سلام به روی ماه همه ی دوستای گلم. ببخشید که تاخیرم خیلی طولانی شد...بالاخره امام رضا منو طلبید و تونستم چن روزیرو در کنار اون مکان آرامش بخش نفس بکشم.جای همه تون خالی. *** من داشتم تصمیم درستی می گرفتم هر چند ته قلبم هنوز ذره ای عشق مونده بود...این برام خیلی جای تعجب بود که چطور هنوز کاملا ازش متنفر نیستم،مواضع من که به خونواده سامان منتقل شد مثل مور و ملخ ریختن تو خونه مون،یه بار خواهش می کردن یه بار دلیل میاوردن قول پشت قول،حرف پشت حرف،خونواده من و بخصوص مادرم خیلی برای طلاق جدی بودن اما اونا به طرز احمقانه ای همه چیو به شوخی می گرفتن.هنوز کسی خارج از خوانواده ها از این موضوع باخبر نبود و من داشتم داغون می شدم. سامان پشت سر خانواده ش قایم شده بود و حتی جرات نداشت بیاد خونه ما...آخر سر هم یه روز جمعه اومد خونه مون و خیلی با جسارت گفت من هیچ احتیاجی به پول تو ندارم و حق نداری یه قرونشم تو خونه من خرج کنی،من مردم دندم نرم کار می کنم،پدرش و عموش هم تصدیق کردن و با اشک و ناله و خواهش خواستن که تو نظرمون تجدید نظر کنیم. دوراهی سختی بود،ای کاش و هزار ای کاش که اشکها و التماسهاشون رو ندیده می گرفتم و می دونستم همش فیلمه،اما باورم شد،بازم اشتباه بزرگتری کردم و قبول کردم عروسی کنیم. و عروسی کردیم!!!!باوجود گدابازی و بی شخصیتی محض سامان و مادرش،باز هم کلی کدورت پیش اومد و من درست روز عروسی با اشکی گوشه چشمم و داغی روی دلم رفتم آتلیه عکس گرفتم،خانوم عکاس از دستمون کفری شده بود،هر دو عبوس و بدخلق،و من ناامید و غمگین... هیچوقت نگاه پر از دلسوزی یکی از خانومهای فامیلشون یادم نمیره،که آخر مراسم جلوی مادرم گریه ش گرفته بود...که می گفت خدا خودش نگهدار دختر یکی یه دونه ت باشه...اون به خوبی عمق فاجعه رو فهمیده بود،خود من هم می دونستم،اما به خودم امیدهای واهی می دادم و زورکی لبخند می زدم. اون شب،شب عروسی ما بود...من با وضو،با خوندن آیه آیه های کتاب خدا،میون روشنی آب و آیینه،بین اشکهایی که می ریختم و از خدا خوشبختی می خواستم عروس شدم،عوض شدم،به مرز زن بودن رسیدم و به خواب رفتم.صبح که روشنی شو رو تخت مشترک ما ریخت صدای شیون و زاری تموم کوچه رو پر کرد،با نهایت ناباوری فهمیدم همسایه ی بغلیمون که خواهر یکی از دوستان نزدیکمم بود شوهرش رو از دست داده،شوهرش به قتل رسیده بود...پسر بسیار جوون و خوش تیپی بود که سر یه طلب که از یه مرد شرور داشت جونش رو از دست داده بود،این هم از صبح اولین روز زندگی مشترکم!! پا شدیم رفتیم خونه پدر سامان،کمی اونجا موندیم و بار سفر رو بستیم...مثلا ماه عسل،دو روز و نیم سنندج بودیم...و برگشتیم. سامان بی صبر بود،من هنوز نتونسته بودم نیاز اون رو کاملا برآورده کنم،چه جور بگم،بسیار مشکل بود که به اون سرعت همه چی انجام بشه،اما اون بی طاقتی می کرد و گاهی هم قهر!! با اون حال ویولت صبح هر روز با صدای کلاغی که به پنجره ی خونه نوک میزد از خواب بیدار می شد،به شوهرش صبحونه می داد...کارای خونه شو انجام می داد و سر کار می رفت،هر روز یه غذای جدید رو با عشق و سلیقه می پخت و جلوی شوهرش می ذاشت،اونم راضی بود... مادر سامان روزی چند بار به خونه ما سر می زد و پدرش هم روزی سه چهار بار تماس می گرفت،نمی فهمیدم اونا نگران چی هستن،برامم چندان مهم نبود. یکی از روزهای گرم اوایل خرداد بود،تو محل کار سردرد بدی گرفته بودم،برای همین تا رسیدم خونه دو سه تا مسکن خوردم و عین جنازه افتادم روی تخت...نفهمیدم چند ساعت خوابیدم اما وقتی چشممو وا کردم دیدم مادر سامان بالای سرمه!!!خدایا من که درو قفل کردم اینا کی و چه جور اومدن؟؟؟ وحشت کرده بودم،مادرسامان با خنده گفت هر چی در زدیم باز نکردی،کلید داشتم خودم درو وا کردم!!!! بله!شوهر با درایت من یکی از کلیدهای خونه رو به مادرش داده بود تا حس کنجکاوی و نگرونیش زیاد معطل نشه! اصلا لازم ندیدم به روی خودم بیارم،اما وقتی یه روز دیگه عین این اتفاق افتاد و مادر سامان با خشم به من گفت چرا قفل خونه رو عوض کردی-قفل خونه عوض نشده بود،بلکه چون کلید تو قفل بود از اونور باز نمی شد-طاقت نیاوردم و به سامان اعتراض کردم چرا کلیدو به اونا داده،اونم کلی بهش برخورد که بده مادرم میاد برات ظرف می شوره؟؟؟(یکبار که من خونه نبودم یه قابلمه رو برام شسته بود) براتون باور کردنی نیست که به هیچ عنوان نمی شد این آدم و مادرشو از رو برد،برای هر حرف منطقی سفسطه ای داشتن و هر وقتم کم میاوردن قهر می کردن،ترجیح میدادم سر به سرشون نذارم،من محتاج آرامش بودم. بعد ظهر پنج شنبه بود...سامان باید عصرمی رفت سر کار ،مامانم زنگ زد که این آخر هفته ای بیاین اینجا که یکی از دوستاتم گفته میخوام ببینمش،می دونستم که سامان نمی تونه بیاد،حتی نمی تونست منو تا ترمینال بیاره،برای همین خودم آماده شدم که تنها بیام،در همین حال مادر سامان سر رسید،براش چایی ریختم و گفتم که باید برم،یه حالتی به خودش گرفت که ترسیدم اما چیزی نگفت،گفت آماده شو خودم تا ترمینال باهات میاد...منو سوار کرد و خودش رفت... بعد از نیم ساعت رسیدم...مادرازم استقبال کرد...حسابی از حال و احوالم پرسید،من همتی قوی داشتم برای خوشبختی برای همین بهش اطمینان دادم کاملا خوشبختم.و مادر خوشحال بود.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 14:8 توسط ویولت |
یا اینکه برگردی پیش خودمون!"سامان"این کارخونه بدون تو حسابی می لنگه،کیفیت کار خیلی اومده پایین،مدیر عامل دربه در دنبال یه کارشناس کار بلد مث تو میگرده،الان موقعیت خوبیه که دوباره برگردی،اینا تازه قدرتو فهمیدن برگرد! این ابلیس که اینجوری داشت سامان خوش خیال رو فریب میداد احمد بود!همون کسی که تازگیا دخترک معصومی رو عقد کرده بود و با یه زن شوهر دار هم رابطه داشت،کسی که چشماش هوار میزد بنگیه،کسی که قبله و معبود سامان شده بود(نمی دونم از چه موقع)،کسی که فقط یکبار دیدمش و دیگه هرگز نمی خوام ببینمش... شبی که سامان موضوع برگشتنش رو به کارخونه،و زندگی ما تو شهر سامان اینا رو مطرح کرد بدون شک از بدترین شبای زندگیم بود،اینکه چه مدت اشک ریختم رو فقط خدا میدونه چون سامان بعد از گفتن موضوع راحت گرفت خوابید!!! اون نباید اینکارو با من میکرد،من اونهمه کم و کسری و اهمال رو تحمل کرده بودم فقط به این امید که سامان دیگه اینو ازم نخواد و حالا داشت اینکارم میکرد،خیلی بهش التماس کردم خیلی...اما نظرش برنگشت. دلم به یکباره داشت از عشق سامان خالی میشد،از درون احساس تهی بودن میکردم،نه بخاطر اینکه از خونوادم دور میشدم،نه،بخاطر اینکه سامان زیر قولش زده بود،بخاطر اینکه می دیدم چقدر دمدمی مزاج و ناپایداره،چون داشتم به یقین می رسیدم که تکیه گاه امنی نیست،اون روز از سرکار که برگشتم چشمای سرخ مادر رو که دیدم دلم میخواست بمیرم،مادر اومد استقبالم با لبخند تلخی گفت"ویولت ناراحت نباش...راهی نیست که،ارزش نداره بخاطر این موضوع زندگیتو بهم بریزی،سامان خودش خیلی ناراحته،باهاش حرف زدم،میگه مجبورم برگردم چون مطمئن نیست حقوق کارخونه ی جدید ماه به ماه بهش پرداخت بشه،کارگرای کارخونه چند وقته حقوق نگرفتن و..."! اومدم تو اتاق...سامان اونجا دراز کشیده بود،چشماش خسته و سرخ بودن،با وجودی که از کارش بشدت ناراحت بودم اما وقتی نگاهم کرد هنوز ته قلبم امید کوچیکی بود که همه چیز درست میشه... کمی بعد پدر مادر سامان هم اومدن خونه ی ما...خود سامان روش نمیشد بره قرارداد خونه رو فسخ کنه،به اونا گفته بود بیان!!! یه بشقاب میوه برداشتم و برای سامان که هنوز از جاش بلند نشده بود بردم...مظلوم شده بود،مثل بچه ای که شیشه ی همسایه رو شکسته،گریه کرده و سرزنش شنیده...برام توضیح می داد که مجبوره کارشو ول کنه کاری که پدر با زحمت و رو انداختن براش دست و پا کرده بود...من گریه می کردم... قرارداد فسخ شد...سامان دوباره به کار قبلش برگشت و کلی خوشحال بود که بهش قول دستمزد بیشتر دادن و کار سبک تر،یه آپارتمان تمیز هم اجاره کرده بود،باز هم گذشتم،توی همون هفته جهیزیه رو بردیم خونه جدید... اینبار خونواده سامان خونه رو آماده کردن،خونه خالی بود،فقط یکی از اتاقهای خواب رو موکت کرده بودن،پدر سامان دم به دقیقه از گرونی موکت ناله میکرد!!!اتاق دیگه خالی بود!!!من قبلا گفته بودم که دو تا فرش بیشتر نمیارم چون خوانواده سامان هم چیز خاصی بهش ندادن،البته یه قابلمه آلومینیومی کهنه روی اوپن گذاشته بودن و یه سینی که ده دوازده تا گیره ی کهنه لباس توش بود!! یه پارچ و شیش تا لیوان هم بود!!! جهیزیه رو چیدیم،خونه اما گاز شهری نداشت،باید دو تا کپسول گاز میگرفتیم،مادر سامان رو کرد به مادرم و گفت شما یه کپسول به دخترتون نمی دید؟؟؟؟ مادر داشت سکته میکرد،برای اولین بار به خودم شجاعت دادم و گفتم عمه خانوم!پول دو تا کپسول درست میشه اندازه ی قیمت این میز عسلی لطف کنید خودتون تهیه کنید! احساس حقارت می کردم،خانواده سامان همیشه طوری برخورد می کردن که انگار همه چی موقتیه و اگه هزینه ای کنن هدر میره!جالب اینجا بود که طوری از خودشون تعریف میکردن که انگار پسرخاله ی حاتم طایی اند. دو سه روزی بیشتر به عروسیمون که در واقع فقط یه جشن حنابندان بود نمونده بود...قرار نبود ماه عسل هم بریم،سامان چن روز قبل سرش حسابی با من دعوا کرده بود،یادمه قبل از عقد سامان قول سفر سوریه رو داده بود،حالا حتی مشهدم منتفی بود... خیلی بی ذوق شده بودم،خیلی بی رمق و پر از خشم،سرشب یه پیام به سامان دادم که چرا مرخصی نمیگیره برای مقدمات جشن و بعدش،که جواب داد مرخصی ندارم،تازه بعد از جشن هم باید بیام سرکار،بعد از ساعت یازده شب!!!!گوشی رو کوبیدم زمین و های های زدم زیر گریه،دیگه این برام مافوق طاقت بود،سامان همه چی رو به مسخره گرفته بود،مادر سراسیمه رسید و منم براش تعریف کردم،اونم به سامان زنگ زد.سامان با وقاحت منو به هوچیگری متهم کرد و دری وری بافتن،ناچارا مادر به پدر سامان زنگ زد...براش گفت آقای محترم!ما هیچ انتظار و سختگیری نکردیم،با همه چیز شما ساختیم،دختر یکی یه دونمو از خودم دور کردم که پسر شما سختی نکشه اینه جواب ما که آقا پسرتون میخواد شب عروسیش بره سرکار؟؟؟ پدر سامان مثل همیشه با نهایت پررویی گفت من نمی دونم چی شده اما شک ندارم شما بخاطر اون چن تا خرت و پرت که جهیزیه دادین ناراختین!!!!حق هم دارین،بالاخره به آدم زور داره... مادر مثل آتشفشان پر از خشم بود و من برای اولین بار بعد از سالها جلوی خونواده داشتم اشک می ریختم. با چشمهایی که مثل کاسه خون بود به مادر گفتم بهشون بگه قضیه بالکل منتفیه.من این ازدواجو به هم می زنم.مادر تماس گرفت و پیغام من رو که کاملا جدی بود رسوند... پ ن:1-باور کنید خیلی دوس داشتم زودی آپ کنم اما بعد از سالها سرمایی خوردم که مپرس!فک کنم از کاهش شدید وزنم باشه. 2-دوس دارم دو تا وبلاگ خوب رو بهتون معرفی کنم: وبلاگ مرمر عزیز: http://ghe3.persianblog.ir/ و شیرین خانوم گل: http://shirin21.blogfa.com/
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 16:18 توسط ویولت |
بعد از پنج شیش ماه حالا دیگه برام محرز شده بود هدف اصلی سامان و خونواده ش از ازدواج ما کاسبی بوده و بس!سربازی سامان داشت تموم میشد و کم کم باید به فکر تهیه ی جهاز می بودیم،دل من پر تلاطم بود اما،حسی قوی به من می گفت آینده ی سختی جلو رومه،همش سرگرم دعا بودم...ختم قران...نماز و... خودم خوب میدونستم وقتی صحبتای طولانیم باسامان،نصیحت و حتی التماسها کارگر نمیفته یا باید منتظر معجزه باشم یا جدایی...و این نقطه چقدر تلخه! سامان میگفت چطوره پول جهازتو بدی خرج ساخت خونه کنم،و من دیگه تحمل نمی کردم،دیگه لبخند نمی زدم و براش توضیح نمی دادم،فقط می گفتم وقاحت رو داری به نهایت می رسونی،و اون عین خیالش نبود که چطور داره مدام خودشو کوچیک می کنه. سربازی سامان تموم شد،بدون هیچ سوری،بی هیچ جشنی،حتی یه قربونی هم ندادن که مثلا پسر بزرگشون به سلامت ترخیص شده.اصلا از این رسمها نداشتن،و این خیلی عجیب بود. به سامان یادآور می شدم که قول داده شهر ما زندگی کنیم،اونم هول پیدا کردن کار بود.یکی از فامیلهای دور ما رئیس یه سازمان معتبر بود،خیلی هم دست به خیر و نازنین،چند باری بابام باهاش حرف زد و اون قرار گذاشت سامان بره پیشش و درخواست بده.سامان می گفت باید با بابام برم!!!استرس داشت،هر جا می خواست بره باید پدر یا مادرش باش می رفتن وگرنه نمی تونست،این بود که بهتر دیدم خودم باهاش برم،باطرز برخوردی که پدرش داشت می ترسیدم جلوی مهندس رفتاری کنه که آبروریزی بشه. صبح اون روز خودم براش درخواست نوشتم و با هم بردیم. مهندس رو چند سالی بود ندیده بودم،برای همین خودم و سامان رو معرفی کردم،مهندس از رشته ی تحصیلی سامان سئوال کرد و همونجا به مدیر کارخونه زنگ زد،جملاتش هیچوقت فراموشم نمیشه که گفت:آقای اصغری یه مهندس خوشتیپ قد بلند و کاردرست سراغ دارم،جرات می کنی استخدامش نکنی؟" جرات نکرد و استخدامش کرد.سامان مدیر فنی کارخونه شد،به همین سادگی،صبح زود می رفت سرکار و عصر بر میگشت،دیگه شب زنده داری و شیفت شب هم نداشت و خیال همه راحتتر بود.خونه ما زندگی می کرد اما جفتمون سخت دنبال خونه بودیم،آخرشم یه آپارتمان نقلی تمیز با قیمت مناسب پیدا کردیم،امکانات بدی نداشت،روز قرارداد اجاره بازم سامان پدر مادرشو آورد،صاحبخونه بقدری با شخصیت و متین بود که اندازه نداشت،خوب میدونستم داره خونه رو زیر قیمت اجاره میده،موقع قرارداد صاحبخونه خیلی بی منظور از سامان پرسید اون ماشین بیرون مال شماس؟مادر سامان فوری جواب داد نه بخدا آقا پسر من ماشینش کجا بود بیچاره!!! توجه کنید منش این آدم رو؟؟؟بخاطر اینکه طرف پول پیش ناچیز خونه رو کمتر بگیره اینجور همه مونو حقیر می کرد! بغض گلومو گرفت،به سامان که نگاه کردم عین بت نشسته بود،اصلا حرف نمی زد. خونه رو اجاره کردیم و فردای اون روز موکتها و پرده هاشو آوردیم خونه،مادرم طفلی با چه شوقی اونا رو شست... سامان کج خلقی می کرد،نمی دونستم چرا،فک کردم شاید از اینکه خونه ماست ناراحته و دوس داره زودتر عروسی کنیم بریم... دوست صمیمی سامان "احمد"که توی کارخونه همکار هم بودن مرتب بهش زنگ میزد و ابراز دلتنگی می کرد،میگفت بی تو کار کردن برای منم سخته،اگه برام صحبت کنی میخوام بیام کارخونه جدید همکارت بشم،یا اینکه... و این اینکه چه بر سر من نیاورد!
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 19:11 توسط ویولت |
سیگار کشیدن سامان برای من خیلی گرون تموم می شد.تا حالا که فقط گاهی قلیون می کشید هم من کلی ناراحت بودم و حالا...اگه بابا اینا میفهمیدن خیلی بد میشد،هیچکدوم از اعضای خونواده من اهل این چیزا نبودن و مطمئناً نسبت به این کارا حس خوبی نداشتن.وقتی سامان اینجور بی محابا سیگار کشی رو شروع کرد زنگ خطری در حال نواخته شدن بود!! یکی دو بار برای اینکه سامان رو مجبور به ترک کنم خودمم سیگار دست گرفتم و گفتم اگه اون بکشه منم میکشم اما اون از اینکار خوشحالم شد! هی!روزگار اعصاب خوردکنی داشتم.موعد قسط دوم حقوقم داشت نزدیکتر میشد،سامان که سراغشو میگرفت،من بهش گفتم میخوام اون پول رو بذارم بانک برای پس انداز،بهش می گفتم بعداً لازممون میشه اما اون می خندید و جدی نمی گرفت،گویا حق مسلم خودش می دونست که درباره ی حقوق من برنامه ریزی کنه!اون حتی ازم نپرسید میخوای باهاش چیکار کنی،پیشاپیش نقشه کشیده بود که پول پنجره های خونه رو باهاش پرداخت کنه! صحبت کردن درباره مسائل مالی همیشه باعث اعصاب خوردی من می شد،چه جونی داشت سامان برای این موضوعات تحقیرآمیز! یادمه یه بار بهش گفتم حالا که قراره همش من پول دربیارم و دودستی بذارم رو مخارج خونه،اونم خونه رو به نام من کنه،سامان با قاطعیت موافقت کرد و من،نه از اینکه چیزی به نامم کنه،بلکه از اینکه برام ارزش قائل شده بود خیلی خوشحال شدم.اما نشون به اون نشون که دو سه روز بعد اومد و گفت،ما از این رسم و رسومات نداریم که چیزی به اسم زنهامون کنیم،حتی اگه اون زن شاغل باشه و صب تا شب جون بکنه!!!کاملا مشخص بود که موضوع رو به مادر پدرش گفته و اونا مخالفت کردن.چون همون روز مادرش مستقیماً گفت از این خبرا نیست.احساس چندش آوری بهم دست داد.واقعاً داشتن وقاحت رو به حد اعلی می رسوندن.اما حد اعلاش اون نبود،چرا که وقتیحقوقمو گرفتم و ریختم به حساب بلند مدت یکساله سامان آشکارا باهام قهر کرد و همه ی خونواده من فهمیدن سر چی دلخوره،ابر چشمهای مادرم بارونی بود،می دید که قراره دخترش حتی تو دوران عقد،حتی موقعی که براش هیچ هزینه ای نشده،عین موتور چاپ پول زحمت بکشه و اختیار یه تومنشم نداشته باشه! دیگه تحملش برام سخت بود،به مادر و بابا گفتم حالا که سامان به حرف من گوش نمیده اونا با مادر پدرش صحبت کنن بگن این رمش نیست،و اون داره با این کاراش به همه ی ما اهانت میکنه،اونام رفتن صحبت کردن،ولی چه سود!!به ظاهر اگر چه حق رو به من دادن،اما دو شب بعد که من رفتم خونه شون مادر سامان مستقیماً بهم گفت که باید پول رو از حساب بکشم و بدم دست سامان،اصلا داشت شاخ در میاورد که من چطور در مقابل این خواسته ی به حق سامان ایستادگی کردم!! دیگه هیچی برام اهمیتی نداشت،حوصله ی بحث هم نداشتم،مهم این بود که من شوهر با شعوری نداشتم دیگه پول به چه دردم می خورد؟؟ فرداش خود سامان برای گرفتن پول رفت بانک!!متصدی اون باجه دوست صمیمی من بود،بهم زنگ زد چه خبره؟؟بهش گفتم هر کاری سامان می خواد براش انجام بدن... روزها و هفته ها در حالی میگذشتن که بار کدورت روی دل من سنگین و سنگین تر می شد،داشتیم به عید نزدیک می شدیم،دل من پر از هول و هراس بود،خوب می دونستم ناخن خشکی و گدا منشی سامان و خونواده ش در روزهای عید به اوج خودش خواهد رسید،خوب می دونستم دیگه مادرم تحمل نخواهد کرد،و ترس و ترس... موضوع رو تلویحاً به سامان فهموندم و اونم وانمود کرد خودش متوجه هست! خدای من!من چه جور عروسی بودم که باید اینهمه حقارت می کشیدم؟؟ عید داشت نزدیک می شد و من عملا پولی در دست نداشتم،اگه میخواستم به برادرزاده م عیدی بدم باید چیکار می کردم؟اگه کسی میفهمید چه شرایطی دارم باید چیکار می کردم؟؟خودم شاغل،مثلا شوهرم هم شاغل،نوعروس هم بودم و آه در بساط نداشتم. باید اعتراف کنم هیچوقت تو این وضع خفت بار گیر نیفتاده بودم.پدر مادر سامان لطف کردن و 30 هزار تومن برای من خرید کردن!!!!خود سامان هم 20 تومن بهم داد.این بود خرید عید و تموم عیدی سامان به من!! باز هم سکوت!و جوونه زدن پیچک کینه تو دل من!
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 12:43 توسط ویولت |
روزها و ماهها پشت سر هم میگذشتند،اونجور که باید باب میل من نبودند اما احساس من تغییر چندانی نکرده بود و سامان کماکان برای من فرشته بود.وقتایی که من خونه شون بودم و اون تا ساعت دو یا سه نصف شب سرکار بود و وقتی برمیگشت،با شیطنت منو بیدار میکرد-البته بیشتر وقتا من فقط خودمو به خواب میزدم و تابلو بود چون مرتب و آرایش کرده خوابیده بودم!!-اون وقت بود که آغوشم رو برای مردی که عاشقش بودم باز میکردم ، می بوئیدم،می بوسیدم و نوازشش میکردم،اونم که خسته از کار بود کمی برام حرف میزد و با امید در کنار هم به خواب می رفتیم.یه وقتایی سامان از اول آشنایی تا اون شب رو برام مثل قصه تعریف میکرد و من حس میکردم اون منو دوست داره،شاهدش هم گرمی آغوشش بود،تندخویی هاشم داشت برام عادت می شد ولی قهرهای طولانیش نه،هیچوقت طاقت قهر رو نداشتم،با اینکه اکثر اوقات بی جهت عصبی می شد و با اینکه خود من(ویولت مغرور!!)منت کشی می کردم اما آشتی نمی کرد،اینجور مواقع به درگاه خدا دعا می کردم که خودش دل سامان رو صاف کنه و نذاره قهرمون اینقد طول بکشه. یه روز با هم سرکار بودیم و سامان داشت با یکی از همکارامون صحبت میکرد،گوشی سامان دستم بود،یهو هوس کردم اس ام اسهایی که خودم براش فرستاده بودم و از گوشیم پاک کرده بودم رو بخونم،همینجور که داشتم پیامهای خودم و جوابای سامانو میخوندم چشمم افتاد به پیام عاشقانه ای که طبیعتاً باید برای من سند می شده بود،اما گیرنده ش کسی بود که به اسمcaseذخیره شده بود!!رنگم پرید،به سامان چند بار نگاه کردم تا متوجه حالم شد،بی مقدمه پرسیدم سامان این کیه؟نگاه خشمگینی کرد و گوشی رو از دستم گرفت. پا شدم از اتاق اومدم بیرون،منتظر شدم بیاد توضیح بده،ولی نیومد،مدام لحن عاشقانه ی سامان رو تو اون اس ام اس تداعی می کردم و می خواستم فریاد بکشم،داشتم دق می کردم و اون نمی اومد بیرون،نیم ساعت بعد همراه یکی از همکارامون اومد بیرون،با همون نگاه عصبی،صدای همکارمون رو میشنیدم که می گفت:"اذیتش نکن.دختر خوبیه،برو ببین چشه که اینقد ناراحت اون گوشه نشسته." چند دقیقه گذشت تا اومد.گفت چرا اینجا نشستی؟زشته.پاشو بیا تو.سریع پا شدم.اصلا نمی خواست توضیحی بده...دیگه باهاش حرف نزدم و برگشتم خونه. چی دردسرتون بدم،چند روز گذشت و من گریه ها کردم تا اینکه گفت یه مزاحم تلفنی بیشتر نیست که حتم دارم از بچه های کارخونه س،اون اس ام اس که من براش فرستاده م در اصل برای تو بوده که اشتباهی سند شده!!چن روز قبل یه چیزی تو همون مایه ها برام فرستاده بود که حذفش کرده بودم و دقیق هم یادم نبود،با قلبی مکدر دلیلشو قبول کردم و سعی کردم فراموشش کنم.یعنی چاره ی دیگری نمی دیدم. موعد پرداخت حقوقمون که اومد سامان زنگ زد که پول رو برام بفرست،چون میخوام برای ساخت خونه میلگرد بخرم!!خیلی غصه دار بودم،بخاطر خیلی چیزا،مهمترینش اینکه دلم نمیخواست خونه رو بسازه و دومیشم اینکه...آه!که چقد این دلیل دوم حقارت باره،خودتون می دونیدش. صد تومن از پولو نگه داشتم و نهصد تومنشو براش حواله کردم،سامان فی الفور خریدشو کرد و تا یه هفته خیلی عاشقانه دوستم داشت!! تو همون روزها هم سامان با یه مقدار پول که وام اداره بابا اینا و مقداری از حقوق خودش بود یه پژو آردی خرید،که البته مال عموش بود،ماشین خیلی سرحالی نبود،از اون مهمتر آردی بود،خیلی بهش گفتم نخرش اما طبق معمول گوش نداد،رفت و آمدهامون اما با وجودش راحتتر شده بود،مامانمم خودش و منو دلداری می داد که اگه واست خرج نمی کنه در عوض به فکر پس انداز و زندگیه،اینم دلیلیش،و حسابی به سامان محبت می کرد. گاهی عصرها با هم می رفتیم پارک،تو یکی از همین پارک رفتنا بود که سامان در مقابل بهت و ناراحتی من برای بار اول سیگار کشید!!
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 20:55 توسط ویولت |
هر کدوم از ما آدما به تبع شرایط اجتماعی،خونوادگی و شخصیمون یک جور و با یک مختصات خاص تربیت شدیم.بعضیا آزاد بار اومدن،بعضیا متعادل و بعضیام خیلی پاستوریزه!اینجا،جایی که من زندگی میکنم-حالا هر کجا که هست-ارزش در اینه که یک دختر هر چی پاستوریزه تر بهتر،هر چه ساده تر بهتر،هر چی کم توقعتر بهتر،هر چی خجالتی تر بهتر،هر چی حرمت نگه دار تر بهتر،هر چی بزرگتر گفت و جیک نزد که دیگه خیلی خیلی بهتر! من شخصیتی داشتم-نمی گم فوق العاده چشم و گوش بسته-اما اونقد از زوایای جامعه خبر نداشتم که وقتی سامان بهم میگفت تو دانشگاه اونا دختر و پسرا میرفتن خونه ی همدیگه،من یه هفته میرفتم تو فکر که آخه مگه ممکنه یه همچین چیزی!!!وقتی بهم میگفت چندین و چندتا دوست دختر داشته و آوردتشون همینجایی که الان اومدیم گردش یا جای دیگه،من شاخ در میاوردم که مگه اون دختره صاحب نداشته،مگه میخواسته با سامان ازدواج کنه که اینکارو کرده،الان با اون خاطرات چی میکنه و... اونم فقط می خندید! وقتی برام تعریف می کرد دوست صمیمیش که عقد کرده س با یک زن متاهل رابطه داره،حالم به هم خورد و نزدیک بود بالا بیارم!!!من نمی تونم و نمی تونستم این چیزا رو هضم کنم. نمی تونستم وقتی تمام آناتومی!!!و مرفولوژی معصومه رو برام تعریف میکرد حالم بد نشه،نمی تونستم وقتی تو خواب و بیداریش اعتراف میکرد برای چی و به چه قصدی به معصومه نزدیک شده ازش چندشم نشه،من مثل اون نبودم! نمیتونستم تو روی مادرش،پدرش یا حتی خواهرش که ازم کوچیکتر هم بود وایسم و با خشم از حقم دفاع کنم!نمی تونستم فحش بدم،نمی تونستم! حتی شجاعتش رو نداشتم همون ماههای اول ازش جدا شم...به خاطر همه ی این چیزایی که زجرم میداد. از آشنایی تا عقد ما فقط چهار ماه طول کشید چون تازه من شاهکار کردم انقد طولش دادم،اینجا از آشنایی تا عقد به طور متوسط یک هفته طول می کشه!!! یه دوست هم پرسیده سامان متولد چه ماهیه باید بگم فروردینیه،منم بهمن. اینم یادآور بشم که اینطوری نیست که فک کنید من فرشته م و سامان دیو مطلق!منم بدی داشتم سامانم یه خوبیایی داشت،فک کنم مشکل این بود که کلاً انتخاب ما غلط بود و ما نمیتونستیم توقعات همو براورده کنیم. خیلی وقتام هست که خانوما اذیت می کنند ها،یادتون بمونه. از این بخش کامنت آقا مجتبی بسیار لذت بردم: آدم نباید هیچ وقت در مواردی که واسه ش ارزش بالایی داره گذشت کنه که این موضوع می تونه آدمو بسیار کوچک حقیر و ضعیف کنه! انشالا بزودی زود آپ میکنم.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 15:5 توسط ویولت |
تا الان خیلی چیزاها رو گفتم،دوست دارم حالا نکته هایی از سرگذشتم رو تا این قسمت تیتروار یادآور بشم: 1-من یاد گرفتم نباید خیلی زود به کسی اعتماد کرد و به سادگی بهش دل بست. 2-هر کسی با هر ظاهری ممکنه دروغ بگه و صداقت نداشته باشه. 3-قرار مدار گذاشتن دختر و پسر با همدیگه غلطه،در شرایط من و با توجه به فضای فرهنگی شهرم،الزاماً باید همه چی رو می سپردیم دست خونواده ها.چون اونها که عاشق هم نشده بودن که چشمشون رو روی بعضی چیزاها ببندن. 4-باید بسیار تحقیق کرد،از کنار هیچ حرفی به سادگی نگذشت و موقع تحقیق سراغ آدمهای باوجدان و با صداقت رفت. 5-ازدواج آسان و سخت نگرفتن صرفاً یعنی اینکه بهونه الکی نگیر و شروط غیرمنطقی نذار،نه اینکه از حقوق مسلم خودت چشم پوشی کن،دختر خانوم دم بخت محترم!جشن آبرومند،خرید مفصل،مسافرت و ماه عسل درست وحسابی حق توئه،شاید هرگز برات تکرار نشه.پس تحت هیچ شرایطی ازشون نگذر. 6-دقت کن برای چه کسی داری گذشت میکنی،اگه متوجه شدی طرف داره به حساب سادگی و شیفتگی بیش از حدت میذاره،سفت و محکم بر موضعت پافشاری کن. 7-در مورد محل زندگی،درآمد خانوم،و حق طلاق بی رودروایسی رسماً صحبت کنید و شروط رو در عقدنامه ذکر کنید. 8-شما رو به خدا مهریه رو بنا به شان خونوادگی خودتون و طرف تعیین کنید.مهریه ارزش زن نیست،هیچ قدار سکه ای قیمت یک انسان نیست اما کوتاه اومدن طرف رو میذارن به حساب ضعفش. باقیش بمونه برای بعد. *** ما در مورد سطح روابطمون با هم صحبتی نکرده بودیم اما اونچه که مسلم بود،این بود که هردو میخواستیم ثکص باشه برای بعد از عروسی،تازگیها هم دخترعمه ی سامان که هنوز عقد بود باردار شده بود که گفتم با توجه به اینکه خونواده سامان بسیار قدیمی فک میکردن این موضوع رو تبدیل به یک افتضاح کرده بودن.تا جایی که طفلک دختره سه بار خودکشی کرد که نجاتش دادن!!!باری،مادر سامان هم گویا فک میکرد اگه ما لحظه ای با هم تنها باشیم این اتفاق تکرار میشه!برای همین تا یه ذره با هم خلوت میکردیم بدون در زدن وارد اتاق میشد که گویا سامان سر همین موضوع گوشمالی درستی بهش داده بود،که البته من در جریانش نبودم. با اینکه روابط ما زیاد نبود اما من متوجه می شدم که سامان خیلی بیشتر از اونچه یه پسر از ثکص میدونه تجربیات داره،یک خانوم و یک آقا راحت میتونه این موضوع رو در طرف مقابلش کشف کنه،اصلا دلیلی به شاهد و مدرک هم نیست،براحتی میشه فهمید. واقعاً هم خیلی آزار دهنده بود.از طرفی چیزایی رو فهمیده بودم که نمی تونستم به خودش هم بگم،چون منکر می شد و گفتنش هم بازخورد مثبتی نداشت. سامان در دوران دانشجوییش یه دوست دختر داشت به اسم "معصومه" که هر دو عاشق هم بودن-موضوع عاشقی رو خودش برام گفت-که خواستگاریشم رفته بود اما نمیدونم چرا جور نشده بود،سامان و مادرش هر کدوم چن بار موضوع رو برام تعریف کرده بودن،هر بار هم به یه روایت که مشخص بود دروغ میگن!بهر تقدیر الان به گفته خود سامان دختره متاهل بود و خونه شونم تهران؛یه روز که سامان خونه ما بود و با هم تنها بودیم(در موقعیت مرغ عشق)،طبعاً میدونید که در اون لحظات حساس آدم چقد طالب نگاه عاشقانه و حس داغ دوست داشتنه؛سامان بهم گفت که معصومه تازگیا بهش زنگ زده،من که میخواستم با نشون ندادن حساسیت نقطه ضعف دستش ندم،خیلی عادی پرسیدم"خب چی گفت؟"جواب داد هیچی کلی گریه کرد و از اینکه عقد کردم ابراز خوشحالی کرد،آخرشم ازم پرسید خانومت اندازه ی من دوست داره یا نه؟با تردید پرسیدم تو چی جواب داری؟گفت:"گفتم نه؛اندازه ی تو دوسم نداره!!" دیگه نتونستم ادا در بیارم،نتونستم جلوی اشکامو بگیرم،نتونستم نشکنم و داغون نشم؛با همه ی وجودم گریه کردم؛تلخ و شکست خورده گریه کردم،همونطور که کنارش دارز کشیده بودم بهش پشت کردم و زار زدم...دیگه چه باید می کردم که بتونم بگم عاشقش بودم؟جوابی برای خودم نداشتم. سامان دستشو رو شونم گذاشت و خواست برم گردونه طرف خودش،برنگشتم و گریه کردم...دیگه تلاشی نکرد؛و من بار دیگر خورد شدم...
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 1:2 توسط ویولت |
سامان منو میخواست،حتی منو دوست هم داشت،اما نه به خاطر خودم و ویژگیهای شخصیم،بلکه به خاطر خودش،بخاطر اینکه به قول خودش دیگه وقت زن گرفتنش شده بود و من براش بهترین گزینه بودم.اما من...چقدر عمیق دوسش داشتم و چقدر احساساتی بودم خدا میدونه.براش شعر میگفتم،متن های عاشقانه می نوشتم و میذاشتم تو وبلاگم.حتی یه وبلاگ دیگه هم برای دوتامون زدم که متاسفانه هیچوقت نشد توش از عاشقانه های سامان بنویسم،همش به شرح قهرهای طولانی مدت سامان گذشت.آخرشم از خجالتم مجبور شدم حذفش کنم.حتی وقتی وبلاگو بهش نشون دادم خیلی هم بدش اومد.چون اصلا ماهیت وبلاگ و دنیای مجازی رو درک نمی کرد،مثلا کامنتها رو بهش نشون میدادم اون فک میکرد همه ی بازدیدکننده های وبلاگ رفیق گرمابه و گلستان منن!!!آخرشم حذفش کردم و جلوش قسم خوردم دیگه هرگز بخاطرش چیزی ننویسم.سامان خودش اینقد بد رقم تو ذوق من میزد که قلبم میشکست اونوقت گله میکرد که چرا مثل روزای اول نیستی و داری عوض میشی. اینها بود اما همون لحظه هایی که بهم محبت میکرد یا یه حرف عاشقانه میزد همه چی فراموشم میشد و دوباره همون ویولت دیوونه میشدم،حیف که این لحظه ها کم و کوتاه بود و همیشه به چرتکه انداختنهای سامان منتهی میشد،که چقد برای چه کاری پول لازمه و تا فلان ماه چقد پول جمع میکنه،اینا بود که آتیش به روح حساس من میزد. من عاشقش بودم،در این شکی نبود،ما یه مشکلی با هم داشتیم،نمی دونم چطور براتون توضیح بدم،مثلا وقتی "با هم" توی اتاق حرف میزدیم یهو دلم بیقرار میشد و میخواستم ببو.سمش اون مانع میشد و میگفت الان وقتش نیست!!!اصلا نمی فهمیدم چرا اون "فقط" وقتی منو می بو.سید که... هیچوقت نشد از روی عشق منو ببوسه.شاید اگه گهگاه،یا وقتی که دلم رو میشکست فقط با یه بو.سه ازم دلجویی میکرد خیلی از مشکلات با همین دلگرم شدن من حل میشد و من هنوزم باهاش زندگی میکردم و همه چیز طور دیگری بود،اما اینکارو نکرد. شما دیگه عمق ظلم رو خودتون بفهمید،اصلا نامگذاری وبلاگم به این اسم بخاطر همین موضوع بود.بخاطر چیزی به این سادگی که سامان همیشه ناجوانمردانه از روح حساس من دریغ کرد. (کاش مردها بفهمن چقد برای یک زن لازمه که گاهی شوهرش اون رو بی مناسبت و بی موقع ببو.سه،اصلا مگه برای عشق.ورزی مناسبت لازمه آقایون محترم؟) هر دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود... خدایا!تو شاهدی که من اینها رو به سامان هم میگفتم و اون باز هم دریغ میکرد. پ ن:قربون محبت و توجه تون برم.خیلی از شماها انقد فهیم و دقیق برخورد می کنید که آدم همه غمها یادش میره.ممنون مهتاب عزیز!و فریبای مهربان! فندق عزیزم کامنت خوبی گذاشته که خیلی خوشم اومد.فندق جان!خودم دارم میگم اشتباه کردم!مهمترین اشتباهمم این بود که راحت گذشت میکردم و میذاشتمش به حساب عشق!
+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:20 توسط ویولت |
!خیلی وقته ازت متنفرم یارو همون شب که دندوناتو روی لبت فشار میدادی و با تموم زورت توی گوشم می زدی!همون شب که بعد از یه عالمه کتک کشون کشون منو از خونه انداختی بیرون!شبی که به عزیزترینهای من رکیک ترین فحشا رو میدادی!همون روز که تو خیابون به بابام بد و بیراه گفتی!همون روز که تلفن های نگران مادرم رو جواب نداده قطع میکردی!همون شب که جلوی تک تک اعضای خونواده ت منو زدی! همون بعد از ظهری که یه عالمه قرص ترامادول از توی کیفت پیدا کردم!همون شبی که لباسا رو به تنم پاره کردی و شبونه منو با آبروریزی آوردی خونه ی پدرم!!! من ازت بیزارم...و این بیزاری با هیچ چیزی قابل تغییر نیست!حالا چطور انتظار داری با چن تا اس ام اس که هنوز سراپا توهین و طلبکاریه،و لابه لاش حالمم می پرسی بی خیال همه چیز بشم؟؟؟ *** سامان خیلی استرس داشت که خیلی زود به همه چیز برسه،اونا سالهای زیادی رو با فقر گذرونده بودن و از این بابت عقده های زیادی رو متحمل شده بود.پدر سامان قبل از اینکه تو اداره بابا اینا به عنوان تلفنچی استخدام بشه چوپون بوده!!!!البته من بازم اینو تا مدتها نمیدونستم!نه اینکه فقیر بودن یا حتی شغل چوپانی رو عیب آدم حساب کنم،نه به خدا،اما اگه خونواده از شخصیت و شعور بالایی برخوردار نباشه خود فقر میتونه حرص،فساد وعقده به وجود بیاره،که متاسفانه همینجور هم بود.وضع الان خونواده سامان اصلا بد نبود،اما من درک نمی کردم چرا انقد پدر سامان از بدبختی و فلاکت دم میزد،باور کنید هرکس رو میدید طوری براش تعریف میکرد که اگه طرف خبر نداشت یه چیزی بهش صدقه میداد.این رفتار خیلی منو اذیت میکرد.من تو خونواده ای بزرگ شده بودم که هرگز از کودکی تا حالا حتی یکبار هم از دهن پدر و مادرم همچین حرفایی رو نشنیده بودم،اصلا نمیدونستم اینهمه بحث مالی برای چیه،همیشه تو حساب کتاب بودن،همیشه این جمله ی زشت معروف:(چیکار کنیم؟پول نداریم!!؟؟؟)حالم از این حرفها به هم میخورد،چقدر تحقیر آمیز بود که وقتی کل خونواده ما رو برای شام دعوت کرده بودن،درست سرسفره در مورد گرونی برنج و مرغ و گوجه بحث میکردن!!من که آب شدم از خجالت. گاهی فکر میکردم شاید پدر سامان برای اینکه من خرجی رو دستشون نذارم اینا رو میگه،اما آخه من که دختر ندید بدیدی نبودم،خودم همه چی داشتم،تازه اونها هم نه خریدی برام کرده بودن و نه گویا همچین قصدی داشتن. تو همین زمان بود که سامان بحثی رو مطرح کرد که سر منشاء خیلی مشکلات شد،اون میخواست طبقه دوم خونه پدرشو برای خودمون بسازه،طبیعیه که من اصلا موافق نبودم،ساختن اون خونه یعنی زندگی کردن توش،ما که قرار نبود تو شهر اونا زندگی کنیم،اما سامان اصرار داشت و میگفت اگه بسازیمش اجاره ش میدیم و این میتونه کمک خرج خوبی برامون بشه،ولی سامان دو تا برادر دیگه هم داشت،ممکن بود بعدها هزاران بحث و مشکل ایجاد بشه،سامان اینا رو نمی فهمید،من یقین داشتم خونواده ش راضی نیستن،همینطورم بود.یه روز که من خونه شون بودم و سامان سرکار بود پدر و مادرش ازم خواستن منصرفش کنم،راستش خیلی خوشحال شدم که اونا هم مخالفن.بهشون اطمینان دادم که منم مخالفم و سامان رو راضی میکنم منصرف شه. شب که سامان برگشت هزار تا دلیل آوردم که ایده ش از اساس غلطه و بهتره یه تیکه زمین بخریم و اینطوری منت کسی رو نکشیم و کسی رو هم نرنجونیم.پولی که داشتیم زیاد نبود اما میشد با شراکت داداش من یه کاری کرد.با داداشم حرف زدم و اونم قبول کرد با هم یه قطعه زمین دور و بر شهر ما بخریم. اما درست همون روزی که قرار بودسامان پولو بیاره زنگ زد که اینکار با توجه به رکود زمین کار به صرفه ای نیست!هر چی هم باهاش حرف زدم فایده نداشت که نداشت. کم کم میدیدم که سامان برای نظر و خواسته های من چندان اهمیتی قایل نیست.انگار نه انگار که نیمی از زندگی اون رو من تشکیل میدم.خیلی عذاب آور بود. اصلا تو خوانواده ی اونا زن موجود بی ارزشی بود و اونا اعتقاد داشتن مالک تام الاختیار زن مرده!!یک زن در زندگی نقش مهمی نداره،بدبخته!!،حق نداره چیزی رو به نام خودش کنه یا در مورد چیزی نظر بده! بعید میدونستم سامان هم اینجور فک کنه،توی بحثامون اینجور اظهار نظر نمیکرد،اما...چرا...اون بین حرفاش گاهی به جای زن مثلا میگفت"ضعیفه"!!نه خدایا...اون آدم تحصیل کرده ایه،تازه من براش فرق میکنم،اون منو دوست داره!اما اگه داره چرا برای رای و نظرم ارزشی قایل نیست؟ سامان مرتب زمان گرفتن حقوقمو میپرسید...میدونستم برای ساختن خونه س...و خیلی اذیت میشدم،چون اولا با ساخت خونه مخالف بودم ثانیا اون اصلا براش اهمیتی نداشت که مثلا من در حال حاضر نیاز مالی دارم یا نه،یا اینکه کادویی چیزی بگیره برام،یعنی من هم نباید ازش توقع مالی داشته باشم-که بخدا هرگز نداشتم-هم اینکه کل حقوقمو دو دستی بهش بدم.اونم در شرایطی که ما هنوز زیریک سقف نرفته بودیم و اون یه ریال هم برای من خرج نمی کرد. پ ن:از نگارش بد متنم عذر میخوام.تو ورد پد نوشتمش متاسفانه اینجوری شدش.شما به بزرگیتون ببخشید
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 11:58 توسط ویولت |
اواخر خرداد قرار بود عقد کنیم.یکشب پدر و مادر سامان اومدن خونه مون.مادر سامان کنار من نشسته بود و روبروی مادرم،آروم به من گفت:"محضردار چقد بابت عقد میگیره؟"!!منو میگید مثل ماست وا رفتم.این چه سئوالی بود.اصلا به من چه چقد میگرفتن؟؟اصلا مگه پولم میگیرن؟؟خیلی دمغ شدم،اما با توجه به اینکه سامان همیشه میگفت حرفاشو جدی نگیر،منم بیخیالش شدم. پنج شنبه قرارمون برای عقد ساعت ده بود.اونا با یکساعت تاخیر رسیدن،وقتی توی محضر نشسته بودیم یه خانوم و آقا قبل از ما داشتن طلاق میگرفتن!!پسره قیافه لاتها رو داشت اما خانومه موجه بود و خیلی هم خوشحال!من سعی میکردم ناراحتیمو فراموش کنم و بخندم،خوشحال هم بودم اما هنوز نفهمیدم چرا لحظه ی خوندن عقد چنان آه سوزناکی کشیدم که تو فیلم بسیار تابلوئه!! خانومی که تازه طلاق گرفته بود شیرینی که ما بهش تعارف کردیم رو با خوشحالی برداشت،در حالیکه پدرش خیلی ناراحت بود. این وسط نمیدونم چرا مادر شوهره انقد استرس داشت،موقعی که من داشتم گل میچیدم و گلاب میاوردم!!یه طرف تنش بی حس شده بود!!بعدها گفت میترسیدم نکنه بگی نه!!!!و من نمیدونستم چرا باید همچین حسی داشته باشه!الان می فهمم. خلاصه ما عقد کردیم و برای ناهار برگشتیم خونه ی ما.سامان تو خونه هم که بودیم نگاهای عاشقانه ی منو به سردی رد می کرد.من میذاشتم به حساب خجالت کشیدنتش از بابا و داداشام. آخ!رسیدیم به جشن عقد،انقد اینجا برام سخته که حد نداره... بذارید کوتاه کوتاه بگم که دردش کمتر بشه،سامان میگفت آرایشگاه نرو،زن عموم هست(زن عموش حتی مدرک آرایشگری هم نداره،اماتو دهشون زنا رو بند میندازه!!!).من خر هم گفتم عیب نداره میرم آرایشگاه و خودم هزینه شو میدم.اونم گفت باشه!!!! هزینه ی کارت جشن رو خودم دادم،کارت رو هم خودم انتخاب کردم،لباس رو هم همینطور!!چون آقا سرشون شلوغ بود!! آه...گفتم بذار جشن رو تالار بگیریم،چقد لجاجت کرد و گفت نع!ما رسم داریم تو کوچه مراسم بگیریم،گرفتن و چقد برای ما سرافکندگی داشت! پذیراییشون چقد زشت و زننده بود،خیلیا اصلا پذیرایی نشدن تو اون هوای گرم جلو آفتاب،و آی که چقد همه ناراحت بودن. مراسم لعنتی هر طور بود تموم شد...ما داشتیم تو اتاق حجله عکس میگرفتیم که مادر سامان اومد تو و گفت"کادو ها و سکه ها رو چیکار کنم ببرم خونه خودمون؟منم با شرم گفتم:"اختیار دارین چه فرقی میکنه کجا باشه،عیب نداره ببرین."اون بردن همان و سر به نیست شدن همان!البته بعدها بزور سکه هایی که پدر و داداشام داده بودن رو پس گرفتم و باهاش یه گردن آویز خریدم. سامان کل هفته جز جمعه ها سرکار بود،واسه جمعه که دعوتش میکردم بیاد خونه مون نمیومد!!هر طوری میخواستم بفهمم واقعا چرا نمیاد فایده نداشت،هنوز درک نکردم واقعا منو دوست نداشت یا اینکه روی پدرم براش سنگین بود،یا چیز دیگه ای،این موضوع خیلی قلبمو مکدر کرد،حتی با وجودی که بعد از یکی دو ماه حل شدو سامان در هر فرصتی میومد خونه ما... قهر و دعوا هم اون گوشه کنار گاهی پیش میومد،مادر سامان میگفت:"این بچه خیلی نازنازی بوده،تا حالا تن به کار سخت نداده،الان خیلی براش سخته،برای همین عصبی میشه."من بهش حق میدادم.اون روزها سامان در طول شبانه روز 19ساعت سرکار بود.کاش اونقد کار نمیکرد!کاش اونقد حرص نمیزد!این تلاش سامان فقط به خودش...من و زندگیمون کمک کرد زودتر نابود بشیم... بی هیچ ثمر دیگری... پ ن:سپید عزیز حدست درسته.اما متاسفانه این خانواده بدجور توی دالان تاریخ گیر کرده بودن.همه چیشون به سبک قدیم ندیمها بود.انگار ذهنشون تو بیست سال پیش جامونده...یا قبلتر!
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 21:6 توسط ویولت |
| ||||||