تبليغاتX
به خاطر خدا همسرت را ببوس







به خاطر خدا همسرت را ببوس

سلام بر"بوسه"!این زیباترین راه برای دوام وصل

پست بیست و چهار

سامان همچنان تا دیر وقت کار میکرد و زندگی می چرخید،اما همونطوری که گفتم زمام امور زندگی ما به کلی دست کس دیگری بود،نمی دونم دقیقا چه کسی،سامان،مادرش یا هردو،بهر حال من که سیاهی لشکری بیش نبودم.

یه نکته یادم اومد حیفم میاد نگم که بخندین،یه روز-اون وقتا که هنوز عروسی نکرده بودیم-سامان خونه ما بود و داشت برای داداش کوچیکم محمد حرف میزد،منم براشون چایی بردم و نشستم دیدم داره از زبون یکی از استادهای دانشگاهشون یه قصه ای رو نقل می کنه،می گفت:یه روز یه مردی بوده که تنها زندگی می کرده،این آقا هر شب لباساشو مرتب و اتو می کرده و به جا رختی آویزون میکرده،اما هر روز صبح که از خواب بیدار میشه می بینه که لباساش چروک شده و از جا رختی افتاده!!!این آقا شاخ درمیاره که قضیه چیه؟برای همینم شب  تا صب خودشو به خواب میزنه که بفهمه قضیه چیه،که می بینه بعله!یه گربه میاد تو اتاقش به شکل یه مرد درمیاد،لباسای مرده رو می پوشه و میره!!!چن ساعت بعد هم برمی گرده و لباسارو زودی درمیاره و میره و مجددا گربه میشه!!!قاطی این حرفاشم هزار تا قسم بود که محمد مثلا باور کنه!

اونقد از این حرفش ناراحت شدم و احساس تحقیر کردم که خدا میدونه....بخصوص که گوشه ی لب محمد پونزده ساله ما هم یه لبخند معنی دار جاخوش کرده بود و سرشم حکیمانه تکون می داد.

آخرای شب خیلی مهربون بهش تذکر دادم که درست نیست این حرفای بچه گانه رو ولوی جلوی داداش کوچیکه بزنه چون محمد خیلی عاقله و این داستانا رو باور نمی کنه،حتی ممکنه به عقل تو هم شک کنه،سامان خیلی با اطمینان گفت :یعنی تو این چیزا رو باور نداری؟استغفروالله!حالا بعدا که خودت نصفه شب تو خونه خودت تنها بودی این جور چیزا رو با چشم خودت می بینی!!

من خیلی شبا تو خونه خودمون تا سه نصف شب منتظر برگشت سامان از سر کار بودم،حتی تو اون ساعت شب دم ساختمون میرفتم و در کوچه رو براش باز میکردم(آخه کلید نداشت)،یکی دو بارم به شوخی گفتم پس چرا این آقا گربهه سراغ من نمیاد؟و سامان اخم میکرد مث بچه ها!

بله!متاسفانه همونطوری که قبلا هم گفتم سامان اینا اعتقاد عجیب و راسخی به خرفات و دعانویسی و جادو جنبل داشتن،نمیدونم براتون گفتم یا نه که یه زمانی پسر دومیشون عاشق دختر همسایه شده بود،اینا پاشدن بدو بدو پیش یه دعانویس که مثلا مشکلو حل کنن،طرف کلی سفارشات و دعا دادش و قرار شد صد تا دونه گندم بدن به یه مرغ قهوه ای کمرنگ تا عشق و عاشقی از سر پسره بیفته!!!که خوشبختانه طرف هنوز هم با دختره در ارتباطه و بقول شاعر:"انگار اثر نداشت دعا!"

شبی از شبها بین من و سامان بازم دلخوری پیش اومده بود،سامان از خونه رفت بیرون،منم جلوی تلویزیون گرفتم خوابیدم،یکساعتی گذشت و سامان اومد،حضورش رو کنارم حس کردم،می خندید!!دماغمو با دو انگشت گرفته بود،دستشو کنار زدم،اینبار هم دماغمو گرفته بود هم جلوی دهنمو،چشامو باز کردم و دستشو بازم پس زدم،ولی اون قهقهه میزد و کاروش تکرار میکرد،ترسیدم،انگاری حالش طبیعی نبود،بوی سیگار هم میداد،شاید حدود صد بار این کارو تکرار کرد،بلند شدم اومدم تو اتاق خواب،بازم اومد و دوباره اذیت کرد...چند تا حرف کلفت بارش کردم که دیگه بیخیال شد و مثلا خوابید،من که واقعا از رفتارش ناراحت و متعجب بودم بلند شدم یه فنجون آب روش خالی کردم و گفتم:می فهمی؟شوخی تو هم همینقد مسخره و زشت بود.(دیگه داشتم مث خودش میشدما)یهو بلند شد و هر چی کنار تخت بود رو کوبید به دیوار...

هاج و واج مونده بودم،داد زدم مگه دیوونه شدی این وقت شب،چرا همچی میکنی؟و بحث و یکی بدو همان و سیلی های بی رحمانه سامان هم همان،میزد!با خشم و جدیت خیلی زیاد،پرتم کرد رو تخت و کشیده پشت کشیده بود که روی منو مورد لطف قرار میداد،من پوست سفید و حساسی دارم،با کوچیکترین ضربه سرخ و بعدش کبود میشم،خودشم خوب میدونست فردا به وضوح جای این سیلی ها خودشو نشون میده چون بعد از حدود نیم ساعت پا شد رفت تو آشپزخونه،مث بید میلرزیدم فک میکردم رفته چاقویی چیزی بیاره که دیدم نه،یه عالمه یخ-از اون ریزهاش-آورد و گذاشت روی صورت و بدنم،من جیغ میزدم و پشت سر هم می گفتم سامان ازت متنفرم!اونم با خیال راحت کارشو تموم کرد و بعدش محکم بغلم کرد،خورد و خمیر شده بودم و از گرمای تن سامان احساس تهوع داشتم،اون یقینا روانی بود شایدم موادی چیزی مصرف کرده بود...پشت پنجره ایستاده بودم،خون گریه میکردم و از خدا میخواستم یه جوری به مادرم الهام کنه داره بهم چی میگذره...

اون شب لعنتی که صب شد و سامان سرکار رفت دست به کار شدم،کارهامو انجام دادم و تا بعد از ظهر تصمیم خودمو گرفتم،سامان زود برگشت،منو که حاضر و آماده دید بهش گفتم منو برسون،بدون گفتن کلمه ای مث آدم کوکی منو رسوند..از ماشین که پیاده شدم و چند قدم رفته بودم بوق زد،برنگشتم و سوار ماشین دیگه ای شدم...

به خونه ی پدر برمی گشتم...پر از شرم و تردید شده بودم،خدایا!بگم یا نگم،قیافه م هوار میزد چه غم بزرگی تو دلم دارم...مادر از حال سامان پرسید و من با لکنت و من و من بهش گفتم دعوامون شده...خیلی ناراحت شد،چیزی گفت که برق از سرم پرید!گفت دیشب خواب دیدم دو نفر دارن کتکت میزنن،یکیشون با لگد به سینه ت می زد...اشک از چشام فوران کرد...زیر لب گفتم:اتفاقا همینجورم بود...

مادر با ناباوری گفت:تو رو زده؟سامان؟و ماجرا رو براش تعریف کردم...

تو خونه محشری به پا شد،داداشم دستمو گرفته بود و قسمم میداد که باید همین الان بریم پزشک قانونی...پدر میگفت باید همه چی تموم بشه و من وحشت زده بغض میکردم...

تازه فهمیده بودم که اونا خودشون متوجه عمق فاجعه زندگی من بوده ن و تا حالا چیزی نمی گفتن...

جلوی بابا رو نمیشد گرفت،روز بعد به محل کار پدر سامان رفت،اونو به گوشه خلوتی کشونده بود و اونچه که لایقشونبود و این مدت یکسال بابا تو دلش بخاطرمن نگه داشته بود رو بهش گفت...آخر سر هم تاکید کرد اگه سامان عذرخواهی نکنه و متعهد نشه که کارای غیرانسانیش رو تکرار نمیکنه،جدایی حتمی خواهد بود.

کو گوش شنوا؟کو انسان با انصاف؟کو شرافت مردونه؟کو عقلانیت...؟

از همون روز سامان مدادم اس ام اس میزد و حال منو بدتر...توهین و فحش...بی حرمتی...حتی دوروز بعد به خونه زنگ زد و اونچه که لیاقت خودش بود به مادرم گفت!!

فردا عصرش هم به من زنگ زد و گفت قفل خونه رو عوض کرده و اونجا دیگه جای من نیست!!

خونه ی خودم دیگه خونه من نبود...با قاطعیت به بابا گفتم همین الان باید بریم ببینم واقعا وقاحتش در این حد هست یا بازم خالی بسته...مادر هم حاضر شد و رفتیم دیدیم بعله،قفل عوض شده...مادر گفت ولش کن برگردیم،اما من نمی خواستم ببازم،من باید خوردشون میکردم،به بابا گفتم باید بریم پیش پلیس...اما نه،بذار اول بریم درخونه باباش ببینیم قضیه واقعا چیه...

رفتیم،پدر سامان گردنشو بالا داده بود و میگفت خونه پسر خودمه و خودمم قفلشو عوض کردم،بابا گفت این کار معنی نداره،اون خونه دختر من هم هست،شما حق همچین کاری ندارین،خوبه الان من برم پیش پلیس شکایت کنم؟؟با وقاحت گفت:خب برید،منم میام...

صورت بابا از عصبانیت کبود شده بود،به پلیس زنگ زد،دو تا مامور اومدن و سامان رو مجبور کردن درو باز کنه...همه اومدن تو خونه،پدر و مادر سامان،خودش و ما...سامان فحاشی میکرد و پدرش اینبار با کله کج حرف نمی زد،مادرش حق به جانب تقصیرها رو گردن مادر من!!مینداخت و ابدا قبول نمیکرد پسرش مشکل داره،تو دل من هم فقط این بود که فرداهایی که خواهد آمد حکم عدم تمکین شامل حال من نشه...

جز مادر و پدر کسی نمیدونست برنامه من چیه،اون شب با بددهنی سامان گذشت،پدر و مادر رفتن و من موندم!

مادر سامان بعد از رفتن پدر و مادرم با چشای دریده بهم حالی!!!کرد که 1-من بعد حق ندارم هر وقت دلم خواست به خونه پدرم برم2-چنانچه تموم حقوقمو مرتب و به وقت به سامان تحویل ندم حق رفتن به سرکار رو ندارم!!3-نباید خونواده م در جریان هیچ موردی از زندگی ما قرار بگیرن.

سامان هم شروطش رو گفت که از فردا حق استفاده از موبایل و تماس با خونواده مو ندارم و کلا نباید به خونه بابا برم.

تو دلم قاه قاه به همشون می خندیدم...رسما و محترمانه پدر مادر سامان رو از خونه بیرون کردم و رفتم تو اتاق...

سامان بعد از بدرقه اونا برگشت،یکی دو تا سیلی به من زد که منم با اجازه همه تون دو تا سیلی خوشگل مهمونش کردم...

اما اینکه روحم و شخصیتم به چه اندازه منهدم شده بود را فقط خداداند!

اون شب،سامان منو مجبور به انجام اون کار هم کرد...الان که دارم اینا رو می نویسم قلبم تیر می کشه،من ضجه میزدم و از ته دل اشک می ریختم و سامان مشغول کار خودش بود...اون شب،اون شب لعنتی...فقط خدایا شکر که به سر رسید...

پ ن:خیلی شرمنده م که خاطراتم تلخه!و شرمنده ترم از تحمل اونهمه تحقیر

عید همگی مبارک باشه...شاد باشید و شادی آفرین!

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 توسط ویولت |

پست بیست و سه

پدر بزرگ رفت...پدر بزرگ شاعر مسلک و مهربانم...با دلی لبریز از آرامش و سیمایی روشن...از همه حلالیت خواست و جمعه شب  کبوتر وار پرکشید.

***

بیشتر شبا با سری پر از چرا به خواب می رفتم،همیشه هم یک ساعت بعد از خوابیدن سامان!اون همیشه زود می خوابید،همنوز مشکل من به طور کامل حل نشده بود و سامان هم طبعا کج خلق و عصبی بود،جدیدا می گفت من مطمئنم زن داداشت!!بهت گفته زیر بار س.کص نرو و اینجوری اذیتش کن!!!!!مغز خر خورده بود این سامان،هر چی می گفتم دیوونه من عاشقتم،دکتر گفته اوایلش سخته و نیاز به گذر زمان داره،در ضمن آخه اون چرا باید همچین حرفی بزنه و من گوش کنم اما...فایده نداشت.خیلی بدبین بود و قصه هایی که خودش برای خودش می ساخت رو باور می کرد.

یه شب دوباره دعوامون شد،اینبار من بشدت عصبانی شدم بخدا عاصی شده بودم،کم آورده بودم،اون هیچ حرمتی برای من و خونواده م قایل نمی شد همش توهین می کرد،منم نمی تونستم ساکت بمونم و جوابشو می دادم،تو همین کش و قوس کاسه صبرم لبریز شد،برای ترسوندنش گفتم که همین الان می رم خونه ی بابام،حتی لباسامو پوشیدم اما سامان درو قفل کرد و فوری به پدر مادر مادرش زنگ زد بیان،منگ مونده بودم،نمی دونستم میخواد چیکار کنه.چن دقیقه بعد اونا اومدن و با تعجب جویای ماجرا شدن.

براتون باور کردنی نیست که سامان تموم حرفایی که جواب من به حرفاش بود رو ضرب در چهار و به توان صد کرد و تحویل پدر مادرش داد،از غصه داشتم می ترکیدم...گریه کردم!پاک بی پناه و بی کس شده بودم.

پدر مادر سامان می دونستن که من بیخود و بی جهت حرفی نمی زنم،برای همین ازم پشتیبانی کردن و من فرصت پیدا کردم دلیل ناراحتیامو بگم،گفتم همش قهر میکنه و توهین...و اونها هم نصیحتش کردن.

سامان مثل آتشفشان عصبانی بود،با داد و هوار زدن سر پدر مادرش می گفت شماها باید از من پشتیبانی کنید نه این!!-خودتون ببینید دیگه چقد این انسان کودک و میزان درکش پایین بود!-در یک آن بلند شد و سوئیچ ماشینشو برداشت،دم در داد زد می رم که خودمو از شر همه تون خلاص کنم!!!و رفت.

پدرش گفت برو به جهنم.همه ساکت موندیم.آثار نگرانی تو چهره مادرش کاملا مشخص بود،یهو هر دو با هم رو به پدر سامان گفتیم برو دنبالش...جواب داد گور پدرش که من باشم.بذار بره...

اما سامان ممکن بود همچین کاری هم بکنه.ازش بعید نبود.نیم ساعت بعد همه در به در دنبالش می گشتیم.مادرش شیون می کرد،پدرش فحش می داد و من در حالت نیمه بیهوش گریه می کردم،هر چی شماره شو میگرفتم جواب نمی داد.اومدیم تو خیابون...همه جا رو گشتیم.دیگه داشتیم به دوستا و فامیلا زنگ می زدیم که گوشی رو برداشت...اونقد من بدبخت پشت تلفن ضجه زدم و جیغ زدم که حاضر شد دو دقیقه حرف بزنه.بهش گفتم من می رم فقط برگرد نذار مادرت فک کنه من باعث مرگت شدم...گفت بر نمی گردم!

داشتم دیوونه میشدم.تو حیاط خونه سامان اینا من با صدای بلند گریه می کردم که خواهر کوچیک سامان با خوشحالی گفت که ماشینش دم دره!

اومد تو...تا یک ساعت بعد سامان در حال سخنرانی و محکوم کردن من بود...اینبار کسی چیز خاصی نگفت.بقیه سعی داشتن قضیه ماست مالی بشه...با التماس و قربون صدقه های مادر سامان قرار شد هر دو آروم باشیم و برگشتیم خونه.

اون شب تا نیمه های شب من اشک می ریختم و سامان با حرفای حق به جانب منو اذیت می کرد.

دلم ازش خون بود.اون مشکل داشت.من هم شاید اساسا دیوانه بودم که اینهمه حقارت رو تحمل می کردم.

فردای اون روز پنجشنبه بود...از سامان خواستم منو ببره ترمینال که برم خونه بابام...منو برد،بی هیچ حرفی!

خونه بابا...آه که چقدر این خونه آرامش داشت و همه ی غصه ها رو از یادم می برد.خیلی عادی به همه گفتم سامان آخر هفته هم شیفته و شاید فردا بیاد.کسی از قضیه بو نبرد.

فردا عصر به سامان زنگ زدم که بیاد دنبالم...اومد و خیلی هم خوشحال بود.آخه فک می کرد من به نیت قهر اومدم و حالا که میدید اینطور نبوده کلی ذوق کرده بود.

گفتش آماده شو اول بریم چرخی بیرون بزنیم.یک ساعت بعد روبروی هم توی کافی شاپ نشسته بودیم و سامان با قاشق خودش بستنی دهن من میذاشت...خودش می دونست چقد ازش دلگیرم.گویا پشیمون هم شده بود.کمی بعد هم برگشتیم خونه و سامان بعد از شام و یه خداحافظی گرم از همه منو برگردوند خونه...

مهربون شده بود...دستمو گذاشته بود روی پاش و رانندگی می کرد...دستمو بوسید که اینبار اشکام سرازیر شد.ضربه سختی به قلبم زده بود و خودشم می دونست...دیگران رو وارد حریم خصوصیمون کرده بود و منو تا حد مرگ خجالت زده کرده بود و می فهمید گویا.برای همین بود که اشکامو می بوسید و لبهاشو چن دقیقه یکبار  رو لبام میذاشت.

رسیدیم دم خونه مون.پیاده که شدیم دستمو گرفت و با هم رفتیم بالا.درو که بستم محکم بغلم کرد.یعنی که ببخشید.

بخشیدمش...بخدا به همین سادگی.

اون شب اونقد سرمو به سینه گرفت و عاشقانه عشقبازی کرد که همه ی وجودم حرارت و محبت شده بود."انسان بنده ی محبته"شاید اگه سامان همیشه اینطور بود همه چی درست می شد...

نیمه های همون  شب هم مشکل رفع شد...اونقدر می خواستمش و بهش کشش داشتم که تسلیمش شدم...شدم همونی که سامان می خواست...من از مزر دخترانه گی عبور کردم.برای همیشه زن شدم.

از فردا سامان تا مدتی بیشتر محبت می کرد...من هم خیلی بهش میرسیدم...و کاش اوضاع همون جور می موند...

 پ ن:پراکنده گویی ها و احیانا غلط های دستوری و املایی رو بخاطر حال غمگین این روزهام ببخشید.

سامان و پدر مادرش اومده بودن ختم پدربزرگ...مادرش خودشو انداخته بود تو بغلم و کلی گریه کرد...اما من عین یک تخته سنگ سرد و بی احساس بودم...دیگه بی فایده س!

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388 توسط ویولت |

پست بیست و دوم

واقعیتش این بود که من چندان با آرامش زندگی نمی کردم،ما نمی تونستیم مث همه ی زن و شوهرا با هم بحث و گفتگو کنیم یا با هم راحت شوخی و بگو بخند داشته باشیم.سامان از هر حرف و شوخی ناراحت می شد و هر گونه تعریف و مثال زدن دیگران رو به رخ کشیدن می دونست.نمی دونم چه دلیلی داشت که اون بی نهایت بدبین بود و هر حرفی رو به بدترین شکلش تعبیر می کرد و بعدش هم قهر بود،اونم قهر های طولانی...

یکی دو روز بود سامان با من قهر بود،سر موضوع بی اهمیتی که از فرط مسخرگیش اصلا یادم نیست،من تو شرایط نرمالی نبودم،دوری از خونواده و محیط جدید خیلی اذیتم می کرد،خونه هم تلفن نداشت و من با اون خط ایرانسل زیاد نمی تونستم تماس بگیرم-خط همراه اول هر دوتامون بخاطر بدهی قطع بود!!و سامان اصلا نیازی نمی دید لااقل مال منو وصل کنه-شب که کنارش رو تخت می خوابیدم بدون هیچ عکس العملی روشو اونور می کرد و با حفظ فاصله یواش یواش خوابش می برد.این خیلی دردناک بود برام که اون حتی تو این شرایط هم حاضر به تموم کردن قهرش نبود.تجربه ی بارها و بارها قهر کردنش هم بهم ثابت کرده بود منت کشی های من بی اثره و اون آشتی ناپذیر.

اون شب تاپ و دامن مشکی کوتاهی پوشیده بودم و غم از سر و روم می بارید،وقتی رفتیم رو تخت بازم همون کار رو تکرار کرد....چن دقیقه ای که گذشت و من نا امیدانه از جام بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه یه لیوان آب خوردم.از پشت پنجره چشمم به تارکی شهر و چراغهای روشنش افتاد و سیل اشکام جاری شد...سامان ذره ای به فکر تنهایی و غم و غصه ی من نبود!همونجور که چند دقیقه ای روی صندلی نشسته بودم و گریه می کردم یهو حس کردم اومده کنارم وایساده،سرمو برگردوندم،دستمو گرفت و با لحن مسخره ای گفت:چیه؟چته؟چرا گریه می کنی...من فقط گریه می کردم،دستمو کشید و منو برد تو اتاق خواب،روی تخت دراز کشیدم،دوس داشتم باهام حرف بزنه و بگه سر چی اینجور منو اذیت میکنه اما انگار نه انگار....برای همین گریه م شدیدتر شد،اونم شرو به حرف زدن کرد،بهش گفتم از قهرهای بچه گانه و مسخره ش دلم خونه،بهش گفتم اینجا من فقط اونو دارم و خیلی احساس غربت می کنم.اما...اما...اون یکریز حرف می زد و منو مقصر می دونست،میگفت من بداخلاق و پرروام و ازش حساب نمی برم،میگفت هیچ کاری برای زندگیمون نکردم و...حرفاش اونقد ظالمانه بود که نتونستم ساکت بمونم،بحثمون بالا گرفت و من گریه کنان حرف می زدم و اون توهین می کرد،برای بار اول داشت به خونواده من بد و بیراه می گفت و طبعا من تحملشو نداشتم،منم تو اون حال وحشتناک جوابشو دادم و گفتم خونواده من هیچ نقطه ضعف خاصی ندارن که من اجازه بدم اون بهشون توهین کنه و بهتره اگه خیلی آدم حساس و نکته سنجیه به فکر اصلاح رفتار خونواده خودش باشه،یهو سامان خودشو بسرعت به من رسوند و با دستش محکم زد روی پام،اصلا باورم نمی شد!!

جای چهار انگشتش سرخ و دردناک روی پای من بود،با همه وجودم گریه می کردم،کمی بعد انگار پشیمون شد،اومد بغلم کرد و سعی کرد آرومم کنه،جای سیلیش روی پام درد داشت اما کاری تر از اون زخمی بود که روی قلبم نشونده بود و غرورم که بدتر از همیشه شکسته بود.همونطور که منو تو بغلش فشار میداد و حرف میزد خوابم برد و من دعا میکردم خواب وحشتناکم فردا صبح تموم بشه،که این دست بلند کردن سامان روی من یه کابوس باشه و دیگه تکرار نشه...

فردا اومد و فرداهای دیگه...نه خدای من،یه چیزی تو زندگی من اشکال جدی داشت،سامان انگار زیاد به من وابسته نبود،همش سرکار بود،از شیش صبح تا گاهی نه یا ده شب،و گاهی اوقات هم بیشتر،از حقوق گرفتناش هم خبر خاصی نمی داد،همش از من پول می خواست یه بار میگفت دیر حقوق میدن،یه دفه میگفت چک پول دارم و خورد کردنش سخته!!!و از این حرفا...

مادر سامان هم این بین هر روز میومد خونه ما و میگفت باید سریعا کار ساخت خونه شروع بشه،چون مصالحی که اونجا خالی کردین برای اهل محل مزاحمت ایجاد کرده،سامان و من پول خاصی نداشتیم که صرف این کار کنیم،اما مادر سامان همش اصرار می کرد،جدیدا همش از من می پرسید کی حقوق می گیرم و اینکه چقد تو بانک پس انداز دارم!!!

از این حرفش اونقد ناراحت می شدم که دوس داشتم بمیرم،آخه مگه اون نمی دونست و شاهد نبود که سامان تموم پولای منو گرفته بود و باهاش مصالح ساختمون خریده بود،نکنه این زن فک می کرد من میلیاردرم؟چرا از من همچین انتظاری داشت؟؟؟تازه قرار هم بود خونه رو به اسم پدر یا مادر سامان بسازن.خدایا اینا دیگه کی بودن.آخه این بشر چقد میتونه طلبکار و بی انصاف باشه؟؟؟

پ ن:از گل روی همه تون شرمنده که این روزا مشغله م زیاده و امکان سرزدن به وبلاگاتون خیلی کم.انشالا در اولین فرصت جبران میکنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط ویولت |

پست بیست و یکم

سلام به روی ماه همه ی دوستای گلم.

ببخشید که تاخیرم خیلی طولانی شد...بالاخره امام رضا منو طلبید و تونستم چن روزیرو در کنار اون مکان آرامش بخش نفس بکشم.جای همه تون خالی.

 

***

من داشتم تصمیم درستی می گرفتم هر چند ته قلبم هنوز ذره ای عشق مونده بود...این برام خیلی جای تعجب بود که چطور هنوز کاملا ازش متنفر نیستم،مواضع من که به خونواده سامان منتقل شد مثل مور و ملخ ریختن تو خونه مون،یه بار خواهش می کردن یه بار دلیل میاوردن قول پشت قول،حرف پشت حرف،خونواده من و بخصوص  مادرم خیلی برای طلاق جدی بودن اما اونا به طرز احمقانه ای همه چیو به شوخی می گرفتن.هنوز کسی خارج از خوانواده ها از این موضوع باخبر نبود و من داشتم داغون می شدم.

سامان پشت سر خانواده ش قایم شده بود و حتی جرات نداشت بیاد خونه ما...آخر سر هم یه روز جمعه اومد خونه مون و خیلی با جسارت گفت من هیچ احتیاجی به پول تو ندارم و حق نداری یه قرونشم تو خونه من خرج کنی،من مردم دندم نرم کار می کنم،پدرش و عموش هم تصدیق کردن و با اشک و ناله و خواهش خواستن که تو نظرمون تجدید نظر کنیم.

دوراهی سختی بود،ای کاش و هزار ای کاش که اشکها و التماسهاشون رو ندیده می گرفتم و می دونستم همش فیلمه،اما باورم شد،بازم اشتباه بزرگتری کردم و قبول کردم عروسی کنیم.

و عروسی کردیم!!!!باوجود گدابازی و بی شخصیتی محض سامان و مادرش،باز هم کلی کدورت پیش اومد و من درست روز عروسی با اشکی گوشه چشمم و داغی روی دلم رفتم آتلیه عکس گرفتم،خانوم عکاس از دستمون کفری شده بود،هر دو عبوس و بدخلق،و من ناامید و غمگین...

هیچوقت نگاه پر از دلسوزی یکی از خانومهای فامیلشون یادم نمیره،که آخر مراسم جلوی مادرم گریه ش گرفته بود...که می گفت خدا خودش نگهدار دختر یکی یه دونه ت باشه...اون به خوبی عمق فاجعه رو فهمیده بود،خود من هم می دونستم،اما به خودم امیدهای واهی می دادم و زورکی لبخند می زدم.

 

اون شب،شب عروسی ما بود...من با وضو،با خوندن آیه آیه های کتاب خدا،میون روشنی آب و آیینه،بین اشکهایی که می ریختم و از خدا خوشبختی می خواستم عروس شدم،عوض شدم،به مرز زن بودن رسیدم و به خواب رفتم.صبح که روشنی شو رو تخت مشترک ما ریخت صدای شیون و زاری تموم کوچه رو پر کرد،با نهایت ناباوری فهمیدم همسایه ی بغلیمون که خواهر یکی از دوستان نزدیکمم بود شوهرش رو از دست داده،شوهرش به قتل رسیده بود...پسر بسیار جوون و خوش تیپی بود که سر یه طلب که از یه مرد شرور داشت جونش رو از دست داده بود،این هم از صبح اولین روز زندگی مشترکم!!

پا شدیم رفتیم خونه پدر سامان،کمی اونجا موندیم و بار سفر رو بستیم...مثلا ماه عسل،دو روز و نیم سنندج بودیم...و برگشتیم.

سامان بی صبر بود،من هنوز نتونسته بودم نیاز اون رو کاملا برآورده کنم،چه جور بگم،بسیار مشکل بود که به اون سرعت همه چی انجام بشه،اما اون بی طاقتی می کرد و گاهی هم قهر!!

با اون حال ویولت صبح هر روز با صدای کلاغی که به پنجره ی خونه نوک میزد از خواب بیدار می شد،به شوهرش صبحونه می داد...کارای خونه شو انجام می داد و سر کار می رفت،هر روز یه غذای جدید رو با عشق و سلیقه می پخت و جلوی شوهرش می ذاشت،اونم راضی بود...

مادر سامان روزی چند بار به خونه ما سر می زد و پدرش هم روزی سه چهار بار تماس می گرفت،نمی فهمیدم اونا نگران چی هستن،برامم چندان مهم نبود.

یکی از روزهای گرم اوایل خرداد بود،تو محل کار سردرد بدی گرفته بودم،برای همین تا رسیدم خونه دو سه تا مسکن خوردم و عین جنازه افتادم روی تخت...نفهمیدم چند ساعت خوابیدم اما وقتی چشممو وا کردم دیدم مادر سامان بالای سرمه!!!خدایا من که درو قفل کردم اینا کی و چه جور اومدن؟؟؟

وحشت کرده بودم،مادرسامان با خنده گفت هر چی در زدیم باز نکردی،کلید داشتم خودم درو وا کردم!!!!

بله!شوهر با درایت من یکی از کلیدهای خونه رو به مادرش داده بود تا حس کنجکاوی و نگرونیش زیاد معطل نشه!

اصلا لازم ندیدم به روی خودم بیارم،اما وقتی یه روز دیگه عین این اتفاق افتاد و مادر سامان با خشم به من گفت چرا قفل خونه رو عوض کردی-قفل خونه عوض نشده بود،بلکه چون کلید تو قفل بود از اونور باز نمی شد-طاقت نیاوردم و به سامان اعتراض کردم چرا کلیدو به اونا داده،اونم کلی بهش برخورد که بده مادرم میاد برات ظرف می شوره؟؟؟(یکبار که من خونه نبودم یه قابلمه رو برام شسته بود)

براتون باور کردنی نیست که به هیچ عنوان نمی شد این آدم و مادرشو از رو برد،برای هر حرف منطقی سفسطه ای داشتن و هر وقتم کم میاوردن قهر می کردن،ترجیح میدادم سر به سرشون نذارم،من محتاج آرامش بودم.

بعد ظهر پنج شنبه بود...سامان باید عصرمی رفت سر کار ،مامانم زنگ زد که این آخر هفته ای بیاین اینجا که یکی از دوستاتم گفته میخوام ببینمش،می دونستم که سامان نمی تونه بیاد،حتی نمی تونست منو تا ترمینال بیاره،برای همین خودم آماده شدم که تنها بیام،در همین حال مادر سامان سر رسید،براش چایی ریختم و گفتم که باید برم،یه حالتی به خودش گرفت که ترسیدم اما چیزی نگفت،گفت آماده شو خودم تا ترمینال باهات میاد...منو سوار کرد و خودش رفت...

بعد از نیم ساعت رسیدم...مادرازم استقبال کرد...حسابی از حال و احوالم پرسید،من همتی قوی داشتم برای خوشبختی برای همین بهش اطمینان دادم کاملا خوشبختم.و مادر خوشحال بود.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط ویولت |

پست بیستم

یا اینکه برگردی پیش خودمون!"سامان"این کارخونه بدون تو حسابی می لنگه،کیفیت کار خیلی اومده پایین،مدیر عامل دربه در دنبال یه کارشناس کار بلد مث تو میگرده،الان موقعیت خوبیه که دوباره برگردی،اینا تازه قدرتو فهمیدن برگرد!

این ابلیس که اینجوری داشت سامان خوش خیال رو فریب میداد احمد بود!همون کسی که تازگیا دخترک معصومی رو عقد کرده بود و با یه زن شوهر دار هم رابطه داشت،کسی که چشماش هوار میزد بنگیه،کسی که قبله و معبود سامان شده بود(نمی دونم از چه موقع)،کسی که فقط یکبار دیدمش و دیگه هرگز نمی خوام ببینمش...

شبی که سامان موضوع برگشتنش رو به کارخونه،و زندگی ما تو شهر سامان اینا رو مطرح کرد بدون شک از بدترین شبای زندگیم بود،اینکه چه مدت اشک ریختم رو فقط خدا میدونه چون سامان بعد از گفتن موضوع راحت گرفت خوابید!!!

اون نباید اینکارو با من میکرد،من اونهمه کم و کسری و اهمال رو تحمل کرده بودم فقط به این امید که سامان دیگه اینو ازم نخواد و حالا داشت اینکارم میکرد،خیلی بهش التماس کردم خیلی...اما نظرش برنگشت.

دلم به یکباره داشت از عشق سامان خالی میشد،از درون احساس تهی بودن میکردم،نه بخاطر اینکه از خونوادم دور میشدم،نه،بخاطر اینکه سامان زیر قولش زده بود،بخاطر اینکه می دیدم چقدر دمدمی مزاج و ناپایداره،چون داشتم به یقین می رسیدم که تکیه گاه امنی نیست،اون روز از سرکار که برگشتم چشمای سرخ مادر رو که دیدم دلم میخواست بمیرم،مادر اومد استقبالم با لبخند تلخی گفت"ویولت ناراحت نباش...راهی نیست که،ارزش نداره بخاطر این موضوع زندگیتو بهم بریزی،سامان خودش خیلی ناراحته،باهاش حرف زدم،میگه مجبورم برگردم چون مطمئن نیست حقوق کارخونه ی جدید ماه به ماه بهش پرداخت بشه،کارگرای کارخونه چند وقته حقوق نگرفتن و..."!

اومدم تو اتاق...سامان اونجا دراز کشیده بود،چشماش خسته و سرخ بودن،با وجودی که از کارش بشدت ناراحت بودم اما وقتی نگاهم کرد هنوز ته قلبم امید کوچیکی بود که همه چیز درست میشه...

کمی بعد پدر مادر سامان هم اومدن خونه ی ما...خود سامان روش نمیشد بره قرارداد خونه رو فسخ کنه،به اونا گفته بود بیان!!!

یه بشقاب میوه برداشتم و برای سامان که هنوز از جاش بلند نشده بود بردم...مظلوم شده بود،مثل بچه ای که شیشه ی همسایه رو شکسته،گریه کرده و سرزنش شنیده...برام توضیح می داد که مجبوره کارشو ول کنه کاری که پدر با زحمت و رو انداختن براش دست و پا کرده بود...من گریه می کردم...

قرارداد فسخ شد...سامان دوباره به کار قبلش برگشت و کلی خوشحال بود که بهش قول دستمزد بیشتر دادن و کار سبک تر،یه آپارتمان تمیز هم اجاره کرده بود،باز هم گذشتم،توی همون هفته جهیزیه رو بردیم خونه جدید...

اینبار خونواده سامان خونه رو آماده کردن،خونه خالی بود،فقط یکی از اتاقهای خواب رو موکت کرده بودن،پدر سامان دم به دقیقه از گرونی موکت ناله میکرد!!!اتاق دیگه خالی بود!!!من قبلا گفته بودم که دو تا فرش بیشتر نمیارم چون خوانواده سامان هم چیز خاصی بهش ندادن،البته یه قابلمه آلومینیومی کهنه روی اوپن گذاشته بودن و یه سینی که ده دوازده تا گیره ی کهنه لباس توش بود!!

یه پارچ و شیش تا لیوان هم بود!!!

جهیزیه رو چیدیم،خونه اما گاز شهری نداشت،باید دو تا کپسول گاز میگرفتیم،مادر سامان رو کرد به مادرم و گفت شما یه کپسول به دخترتون نمی دید؟؟؟؟

مادر داشت سکته میکرد،برای اولین بار به خودم شجاعت دادم و گفتم عمه خانوم!پول دو تا کپسول درست میشه اندازه ی قیمت این میز عسلی لطف کنید خودتون تهیه کنید!

احساس حقارت می کردم،خانواده سامان همیشه طوری برخورد می کردن که انگار همه چی موقتیه و اگه هزینه ای کنن هدر میره!جالب اینجا بود که طوری از خودشون تعریف میکردن که انگار پسرخاله ی حاتم طایی اند.

دو سه روزی بیشتر به عروسیمون که در واقع فقط یه جشن حنابندان بود نمونده بود...قرار نبود ماه عسل هم بریم،سامان چن روز قبل سرش حسابی با من دعوا کرده بود،یادمه قبل از عقد سامان قول سفر سوریه رو داده بود،حالا حتی مشهدم منتفی بود...

خیلی بی ذوق شده بودم،خیلی بی رمق و پر از خشم،سرشب یه پیام به سامان دادم که چرا مرخصی نمیگیره برای مقدمات جشن و بعدش،که جواب داد مرخصی ندارم،تازه بعد از جشن هم باید بیام سرکار،بعد  از ساعت یازده شب!!!!گوشی رو کوبیدم زمین و های های زدم زیر گریه،دیگه این برام مافوق طاقت بود،سامان همه چی رو به مسخره گرفته بود،مادر سراسیمه رسید و منم براش تعریف کردم،اونم به سامان زنگ زد.سامان با وقاحت منو به هوچیگری متهم کرد و دری وری بافتن،ناچارا مادر به پدر سامان زنگ زد...براش گفت آقای محترم!ما هیچ انتظار و سختگیری نکردیم،با همه چیز شما ساختیم،دختر یکی یه دونمو از خودم دور کردم که پسر شما سختی نکشه اینه جواب ما که آقا پسرتون میخواد شب عروسیش بره سرکار؟؟؟

پدر سامان مثل همیشه با نهایت پررویی گفت من نمی دونم چی شده اما شک ندارم شما بخاطر اون چن تا خرت و پرت که جهیزیه دادین ناراختین!!!!حق هم دارین،بالاخره به آدم زور داره...

مادر مثل آتشفشان پر از خشم بود و من برای اولین بار بعد از سالها جلوی خونواده داشتم اشک می ریختم.

با چشمهایی که مثل کاسه خون بود به مادر گفتم بهشون بگه قضیه بالکل منتفیه.من این ازدواجو به هم می زنم.مادر تماس گرفت و پیغام من رو که کاملا جدی بود رسوند...

 

پ ن:1-باور کنید خیلی دوس داشتم زودی آپ کنم اما بعد از سالها سرمایی خوردم که مپرس!فک کنم از کاهش شدید وزنم باشه.

2-دوس دارم دو تا وبلاگ خوب رو بهتون معرفی کنم:

وبلاگ مرمر عزیز: http://ghe3.persianblog.ir/

و شیرین خانوم گل: http://shirin21.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 توسط ویولت |

پست نوزدهم

بعد از پنج شیش ماه حالا دیگه برام محرز شده بود هدف اصلی سامان و خونواده ش از ازدواج ما کاسبی بوده و بس!سربازی سامان داشت تموم میشد و کم کم باید به فکر تهیه ی جهاز می بودیم،دل من پر تلاطم بود اما،حسی قوی به من می گفت آینده ی سختی جلو رومه،همش سرگرم دعا بودم...ختم قران...نماز و...

خودم خوب میدونستم وقتی صحبتای طولانیم باسامان،نصیحت و حتی التماسها کارگر نمیفته یا باید منتظر معجزه باشم یا جدایی...و این نقطه چقدر تلخه!

سامان میگفت چطوره پول جهازتو بدی خرج ساخت خونه کنم،و من دیگه تحمل نمی کردم،دیگه لبخند نمی زدم و براش توضیح نمی دادم،فقط می گفتم وقاحت رو داری به نهایت می رسونی،و اون عین خیالش نبود که چطور داره مدام خودشو کوچیک می کنه.

سربازی سامان تموم شد،بدون هیچ سوری،بی هیچ جشنی،حتی یه قربونی هم ندادن که مثلا پسر بزرگشون به سلامت ترخیص شده.اصلا از این رسمها نداشتن،و این خیلی عجیب بود.

به سامان یادآور می شدم که قول داده شهر ما زندگی کنیم،اونم هول پیدا کردن کار بود.یکی از فامیلهای دور ما رئیس یه سازمان معتبر بود،خیلی هم دست به خیر و نازنین،چند باری بابام باهاش حرف زد و اون قرار گذاشت سامان بره پیشش و درخواست بده.سامان می گفت باید با بابام برم!!!استرس داشت،هر جا می خواست بره باید پدر یا مادرش باش می رفتن وگرنه نمی تونست،این بود که بهتر دیدم خودم باهاش برم،باطرز برخوردی که پدرش داشت می ترسیدم جلوی مهندس رفتاری کنه که آبروریزی بشه.

صبح اون روز خودم براش درخواست نوشتم و با هم بردیم.

مهندس رو چند سالی بود ندیده بودم،برای همین خودم و سامان رو معرفی کردم،مهندس از رشته ی تحصیلی سامان سئوال کرد و همونجا به مدیر کارخونه زنگ زد،جملاتش هیچوقت فراموشم نمیشه که گفت:آقای اصغری یه مهندس خوشتیپ قد بلند و کاردرست سراغ دارم،جرات می کنی استخدامش نکنی؟"

جرات نکرد و استخدامش کرد.سامان مدیر فنی کارخونه شد،به همین سادگی،صبح زود می رفت سرکار و عصر بر میگشت،دیگه شب زنده داری و شیفت شب هم نداشت و خیال همه راحتتر بود.خونه ما زندگی می کرد اما جفتمون سخت دنبال خونه بودیم،آخرشم یه آپارتمان نقلی تمیز با قیمت مناسب پیدا کردیم،امکانات بدی نداشت،روز قرارداد اجاره بازم سامان پدر مادرشو آورد،صاحبخونه بقدری با شخصیت و متین بود که اندازه نداشت،خوب میدونستم داره خونه رو زیر قیمت اجاره میده،موقع قرارداد صاحبخونه خیلی بی منظور از سامان پرسید اون ماشین بیرون مال شماس؟مادر سامان فوری جواب داد نه بخدا آقا پسر من ماشینش کجا بود بیچاره!!!

توجه کنید منش این آدم رو؟؟؟بخاطر اینکه طرف پول پیش ناچیز خونه رو کمتر بگیره اینجور همه مونو حقیر می کرد!

بغض گلومو گرفت،به سامان که نگاه کردم عین بت نشسته بود،اصلا حرف نمی زد.

خونه رو اجاره کردیم و فردای اون روز موکتها و پرده هاشو آوردیم خونه،مادرم طفلی با چه شوقی اونا رو شست...

سامان کج خلقی می کرد،نمی دونستم چرا،فک کردم شاید از اینکه خونه ماست ناراحته و دوس داره زودتر عروسی کنیم بریم...

دوست صمیمی سامان "احمد"که توی کارخونه همکار هم بودن مرتب بهش زنگ میزد و ابراز دلتنگی می کرد،میگفت بی تو کار کردن برای منم سخته،اگه برام صحبت کنی میخوام بیام کارخونه جدید همکارت بشم،یا اینکه...

و این اینکه چه بر سر من نیاورد!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط ویولت |

پست هیجدهم

سیگار کشیدن سامان برای من خیلی گرون تموم می شد.تا حالا که فقط گاهی قلیون می کشید هم من کلی ناراحت بودم و حالا...اگه بابا اینا میفهمیدن خیلی بد میشد،هیچکدوم از اعضای خونواده من اهل این چیزا نبودن و مطمئناً نسبت به این کارا حس خوبی نداشتن.وقتی سامان اینجور بی محابا سیگار کشی رو شروع کرد زنگ خطری در حال نواخته شدن بود!!

یکی دو بار برای اینکه سامان رو مجبور به ترک کنم خودمم سیگار دست گرفتم و گفتم اگه اون بکشه منم میکشم اما اون از اینکار خوشحالم شد!

هی!روزگار اعصاب خوردکنی داشتم.موعد قسط دوم حقوقم داشت نزدیکتر میشد،سامان که سراغشو میگرفت،من بهش گفتم میخوام اون پول رو بذارم بانک برای پس انداز،بهش می گفتم بعداً لازممون میشه اما اون می خندید و جدی نمی گرفت،گویا حق مسلم خودش می دونست که درباره ی حقوق من برنامه ریزی کنه!اون حتی ازم نپرسید میخوای باهاش چیکار کنی،پیشاپیش نقشه کشیده بود که پول پنجره های خونه رو باهاش پرداخت کنه!

صحبت کردن درباره مسائل مالی همیشه باعث اعصاب خوردی من می شد،چه جونی داشت سامان برای این موضوعات تحقیرآمیز!

یادمه یه بار بهش گفتم حالا که قراره همش من پول دربیارم و دودستی بذارم رو مخارج خونه،اونم خونه رو به نام من کنه،سامان با قاطعیت موافقت کرد و من،نه از اینکه چیزی به نامم کنه،بلکه از اینکه برام ارزش قائل شده بود خیلی خوشحال شدم.اما نشون به اون نشون که دو سه روز بعد اومد و گفت،ما از این رسم و رسومات نداریم که چیزی به اسم زنهامون کنیم،حتی اگه اون زن شاغل باشه و صب تا شب جون بکنه!!!کاملا مشخص بود که موضوع رو به مادر پدرش گفته و اونا مخالفت کردن.چون همون روز مادرش مستقیماً گفت از این خبرا نیست.احساس چندش آوری بهم دست داد.واقعاً داشتن وقاحت رو به حد اعلی می رسوندن.اما حد اعلاش اون نبود،چرا که وقتیحقوقمو گرفتم و ریختم به حساب بلند مدت یکساله سامان آشکارا باهام قهر کرد و همه ی خونواده من فهمیدن سر چی دلخوره،ابر چشمهای مادرم بارونی بود،می دید که قراره دخترش حتی تو دوران عقد،حتی موقعی که براش هیچ هزینه ای نشده،عین موتور چاپ پول زحمت بکشه و اختیار یه تومنشم نداشته باشه!

دیگه تحملش برام سخت بود،به مادر و بابا گفتم حالا که سامان به حرف من گوش نمیده اونا با مادر پدرش صحبت کنن بگن این رمش نیست،و اون داره با این کاراش به همه ی ما اهانت میکنه،اونام رفتن صحبت کردن،ولی چه سود!!به ظاهر اگر چه حق رو به من دادن،اما دو شب بعد که من رفتم خونه شون مادر سامان مستقیماً بهم گفت که باید پول رو از حساب بکشم و بدم دست سامان،اصلا داشت شاخ در میاورد که من چطور در مقابل این خواسته ی به حق سامان ایستادگی کردم!!

دیگه هیچی برام اهمیتی نداشت،حوصله ی بحث هم نداشتم،مهم این بود که من شوهر با شعوری نداشتم دیگه پول به چه دردم می خورد؟؟

فرداش خود سامان برای گرفتن پول رفت بانک!!متصدی اون باجه دوست صمیمی من بود،بهم زنگ زد چه خبره؟؟بهش گفتم هر کاری سامان می خواد براش انجام بدن...

روزها و هفته ها در حالی میگذشتن که بار کدورت روی دل من سنگین و سنگین تر می شد،داشتیم به عید نزدیک می شدیم،دل من پر از هول و هراس بود،خوب می دونستم ناخن خشکی و گدا منشی سامان و خونواده ش در روزهای عید به اوج خودش خواهد رسید،خوب می دونستم دیگه مادرم تحمل نخواهد کرد،و ترس و ترس...

موضوع رو تلویحاً به سامان فهموندم و اونم وانمود کرد خودش متوجه هست!

خدای من!من چه جور عروسی بودم که باید اینهمه حقارت می کشیدم؟؟

عید داشت نزدیک می شد و من عملا پولی در دست نداشتم،اگه میخواستم به برادرزاده م عیدی بدم باید چیکار می کردم؟اگه کسی میفهمید چه شرایطی دارم باید چیکار می کردم؟؟خودم شاغل،مثلا شوهرم هم شاغل،نوعروس هم بودم و آه در بساط نداشتم.

باید اعتراف کنم هیچوقت تو این وضع خفت بار گیر نیفتاده بودم.پدر مادر سامان لطف کردن و 30 هزار تومن برای من خرید کردن!!!!خود سامان هم 20 تومن بهم داد.این بود خرید عید و تموم عیدی سامان به من!!

باز هم سکوت!و جوونه زدن پیچک کینه تو دل من!

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 توسط ویولت |

پست هفدهم

روزها و ماهها پشت سر هم میگذشتند،اونجور که باید باب میل من نبودند اما احساس من تغییر چندانی نکرده بود و سامان کماکان برای من فرشته بود.وقتایی که من خونه شون بودم و اون تا ساعت دو یا سه نصف شب سرکار بود و وقتی برمیگشت،با شیطنت منو بیدار میکرد-البته بیشتر وقتا من فقط خودمو به خواب میزدم و تابلو بود چون مرتب و آرایش کرده خوابیده بودم!!-اون وقت بود که آغوشم رو برای مردی که عاشقش بودم باز میکردم ، می بوئیدم،می بوسیدم و نوازشش میکردم،اونم که خسته از کار بود کمی برام حرف میزد و با امید در کنار هم به خواب می رفتیم.یه وقتایی سامان از اول آشنایی تا اون شب رو برام مثل قصه تعریف میکرد و من حس میکردم اون منو دوست داره،شاهدش هم گرمی آغوشش بود،تندخویی هاشم داشت برام عادت می شد ولی قهرهای طولانیش نه،هیچوقت طاقت قهر رو نداشتم،با اینکه اکثر اوقات بی جهت عصبی می شد و با اینکه خود من(ویولت مغرور!!)منت کشی می کردم اما آشتی نمی کرد،اینجور مواقع به درگاه خدا دعا می کردم که خودش دل سامان رو صاف کنه و نذاره قهرمون اینقد طول بکشه.

یه روز با هم سرکار بودیم و سامان داشت با یکی از همکارامون صحبت میکرد،گوشی سامان دستم بود،یهو هوس کردم اس ام اسهایی که خودم براش فرستاده بودم و از گوشیم پاک کرده بودم رو بخونم،همینجور که داشتم پیامهای خودم و جوابای سامانو میخوندم چشمم افتاد به پیام عاشقانه ای که طبیعتاً باید برای من سند می شده بود،اما گیرنده ش کسی بود که به اسمcaseذخیره شده بود!!رنگم پرید،به سامان چند بار نگاه کردم تا متوجه حالم شد،بی مقدمه پرسیدم سامان این کیه؟نگاه خشمگینی کرد و گوشی رو از دستم گرفت.

پا شدم از اتاق اومدم بیرون،منتظر شدم بیاد توضیح بده،ولی نیومد،مدام لحن عاشقانه ی سامان رو تو اون اس ام اس تداعی می کردم و می خواستم فریاد بکشم،داشتم دق می کردم و اون نمی اومد بیرون،نیم ساعت بعد همراه یکی از همکارامون اومد بیرون،با همون نگاه عصبی،صدای همکارمون رو میشنیدم که می گفت:"اذیتش نکن.دختر خوبیه،برو ببین چشه که اینقد ناراحت اون گوشه نشسته."

چند دقیقه گذشت تا اومد.گفت چرا اینجا نشستی؟زشته.پاشو بیا تو.سریع پا شدم.اصلا نمی خواست توضیحی بده...دیگه باهاش حرف نزدم و برگشتم خونه.

چی دردسرتون بدم،چند روز گذشت و من گریه ها کردم تا اینکه گفت یه مزاحم تلفنی بیشتر نیست که حتم دارم از بچه های کارخونه س،اون اس ام اس که من براش فرستاده م در اصل برای تو بوده که اشتباهی سند شده!!چن روز قبل یه چیزی تو همون مایه ها برام فرستاده بود که حذفش کرده بودم و دقیق هم یادم نبود،با قلبی مکدر دلیلشو قبول کردم و سعی کردم فراموشش کنم.یعنی چاره ی دیگری نمی دیدم.

موعد پرداخت حقوقمون که اومد سامان زنگ زد که پول رو برام بفرست،چون میخوام برای ساخت خونه میلگرد بخرم!!خیلی غصه دار بودم،بخاطر خیلی چیزا،مهمترینش اینکه دلم نمیخواست خونه رو بسازه و دومیشم اینکه...آه!که چقد این دلیل دوم حقارت باره،خودتون می دونیدش.

صد تومن از پولو نگه داشتم و نهصد تومنشو براش حواله کردم،سامان فی الفور خریدشو کرد و تا یه هفته خیلی عاشقانه دوستم داشت!!

تو همون روزها هم سامان با یه مقدار پول که وام اداره بابا اینا و مقداری از حقوق خودش بود یه پژو آردی خرید،که البته مال عموش بود،ماشین خیلی سرحالی نبود،از اون مهمتر آردی بود،خیلی بهش گفتم نخرش اما طبق معمول گوش نداد،رفت و آمدهامون اما با وجودش راحتتر شده بود،مامانمم خودش و منو دلداری می داد که اگه واست خرج نمی کنه در عوض به فکر پس انداز و زندگیه،اینم دلیلیش،و حسابی به سامان محبت می کرد.

گاهی عصرها با هم می رفتیم پارک،تو یکی از همین پارک رفتنا بود که سامان در مقابل بهت و ناراحتی من برای بار اول سیگار کشید!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 توسط ویولت |

جواب هایی به کامنتهای خصوصی و عمومی:

هر کدوم از ما آدما به تبع شرایط اجتماعی،خونوادگی و شخصیمون یک جور و با یک مختصات خاص تربیت شدیم.بعضیا آزاد بار اومدن،بعضیا متعادل و بعضیام خیلی پاستوریزه!اینجا،جایی که من زندگی میکنم-حالا هر کجا که هست-ارزش در اینه که یک دختر هر چی پاستوریزه تر بهتر،هر چه ساده تر بهتر،هر چی کم توقعتر بهتر،هر چی خجالتی تر بهتر،هر چی حرمت نگه دار تر بهتر،هر چی بزرگتر گفت و جیک نزد که دیگه خیلی خیلی بهتر!

من شخصیتی داشتم-نمی گم فوق العاده چشم و گوش بسته-اما اونقد از زوایای جامعه خبر نداشتم که وقتی سامان بهم میگفت تو دانشگاه اونا دختر و پسرا میرفتن خونه ی همدیگه،من یه هفته میرفتم تو فکر که آخه مگه ممکنه یه همچین چیزی!!!وقتی بهم میگفت چندین و چندتا دوست دختر داشته و آوردتشون همینجایی که الان اومدیم گردش یا جای دیگه،من شاخ در میاوردم که مگه اون دختره صاحب نداشته،مگه میخواسته با سامان ازدواج کنه که اینکارو کرده،الان با اون خاطرات چی میکنه و...

اونم فقط می خندید!

وقتی برام تعریف می کرد دوست صمیمیش که عقد کرده س با یک زن متاهل رابطه داره،حالم به هم خورد و نزدیک بود بالا بیارم!!!من نمی تونم و نمی تونستم این چیزا رو هضم کنم.

نمی تونستم وقتی تمام آناتومی!!!و مرفولوژی معصومه رو برام تعریف میکرد حالم بد نشه،نمی تونستم وقتی تو خواب و بیداریش اعتراف میکرد برای چی و به چه قصدی به معصومه نزدیک شده ازش چندشم نشه،من مثل اون نبودم!

نمیتونستم تو روی مادرش،پدرش یا حتی خواهرش که ازم کوچیکتر هم بود وایسم و با خشم از حقم دفاع کنم!نمی تونستم فحش بدم،نمی تونستم!

حتی شجاعتش رو نداشتم همون ماههای اول ازش جدا شم...به خاطر همه ی این چیزایی که زجرم میداد.

از آشنایی تا عقد ما فقط چهار ماه طول کشید چون تازه من شاهکار کردم انقد طولش دادم،اینجا از آشنایی تا عقد به طور متوسط یک هفته طول می کشه!!!

یه دوست هم پرسیده سامان متولد چه ماهیه باید بگم فروردینیه،منم بهمن.

اینم یادآور بشم که اینطوری نیست که فک کنید من فرشته م و سامان دیو مطلق!منم بدی داشتم سامانم یه خوبیایی داشت،فک کنم مشکل این بود که کلاً انتخاب ما غلط بود و ما نمیتونستیم توقعات همو براورده کنیم.

خیلی وقتام هست که خانوما اذیت می کنند ها،یادتون بمونه.

 

از این بخش کامنت آقا مجتبی بسیار لذت بردم:

آدم نباید هیچ وقت در مواردی که واسه ش ارزش بالایی داره گذشت کنه که این موضوع می تونه آدمو بسیار کوچک حقیر و ضعیف کنه!

انشالا بزودی زود آپ میکنم.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 توسط ویولت |

پست شانزدهم

تا الان خیلی چیزاها رو گفتم،دوست دارم حالا نکته هایی از سرگذشتم رو تا این قسمت تیتروار یادآور بشم:

1-من یاد گرفتم نباید خیلی زود به کسی اعتماد کرد و به سادگی بهش دل بست.

2-هر کسی با هر ظاهری ممکنه دروغ بگه و صداقت نداشته باشه.

3-قرار مدار گذاشتن دختر و پسر با همدیگه غلطه،در شرایط من و با توجه به فضای فرهنگی شهرم،الزاماً باید همه چی رو می سپردیم دست خونواده ها.چون اونها که عاشق هم نشده بودن که چشمشون رو روی بعضی چیزاها ببندن.

4-باید بسیار تحقیق کرد،از کنار هیچ حرفی به سادگی نگذشت و موقع تحقیق سراغ آدمهای باوجدان و با صداقت رفت.

5-ازدواج آسان و سخت نگرفتن صرفاً یعنی اینکه بهونه الکی نگیر و شروط غیرمنطقی نذار،نه اینکه از حقوق مسلم خودت چشم پوشی کن،دختر خانوم دم بخت محترم!جشن آبرومند،خرید مفصل،مسافرت و ماه عسل درست وحسابی حق توئه،شاید هرگز برات تکرار نشه.پس تحت هیچ شرایطی ازشون نگذر.

6-دقت کن برای چه کسی داری گذشت میکنی،اگه متوجه شدی طرف داره به حساب سادگی و شیفتگی بیش از حدت میذاره،سفت و محکم بر موضعت پافشاری کن.

7-در مورد محل زندگی،درآمد خانوم،و حق طلاق بی رودروایسی رسماً صحبت کنید و شروط رو در عقدنامه ذکر کنید.

8-شما رو به خدا مهریه رو بنا به شان خونوادگی خودتون و طرف تعیین کنید.مهریه ارزش زن نیست،هیچ قدار سکه ای قیمت یک انسان نیست اما کوتاه اومدن طرف رو میذارن به حساب ضعفش.

باقیش بمونه برای بعد.

***

ما در مورد سطح روابطمون با هم صحبتی نکرده بودیم اما اونچه که مسلم بود،این بود که هردو میخواستیم ثکص باشه برای بعد از عروسی،تازگیها هم دخترعمه ی سامان که هنوز عقد بود باردار شده بود که گفتم با توجه به اینکه خونواده سامان بسیار قدیمی فک میکردن این موضوع رو تبدیل به یک افتضاح کرده بودن.تا جایی که طفلک دختره سه بار خودکشی کرد که نجاتش دادن!!!باری،مادر سامان هم گویا فک میکرد اگه ما لحظه ای با هم تنها باشیم این اتفاق تکرار میشه!برای همین تا یه ذره با هم خلوت میکردیم بدون در زدن وارد اتاق میشد که گویا سامان سر همین موضوع گوشمالی درستی بهش داده بود،که البته من در جریانش نبودم.

با اینکه روابط ما زیاد نبود اما من متوجه می شدم که سامان خیلی بیشتر از اونچه یه پسر از ثکص میدونه تجربیات داره،یک خانوم و یک آقا راحت میتونه این موضوع رو در طرف مقابلش کشف کنه،اصلا دلیلی به شاهد و مدرک هم نیست،براحتی میشه فهمید.

واقعاً هم خیلی آزار دهنده بود.از طرفی چیزایی رو فهمیده بودم که نمی تونستم به خودش هم بگم،چون منکر می شد و گفتنش هم بازخورد مثبتی نداشت.

سامان در دوران دانشجوییش یه دوست دختر داشت به اسم "معصومه" که هر دو عاشق هم بودن-موضوع عاشقی رو خودش برام گفت-که خواستگاریشم رفته بود اما نمیدونم چرا جور نشده بود،سامان و مادرش هر کدوم چن بار موضوع رو برام تعریف کرده بودن،هر بار هم به یه روایت که مشخص بود دروغ میگن!بهر تقدیر الان به گفته خود سامان دختره متاهل بود و خونه شونم تهران؛یه روز که سامان خونه ما بود و با هم تنها بودیم(در موقعیت مرغ عشق)،طبعاً میدونید که در اون لحظات حساس آدم چقد طالب نگاه عاشقانه و حس داغ دوست داشتنه؛سامان بهم گفت که معصومه تازگیا بهش زنگ زده،من که میخواستم با نشون ندادن حساسیت نقطه ضعف دستش ندم،خیلی عادی پرسیدم"خب چی گفت؟"جواب داد هیچی کلی گریه کرد و از اینکه عقد کردم ابراز خوشحالی کرد،آخرشم ازم پرسید خانومت اندازه ی من دوست داره یا نه؟با تردید پرسیدم تو چی جواب داری؟گفت:"گفتم نه؛اندازه ی تو دوسم نداره!!"

دیگه نتونستم ادا در بیارم،نتونستم جلوی اشکامو بگیرم،نتونستم نشکنم و داغون نشم؛با همه ی وجودم گریه کردم؛تلخ و شکست خورده گریه کردم،همونطور که کنارش دارز کشیده بودم بهش پشت کردم و زار زدم...دیگه چه باید می کردم که بتونم بگم عاشقش بودم؟جوابی برای خودم نداشتم.

سامان دستشو رو شونم گذاشت و خواست برم گردونه طرف خودش،برنگشتم و گریه کردم...دیگه تلاشی نکرد؛و من بار دیگر خورد شدم...

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 توسط ویولت |