داشتم تو سایه ی پیاده رو می رفتم سمت باشگاه.دو تا پسر نوجوون با ظاهر نامرتب از جلو میومدن.یکیشون مستقیم اومد سمتم و من ناخودآگاه راهمو کج کردم...حرف بسیار زشتی بهم زد که سرم از عصبانیت داغ شد.قدمهامو تند کردم مرتب از پشت سرم صدای خنده هاشون میومد.من آدم بی عرضه و چندان ترسوئی نیستم اما گفتم تند راه برم میرن.نرفتن پریدن جلوم و بازم حرف زشت زدن...من چیکار باید می کردم...
چرا باید همچین آدمای بی خاصیتی وقتی مزاحم یه خانوم میشن تو خیابون نتونی از خودت دفاع کنی؟وایسی جواب بدی یا پرخاش کنی،از اونجایی که تو این مملکت کسی که مورد آزار خیابونی قرار می گیره مجرم تلقی میشه!!!!خودت میشی بده و آبروت میره.هضم اون فحشام که شنیدی سخته و طاقت می بره.
من ساده لوح نیستم که توقع داشته باشم کسی تو خیابون مزاحم کسی نشه.اما انتظارم غیر منطقیه که با مظلوم مث مقصر رفتار نشه؟کف خواسته های من اینه که کمی هم امنیت برای خانومها فراهم بشه.امنیتی که در سایه ی نگرش مردسالارانه خیلی کم و شکننده س.نگرشی که میگه تقصیر زنه...زن باید آرایش نکنه و گونی بکشه سرش و بیاد بیرون!!نگرش پلید و ظالمانه ای که به افراد بی نزاکت اجازه میده هر حرکت ناشایستی رو نسبت به خانومها و دخترای این مملکت مثلا اسلامی انجام بدن.
ببخشید من خیلی اعصابم خرابه و هنوز از خشم به خودم می لرزم.امیدوارم با تموم شدن این هشت سال رنج،اونایی که متصدی امور میشن توجه جدی به مقوله امنیت اجتماعی داشته باشن.کمی هم فرهنگ رو ارتقا بدن.همین!
نرخ طلاق داره میره بالا و با فشار روز افزونی که از حیث مسائل اقتصادی اجتماعی و فرهنگی داریم روی زنان بیشتره.این پتانسیل نارضایتی و عدالت خواهی خیلی خطرناکه.به خصوص برای شما دوست عزیز!
دوست عزیز!با شمام!!!
برادرزاده م امیر رو برده بودم کافی شاپ.تو راه برگشت دستش تو دستم بود میخواستیم سوار تاکسی شیم.
راننده برو بر نیگامون می کنه میگه:دو نفرین؟؟گفتم پ ن پ من یه نفرم امیر هم خطای دیدته!!
امیر رسما"غش کرد.
گفتم کافی شاپ ،مرتیکه-فامیله- برگشته بهم میگه:خجالت نمی کشی همیشه میری کافی شاپ؟
تو افق خیره میشم و فک می کنم تو این دوره زمونه حتی چوپونها هم بزشون رو دم در کافه پارک می کنن میان
یه چیزی میخورن و میرن این عتیقه ی بدذات مال چه دوره زمین شناسی هست که کافی شاپ رفتن من
براش آبروریزی محسوب میشه!!
چن وقت پیش من و فافا(دوستم)تصمیم گرفتیم بریم نمایشگاه خوشنویسی یکی از همکاران.خب من یه مدت
خط کار می کردم که در سایه سار آشنایی میمون و مبارکم با سین(همسرت اسبق)دیگه نشد ادامه بدم.برای
همین با یه ذوقی رفتیم.تابلوها خیلی ساده و سفید بودن.متین و باوقار.یعنی فقط یه کلمه از تموم تابلوهاش
چشممو گرفت.تو یه شعری که اصلا نخوندمش چی بود نوشته بود "حقیقت"نمیدونم با چه حسی نوشته شده
بود اما دوس داشتم بهش بگم دستت زنده باد و ذوقت درد نکنه برا اینهمه حس خوب.
منتها...
وقتی که رفتیم تو حیاط که برامون سنتور بنوازن ازمون پذیرایی شد.یه کیک و آب میوه برداشتم و خیر سرم در اون
حال و هوای معنوی زدم به بدن.گلاب به روتون نیم ساعت بعدش حس شدید تگری زدن افتاد به جونم.اصن یه
وضی...دلم میخواست دستمو به تیرچراغ برق کوچه بگیرم و های های بالا بیارم!!
شبش دیگه تا خود صب در دسشوئی اقامت داشتم.حالا نه که به خاطر وضع ایجاد شده فشار زیادی توی
شکمم حس میکردم،خوابم میدیدم که حامله م و دارم تو دفتر خاطراتم برای دخترم مطلب می نویسم.بعدش
خواب میدیدم رجال س.ی.ا.س.ی مملکت یکی یکی دارن میرن دسشوئی!اونوقت بیدار می شدم و د بدو...
هیچی دیگه فرداش سر کار نرفتم و عصر بعد از اصرارهای شدید اطرافیان مبنی بر اینکه پاشم برم دکتر.بالاخره
راضی شدم رفتم دکتر گوش و حلق و بینی!اونم گفتش انحراف بینی دارم!!!منم از الان گیر دادم برم دماغو بکوبم
سه طبقه برم بالا.
بذار پولدار شم دوباره...چه کارها که بکنم.البته دوباره کک سودای زر اندوزی به تنبونم افتاده.دلم میخواد یه نیم
ست بخرم ولی خب همش یه تومن پول دارم شاید یه آویز گردن ظریف بخرم.آخه از طلاهام فقط یه گردنبند و
گوشواره و حلقه برام مونده.میخوام به گوشواره ش یه آویز ست کنم.حالا ببینم چی میشه.
راستی"سین"هم بحمدلله با دختر خالش ازدواج کرده.کصافطا دعوتم نکردن.من نذر داشتم براش برقصم:))))
بخاطر خدا همسرت را ببوس خونه منه...نمی تونم هیچ وقت فراموشش کنم.حتی اگه کل اسباب خونه رو داده باشم سمساری!اما رنگ و بوی خونه م رو که نمیتونم رد کنم بره.خونه هنوز بوی دوستی هامون رو میده.بوی لبخندها و اشک ها.
چهار سال از اون روزها گذشت.دیدین چه زمان زود می گذره...چه مرهمی هستی زمان!
حالم خیلی خوبه.میشه گفت وضعیت ثابتی دارم.خیلی هم راضیم.تو این مدت هم وضعیت روحیم ترمیم شد هم ارتباطاتم با اطرافیان مسیر منطقی پیدا کرد هم خونه خریدم هم کلی اتفاقات کوچیک و بزرگ افتاد.
آبان ماه سالی که گذشت همه ی طلا ها و پولامو دادم یه آپارتمان 70متری خریدم.الانم دست مستاجره.از اینکه برنامه ریزیم مبنی بر خونه دار شدن تا سن سی سالگی محقق شده خیلی خوشحالم.حالا هرچند نقلی.اما مال خودمه دیگه.
بعدم قرار شد یه تعدادیمون تو اداره جذب شیم.مدارک و رزومه دادم حالا تا خدا چی بخواد.
الان باز دوس دارم بنویسم...
شماها تو این مدت چیکارا کردین؟منو که فراموش نکردین نه؟
.: Weblog Themes By Pichak :.
