تاريخ : یکشنبه پنجم مرداد 1393 | 16:31 | نویسنده : ویولت
باید خیلی به خودت مطمئن باشی،یه عالمه خودتو قبول داشته باشی که از خیلی چیزا خم به ابرو نیاری!

وقتی که،به طور میانگین دوسه ماه یه بار یه عاشق دلخسته پیدا می کنی که تا میفهمه قبلا جدا شدی رنگ از رخسارش می پره و میگه من نمی دونستم وگرنه....

یا اینکه کسایی که از قبل هم میشناختنت و کل داستان زندگیتو میدونن،بعد از قرنی شناخت و آشنایی میگن کاش قبل از اینکه ازدواج کنی جلو میومدیم و نمی ذاشتیم زندگیت اینجور شه و چقد الان می خوایمت و حیف که خانواده قبول نمی کنن!!!!!

در حالی که توی نوعی نه چراغ سبزی نشون دادی،نه تمایلی داشتی و نه اصولا هنوز جرات فک کردن به ازدواج داری!

خیلی وقتا ندیده گرفتم و سکوت کردم خیلی وقتام که دست بر قضا روزهای ناگوار هورمونی!!!بوده زدم طوری طرفو با خاک یکسان کردم که بعدش خودم حسابی پشیمون شدم.

اینجوره که تا یه مرد به من نگاه میکنه طوری گارد میگیرم که انگار بوکسورم و توی رینگ!

تعداد این افراد روز بروز داره بیشتر میشه و اعصاب منم روز به روز ضعیف تر!



تاريخ : چهارشنبه هفتم اسفند 1392 | 15:4 | نویسنده : ویولت
طرف با یک دنیا عشق اومده جلو،بدون داشتن یه کار معمولی و درامد مستمر و عادی،بعد واقعا با یه دنیا عشق ها،اونوقت نمی دونم چرا تصور میکنه من با این سن و تجربه ممکنه بگم بله.

واقعا گاهی به طور جدی فکر می کنم از لحاظ عاطفی خانومها در مقایسه با آقایون بالغ ترن.طرف همسن منه اما مث نوجوونهای هیجده ساله س.شاید فکر کرده برای رسیدن به خیلی چیزها و امکانات مادی هنوز وقت داره و براش زوده!!!اما واقعا اگر 32 سال بر یک فرد-چه زن چه مرد-گذشت و اندوخته ی قابل توجهی نداشت چطور میشه اطمینان کرد که در آینده بهش میرسه؟؟اصلا کسایی که عمرشون رو در ازای هیچی گذروندن آدمهای قابل اعتمادی هستند؟من که اصلا اینجور فکر نمی کنم.

فکر کنم اینهایی که الان بهش رسیدم نشون دهنده ی نوعی پختگی هست.شایدم جزغالگی!!



تاريخ : دوشنبه بیستم آبان 1392 | 14:55 | نویسنده : ویولت
می دونید چیه؟زندگی پر از ناملایمات و مشکلات و برخوردهای بده.چقد خوبه که هیچوقت شروع کننده و سرچشمه ی کدورت و دشمنی نباشیم.

از فریبا که براتون گفته بودم.همون دوستم که تصادف کرده بودن و دو سال از شوهرش پرستاری کرد و زمانی که بیمارستان بودن خانواده شوهرش بدون اجازه ایتا اسبابای خونشو جابجا کرده بودن...

اینا حالشون خوب شده.استخونهای شکسته شون جوش خورد و الانم فریبا پا به ماهه اما هروقت بحث اون زمان میشه دوستم حالش خراب میشه.

بحث بخشیدن هم نیست چون آشتی کردن با همدیگه اما خیلی چیزا فراموش نمیشن...

اینه که آدم باید خیلی مراقب باشه.ابعاد گلیم خودش رو مرتب اندازه بگیره و دنبال دردسر نگرده.


کسی به من نگفت چه جوری آرشیومو برگردونما.



تاريخ : چهارشنبه هشتم آبان 1392 | 1:14 | نویسنده : ویولت
دلم می خواد برگردم و بنویسم.دوس دارم بازم اینجا از روزها و روزگارم بنویسم اما راستش از اینکه کسی نوشته هامو نخونه یا بهشون اهمیت نده می ترسم.این روزا همه فیسبوکی شدن.خوب یا بدشو کار ندارم اما باعث شده فضای وبلاگها خیلی سرد بشه.شاید بهتر باشه سرویسهای خدماتی به روزتری در اختیار کاربرها قرار داده بشه یا درج نظر بی دردسرتر بشه.نمی دونم.اما من از این فضای سرد زیاد خوشم نیومده.راستی دلم می خواد آرشیو وبلاگمم برگردونم تا اونایی که نخوندن بخونن اما راستش نمی دونم ساده ترین روشش چیه.

تاريخ : شنبه بیست و دوم تیر 1392 | 12:35 | نویسنده : ویولت
از سال هزار و سیصد و تیرکمون تا حالا ما موقع سحر فقط رادیو رو روشن می کنیم و درست از همون سال تا الان تموم محتوای برنامه ی رادیو فقط یه چیز ثابته.اول مقدار زیادی شعر می خونن،بعد یارو یه مقدار روضه می خونه و می زنه تو سرش بعدم شرح دعای سحر که برای من شکنجه واقعیه!آقا شاید من بد متوجه شدم،واقعا تو ماه رمضون کسی مرده که از اول تا آخرش عزاداریه؟آیا بعد از n سال درس "شرح دعای سحر" ملت حفظ نشدن این دعا رو؟کاش این والدین محترم کوتاه میومدن میذاشتن تا لحظه ی اذون رادیو خاموش بمونه،والا این روزه به من آسیبی نمی زنه اما این برنامه رادیو معده ی منو سوراخ کرد!

تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 | 14:24 | نویسنده : ویولت

داشتم تو سایه ی پیاده رو می رفتم سمت باشگاه.دو تا پسر نوجوون با ظاهر نامرتب از جلو میومدن.یکیشون مستقیم اومد سمتم و من ناخودآگاه راهمو کج کردم...حرف بسیار زشتی بهم زد که سرم از عصبانیت داغ شد.قدمهامو تند کردم مرتب از پشت سرم صدای خنده هاشون میومد.من آدم بی عرضه و چندان ترسوئی نیستم اما گفتم تند راه برم میرن.نرفتن پریدن جلوم و بازم حرف زشت زدن...من چیکار باید می کردم...

چرا باید همچین آدمای بی خاصیتی وقتی مزاحم یه خانوم میشن تو خیابون نتونی از خودت دفاع کنی؟وایسی جواب بدی یا پرخاش کنی،از اونجایی که تو این مملکت کسی که مورد آزار خیابونی قرار می گیره مجرم تلقی میشه!!!!خودت میشی بده و آبروت میره.هضم اون فحشام که شنیدی سخته و طاقت می بره.

من ساده لوح نیستم که توقع داشته باشم کسی تو خیابون مزاحم کسی نشه.اما انتظارم غیر منطقیه که با مظلوم مث مقصر رفتار نشه؟کف خواسته های من اینه که کمی هم امنیت برای خانومها فراهم بشه.امنیتی که در سایه ی نگرش مردسالارانه خیلی کم و شکننده س.نگرشی که میگه تقصیر زنه...زن باید آرایش نکنه و گونی بکشه سرش و بیاد بیرون!!نگرش پلید و ظالمانه ای که به افراد بی نزاکت اجازه میده هر حرکت ناشایستی رو نسبت به خانومها و دخترای این مملکت مثلا اسلامی انجام بدن.

ببخشید من خیلی اعصابم خرابه و هنوز از خشم به خودم می لرزم.امیدوارم با تموم شدن این هشت سال رنج،اونایی که متصدی امور میشن توجه جدی به مقوله امنیت اجتماعی داشته باشن.کمی هم فرهنگ رو ارتقا بدن.همین!



تاريخ : جمعه بیست و چهارم خرداد 1392 | 20:12 | نویسنده : ویولت
اگر من مسئول رده بالای این مملکت یا سیاست گذار فرهنگی بودم  نمی ذاشتم شرایطی پیش بیاد که یه خانوم مطلقه بشه.چون اینجور که من می بینم خانومها بعد از طلاق روحیه ی ظلم ناپذیر و حساسی نسبت به مسائل اطرافشون پیدا می کنن.البته شاید این روحیه از ابتدا در اونها بوده و همین روحیه و نگرش خاص بوده که بهشون جسارت طلاق گرفتن داده.اما باید ازشون ترسید!

نرخ طلاق داره میره بالا و با فشار روز افزونی که از حیث مسائل اقتصادی اجتماعی و فرهنگی داریم روی زنان بیشتره.این پتانسیل نارضایتی و عدالت خواهی خیلی خطرناکه.به خصوص برای شما دوست عزیز!

دوست عزیز!با شمام!!!



تاريخ : سه شنبه هفتم خرداد 1392 | 19:13 | نویسنده : ویولت

برادرزاده م امیر رو برده بودم کافی شاپ.تو راه برگشت دستش تو دستم بود میخواستیم سوار تاکسی شیم.

راننده برو بر نیگامون می کنه میگه:دو نفرین؟؟گفتم پ ن پ من یه نفرم امیر هم خطای دیدته!!

امیر رسما"غش کرد.

گفتم کافی شاپ ،مرتیکه-فامیله- برگشته بهم میگه:خجالت نمی کشی همیشه میری کافی شاپ؟

تو افق خیره میشم و فک می کنم تو این دوره زمونه حتی چوپونها هم بزشون رو دم در کافه پارک می کنن میان

یه چیزی میخورن و میرن این عتیقه ی بدذات مال چه دوره زمین شناسی هست که کافی شاپ رفتن من

براش آبروریزی محسوب میشه!!

 

 



تاريخ : یکشنبه پنجم خرداد 1392 | 11:34 | نویسنده : ویولت
واقعا دلم میخواد بغلتون کنم!چقد لذتبخشه که آدم یه عالمه دوست خوب مث شما داشته باشه.

چن وقت پیش من و فافا(دوستم)تصمیم گرفتیم بریم نمایشگاه خوشنویسی یکی از همکاران.خب من یه مدت

خط کار می کردم که در سایه سار آشنایی میمون و مبارکم با سین(همسرت اسبق)دیگه نشد ادامه بدم.برای 

همین با یه ذوقی رفتیم.تابلوها خیلی ساده و سفید بودن.متین و باوقار.یعنی فقط یه کلمه از تموم تابلوهاش 

چشممو گرفت.تو یه شعری که اصلا نخوندمش چی بود نوشته بود "حقیقت"نمیدونم با چه حسی نوشته شده 

بود اما دوس داشتم بهش بگم دستت زنده باد و ذوقت درد نکنه برا اینهمه حس خوب.

منتها...

وقتی که رفتیم تو حیاط که برامون سنتور بنوازن ازمون پذیرایی شد.یه کیک و آب میوه برداشتم و خیر سرم در اون 

حال و هوای معنوی زدم به بدن.گلاب به روتون نیم ساعت بعدش حس شدید تگری زدن افتاد به جونم.اصن یه 

وضی...دلم میخواست دستمو به تیرچراغ برق کوچه بگیرم و های های بالا بیارم!!

شبش دیگه تا خود صب در دسشوئی اقامت داشتم.حالا نه که به خاطر وضع ایجاد شده فشار زیادی توی

شکمم حس میکردم،خوابم میدیدم که حامله م و دارم تو دفتر خاطراتم برای دخترم مطلب می نویسم.بعدش 

خواب میدیدم رجال س.ی.ا.س.ی مملکت یکی یکی دارن میرن دسشوئی!اونوقت بیدار می شدم و د بدو...

هیچی دیگه فرداش سر کار نرفتم و عصر بعد از اصرارهای شدید اطرافیان مبنی بر اینکه پاشم برم دکتر.بالاخره 

راضی شدم رفتم دکتر گوش و حلق و بینی!اونم گفتش انحراف بینی دارم!!!منم از الان گیر دادم برم دماغو بکوبم 

سه طبقه برم بالا.

بذار پولدار شم دوباره...چه کارها که بکنم.البته دوباره کک سودای زر اندوزی به تنبونم افتاده.دلم میخواد یه نیم 

ست بخرم ولی خب همش یه تومن پول دارم شاید یه آویز گردن ظریف بخرم.آخه از طلاهام فقط یه گردنبند و 

گوشواره و حلقه برام مونده.میخوام به گوشواره ش یه آویز ست کنم.حالا ببینم چی میشه.

راستی"سین"هم بحمدلله با دختر خالش ازدواج کرده.کصافطا دعوتم نکردن.من نذر داشتم براش برقصم:))))



تاريخ : جمعه سوم خرداد 1392 | 22:53 | نویسنده : ویولت
سلام.

بخاطر خدا همسرت را ببوس خونه منه...نمی تونم هیچ وقت فراموشش کنم.حتی اگه کل اسباب خونه رو داده باشم سمساری!اما رنگ و بوی خونه م رو که نمیتونم رد کنم بره.خونه هنوز بوی دوستی هامون رو میده.بوی لبخندها و اشک ها.

چهار سال از اون روزها گذشت.دیدین چه زمان زود می گذره...چه مرهمی هستی زمان!

حالم خیلی خوبه.میشه گفت وضعیت ثابتی دارم.خیلی هم راضیم.تو این مدت هم وضعیت روحیم ترمیم شد هم ارتباطاتم با اطرافیان مسیر منطقی پیدا کرد هم خونه خریدم هم کلی اتفاقات کوچیک و بزرگ افتاد.

آبان ماه سالی که گذشت همه ی طلا ها و پولامو دادم یه آپارتمان 70متری خریدم.الانم دست مستاجره.از اینکه برنامه ریزیم مبنی بر خونه دار شدن تا سن سی سالگی محقق شده خیلی خوشحالم.حالا هرچند نقلی.اما مال خودمه دیگه.

بعدم  قرار شد یه تعدادیمون تو اداره جذب شیم.مدارک و رزومه دادم حالا تا خدا چی بخواد.

الان باز دوس دارم بنویسم...

شماها تو این مدت چیکارا کردین؟منو که فراموش نکردین نه؟