اونا گفته بود بیان!!!

یه بشقاب میوه برداشتم و برای سامان که هنوز از جاش بلند نشده بود بردم...مظلوم شده بود،مثل بچه ای که شیشه ی همسایه رو شکسته،گریه کرده و سرزنش شنیده...برام توضیح می داد که مجبوره کارشو ول کنه کاری که پدر با زحمت و رو انداختن براش دست و پا کرده بود...من گریه می کردم...

قرارداد فسخ شد...سامان دوباره به کار قبلش برگشت و کلی خوشحال بود که بهش قول دستمزد بیشتر دادن و کار سبک تر،یه آپارتمان تمیز هم اجاره کرده بود،باز هم گذشتم،توی همون هفته جهیزیه رو بردیم خونه جدید...

اینبار خونواده سامان خونه رو آماده کردن،خونه خالی بود،فقط یکی از اتاقهای خواب رو موکت کرده بودن،پدر سامان دم به دقیقه از گرونی موکت ناله میکرد!!!اتاق دیگه خالی بود!!!من قبلا گفته بودم که دو تا فرش بیشتر نمیارم چون خوانواده سامان هم چیز خاصی بهش ندادن،البته یه قابلمه آلومینیومی کهنه روی اوپن گذاشته بودن و یه سینی که ده دوازده تا گیره ی کهنه لباس توش بود!!

یه پارچ و شیش تا لیوان هم بود!!!

جهیزیه رو چیدیم،خونه اما گاز شهری نداشت،باید دو تا کپسول گاز میگرفتیم،مادر سامان رو کرد به مادرم و گفت شما یه کپسول به دخترتون نمی دید؟؟؟؟

مادر داشت سکته میکرد،برای اولین بار به خودم شجاعت دادم و گفتم عمه خانوم!پول دو تا کپسول درست میشه اندازه ی قیمت این میز عسلی لطف کنید خودتون تهیه کنید!

احساس حقارت می کردم،خانواده سامان همیشه طوری برخورد می کردن که انگار همه چی موقتیه و اگه هزینه ای کنن هدر میره!جالب اینجا بود که طوری از خودشون تعریف میکردن که انگار پسرخاله ی حاتم طایی اند.

دو سه روزی بیشتر به عروسیمون که در واقع فقط یه جشن حنابندان بود نمونده بود...قرار نبود ماه عسل هم بریم،سامان چن روز قبل سرش حسابی با من دعوا کرده بود،یادمه قبل از عقد سامان قول سفر سوریه رو داده بود،حالا حتی مشهدم منتفی بود...

خیلی بی ذوق شده بودم،خیلی بی رمق و پر از خشم،سرشب یه پیام به سامان دادم که چرا مرخصی نمیگیره برای مقدمات جشن و بعدش،که جواب داد مرخصی ندارم،تازه بعد از جشن هم باید بیام سرکار،بعد  از ساعت یازده شب!!!!گوشی رو کوبیدم زمین و های های زدم زیر گریه،دیگه این برام مافوق طاقت بود،سامان همه چی رو به مسخره گرفته بود،مادر سراسیمه رسید و منم براش تعریف کردم،اونم به سامان زنگ زد.سامان با وقاحت منو به هوچیگری متهم کرد و دری وری بافتن،ناچارا مادر به پدر سامان زنگ زد...براش گفت آقای محترم!ما هیچ انتظار و سختگیری نکردیم،با همه چیز شما ساختیم،دختر یکی یه دونمو از خودم دور کردم که پسر شما سختی نکشه اینه جواب ما که آقا پسرتون میخواد شب عروسیش بره سرکار؟؟؟

پدر سامان مثل همیشه با نهایت پررویی گفت من نمی دونم چی شده اما شک ندارم شما بخاطر اون چن تا خرت و پرت که جهیزیه دادین ناراختین!!!!حق هم دارین،بالاخره به آدم زور داره...

مادر مثل آتشفشان پر از خشم بود و من برای اولین بار بعد از سالها جلوی خونواده داشتم اشک می ریختم.

با چشمهایی که مثل کاسه خون بود به مادر گفتم بهشون بگه قضیه بالکل منتفیه.من این ازدواجو به هم می زنم.مادر تماس گرفت و پیغام من رو که کاملا جدی بود رسوند...

 

پ ن:1-باور کنید خیلی دوس داشتم زودی آپ کنم اما بعد از سالها سرمایی خوردم که مپرس!فک کنم از کاهش شدید وزنم باشه.

2-دوس دارم دو تا وبلاگ خوب رو بهتون معرفی کنم:

وبلاگ مرمر عزیز: http://ghe3.persianblog.ir/

و شیرین خانوم گل: http://shirin21.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 توسط ویولت |

پست نوزدهم

بعد از پنج شیش ماه حالا دیگه برام محرز شده بود هدف اصلی سامان و خونواده ش از ازدواج ما کاسبی بوده و بس!سربازی سامان داشت تموم میشد و کم کم باید به فکر تهیه ی جهاز می بودیم،دل من پر تلاطم بود اما،حسی قوی به من می گفت آینده ی سختی جلو رومه،همش سرگرم دعا بودم...ختم قران...نماز و...

خودم خوب میدونستم وقتی صحبتای طولانیم باسامان،نصیحت و حتی التماسها کارگر نمیفته یا باید منتظر معجزه باشم یا جدایی...و این نقطه چقدر تلخه!

سامان میگفت چطوره پول جهازتو بدی خرج ساخت خونه کنم،و من دیگه تحمل نمی کردم،دیگه لبخند نمی زدم و براش توضیح نمی دادم،فقط می گفتم وقاحت رو داری به نهایت می رسونی،و اون عین خیالش نبود که چطور داره مدام خودشو کوچیک می کنه.

سربازی سامان تموم شد،بدون هیچ سوری،بی هیچ جشنی،حتی یه قربونی هم ندادن که مثلا پسر بزرگشون به سلامت ترخیص شده.اصلا از این رسمها نداشتن،و این خیلی عجیب بود.

به سامان یادآور می شدم که قول داده شهر ما زندگی کنیم،اونم هول پیدا کردن کار بود.یکی از فامیلهای دور ما رئیس یه سازمان معتبر بود،خیلی هم دست به خیر و نازنین،چند باری بابام باهاش حرف زد و اون قرار گذاشت سامان بره پیشش و درخواست بده.سامان می گفت باید با بابام برم!!!استرس داشت،هر جا می خواست بره باید پدر یا مادرش باش می رفتن وگرنه نمی تونست،این بود که بهتر دیدم خودم باهاش برم،باطرز برخوردی که پدرش داشت می ترسیدم جلوی مهندس رفتاری کنه که آبروریزی بشه.

صبح اون روز خودم براش درخواست نوشتم و با هم بردیم.

مهندس رو چند سالی بود ندیده بودم،برای همین خودم و سامان رو معرفی کردم،مهندس از رشته ی تحصیلی سامان سئوال کرد و همونجا به مدیر کارخونه زنگ زد،جملاتش هیچوقت فراموشم نمیشه که گفت:آقای اصغری یه مهندس خوشتیپ قد بلند و کاردرست سراغ دارم،جرات می کنی استخدامش نکنی؟"

جرات نکرد و استخدامش کرد.سامان مدیر فنی کارخونه شد،به همین سادگی،صبح زود می رفت سرکار و عصر بر میگشت،دیگه شب زنده داری و شیفت شب هم نداشت و خیال همه راحتتر بود.خونه ما زندگی می کرد اما جفتمون سخت دنبال خونه بودیم،آخرشم یه آپارتمان نقلی تمیز با قیمت مناسب پیدا کردیم،امکانات بدی نداشت،روز قرارداد اجاره بازم سامان پدر مادرشو آورد،صاحبخونه بقدری با شخصیت و متین بود که اندازه نداشت،خوب میدونستم داره خونه رو زیر قیمت اجاره میده،موقع قرارداد صاحبخونه خیلی بی منظور از سامان پرسید اون ماشین بیرون مال شماس؟مادر سامان فوری جواب داد نه بخدا آقا پسر من ماشینش کجا بود بیچاره!!!

توجه کنید منش این آدم رو؟؟؟بخاطر اینکه طرف پول پیش ناچیز خونه رو کمتر بگیره اینجور همه مونو حقیر می کرد!

بغض گلومو گرفت،به سامان که نگاه کردم عین بت نشسته بود،اصلا حرف نمی زد.

خونه رو اجاره کردیم و فردای اون روز موکتها و پرده هاشو آوردیم خونه،مادرم طفلی با چه شوقی اونا رو شست...

سامان کج خلقی می کرد،نمی دونستم چرا،فک کردم شاید از اینکه خونه ماست ناراحته و دوس داره زودتر عروسی کنیم بریم...

دوست صمیمی سامان "احمد"که توی کارخونه همکار هم بودن مرتب بهش زنگ میزد و ابراز دلتنگی می کرد،میگفت بی تو کار کردن برای منم سخته،اگه برام صحبت کنی میخوام بیام کارخونه جدید همکارت بشم،یا اینکه...

و این اینکه چه بر سر من نیاورد!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط ویولت |